زندگینامه و آثار فلسفی حسين سليمانی آملی
 
                          

                                          حسین سلیمانی- پاییز 1389

 

                        


 

سطح تحصیلـــــــــــات: دکتـــــــــــــری
 
رشته تحصیـــــــــــلی: فلســـــــــــــفــه
 
رتبـــــه دانشـــــگاهی: استــــــادیـــــار
 
پــــــایـــــــــه: 14

محل تحصیل در مقاطع مختلف:
 
۱. کارشنـــــــــــــــــــــــــاسی= دانشــــــــــــــــــگاه تــهــران
 
۲. کارشناسی ارشـــــــــــــــد= دانشگاه علامـــه طباطبــایی
 
۳. دکتــــــــــــــــــــــــــــــــری= واحد علوم و تحقيقات تهران
 
شغـــــــــــــــــــــــــــــــــل: استـــــــــــاديـــار فلســـــــــــــفـــه
 
محــــــــــــــــــــــــــــل کار: 
دانشگاه آزاد اسلامی- واحد بابل
  

********************************

 

آثار قلمی اینجانب به ترتيب تاريخ چاپ و انتشـار آن از آخرين به نخستین اثر به شرح ذيل است:


 


الف) کتب
 
 

يك) کتب تألیفی:
 
 
1- منــــــــــــطــــــــق بــــــــــــــاب فلســـــــــــــفـــــه

۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۹4. 
۰تعداد صفحه:270
۰تیراژ:۱۲۵۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک:2-518-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:13800تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
 خواستیم کتابی در زمینه ارتباط منطق با فلسفه بنویسیم که مدخلیت منطق را نسبت به فلسفه روشن نماید و از سوی دیگر خواستیم کتابی ساده و سرشار از مثال های ملموس و عینی باشد تا دیگر حالت گنگ بودن کتب منطق پیشین را نداشته باشد.

   در منطق اصول و قواعد و فرمول های مختلف ارائه می شود، اما در کتب منطق پیشینیان برای تفهیم این اصول و فرمول ها، مثال های محسوس و ملموس کافی وجود نداشت. گذشته از این، کتب منطق ما که بخاطر غلبه زبان عربی به عنوان زبان آکادمی، به عربی نگاشته شده اند جز برای عده ای قلیلِ ذی فن، برای کمتر دانشجویان و خوانندگانی جاذبه دارد. خصوصاً این که چنین کتبی به شکل نتراشیده و خام و مغلق و سرشار از مطالب مطولِ کسل کننده، که هنوز به روز رسانی نشده اند، باقی مانده اند. 

 

 

2- لــغـــــــــزش فیلســــــــوفان و غرش  مستبـــــــدان
 
۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۹۲؛
  چاپ دوم ، تابستان 1393.
۰تعداد صفحه:۳۱۷
۰تیراژ:۱۲۵۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۳-۴۸۳-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:15000تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
آنچه در این اثر مورد بررسی قرار می گیرد نقش فیلسوفان به عنوان راهنمایان و معلمان حقیقی جامعه است. ازاینرو گفته می شود به همان اندازه که بر قدرت تفکر فلسفی شان افزوده تر می شود دامنه و میزان تأثیرشان بر عموم مردم و خصوصاً بر حاکمان و زمامداران جامعه نیز، شدیدتر و گسترده تر می شود و علاوه بر این به همان نسبت، مسئولیت آنان هم بیشتر و بزرگتر می شود و به همین دلیل، ممکن است کوچکترین لغزش سهوی یا عمدی آنان بزرگترین فاجعه تاریخی را در پی داشته و چه بسا غیرقابل جبران باشد.

   هر جامعه ای به منزله یک مزرعه است و فیلسوفان همانند کشاورزان آن مزرعه محسوب می شوند و اندیشه های آنان به منزله بذرهایی اند که در این مزرعه پاشیده می شوند. اگر این بذر ها مرغوب و ایدآل باشند آنوقت آنان بهترین محصولات کشاورزی را به تاریخ بشری عرضه خواهند نمود و اگر غیر از این باشد، محصولات نامطلوبی را عرضه خواهند داشت که مصرف آن شاید همه نسل های بشری را بیمار و نابود نماید.

   کتاب حاضر در عین حال هشدار و اخطاری است به فلاسفه کنونی که مبادا چنین لغزشی را تکرار نمایند. نگارنده به عنوان دانشجوی کوچک فلسفه همواره وظیفه اش را روشنگری بعضی از نکات عقلی و فلسفی روزگارش می داند و ازاینرو ابایی ندارد که مورد داوری صاحب نظران قرار گیرد و آثار و اندیشه های ناچیزش توسط استادان ارزیابی گردد، ولی در همـان حال هیچگونه انتقــادی نمی تواند او را از این وظیفه و رسالت فلسفی اش بازدارد. به هرحال، نوشته حاضر دارای ده فصل و هر فصلی دارای سه قسمت است. در قسمت نخستِ هر فصل، به معرفی آثار فکری و فلسفی فیلسوف خاصی پرداخته می شود؛ و در قسمت دوم آن، لغزش فلسفی همان فیلسوف و رابطه آن با ظهور استبدادی خاص بررسی می گردد؛ و در قسمت سوم آن، نتیجه ای از کل مباحث گرفته می شود.

 
 
 
3- کــــــــــــــــــــــــــلام اســـــــــــــــــــــلامی (۱و۲)
 
۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۹۱؛
  چاپ دوم زمستان 1393.
۰تعداد صفحه:۲۴۰
۰تیراژ:۱۶۵۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۱-۴۶۱-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:12500تومان
 
 
 
 ۰ معرفی اجمالی کتاب:
 
این اثر در حقیقت بررسی منتخباتی از متن کتاب "کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد" نوشته خواجه نصیرالدین طوسی به شرح علامه حلی( از بخش سوم تا بخش پنجم آن یعنی از مبحث توحید تا مبحث امامت)است. این کتاب شدیداً مورد نیاز دانشجویان فلسفه و الهیات در درس کلام اسلامی(۱و۲) است.  ترجمه کتاب "تجرید" توسط بزرگان، در بازار موجود است اما امتیاز کتاب حاضردر نگاه نقادانه آن است که تا کنون در محافل آکادمیک به این جنبه  آن اعتنایی نشده است. راقم این سطوربعد از ترجمه اقوال  خواجه  طوسی و شروح علامه حلی، آنگاه آن را مورد نقد و بررسی قرار داده و  نقاط قوت و ضعف آن را به تفصیل آشکار نموده است. هدف از نوشتن این اثر در اختیار قرار گرفتن کتابی نقادانه در باب اندیشه های کلامی خواجه طوسی است که متناسب با سطح آکادمیک باشد تا انگیزه دانشجویان در به چالش کشیدن اقوال و عقایدی که تصور می رود بی بدیل هستند تقویت گردد و قوه تفکرشان در جستجوی هرچه بیشتر پاسخ مسائل کلامی  فعال تر شود.

   امتیاز دیگراین اثر آن است که به خواننده تفهیم می کند که در تاریخ علم کلام، هیچ کلامی حتی کلام خواجه طوسی بزرگوار،  نمی تواند کلام آخرین باشد بلکه باید پذیرفت که جریان استدلالات کلامی خط پایانی ندارد. بنابراین، نباید به این بهانه که همه گفتنی ها را پیشینیان گفته اند از حرکت و فعالیت و خلاقیت خویش صرف نظر کنیم.

 
 
 
4- گفت وشنـــود ســــــاده درباب ســـرنوشت دین
 
۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۹۰؛
  چاپ دوم، پاییز 1392. 
۰تعداد صفحه:۲۶۳
۰تیراژ:۱۱۰۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۳-۴۳۸-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:12000 تومان
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
كتاب حاضر كه در آن، مسئله سرنوشت دين بصورت عاميانه و به روش محاوره ای مطرح گردیده است به منظور تنوير اذهان علاقمندان و تقويت التفات خوانندگان نسبت به سرنوشت مهمترين پديده تاريخی يعنی دين و خصوصاً اسلام در جامعه و جهان كنونی، نوشته شد. نگارنده اين سطور، وظيفه فلسفی خويش را در حـد بضاعت مزجاتش روشنگری انديشه ها و اصـلاح رفتارها می داند تا بدينوسيله برای ترقی و تعالی فكری و فرهنگی جهان خود، گامی هرچند كوچك بردارد؛ چون معتقد است كه دوستدار فلسـفه كسی نيست كه شعـاع انـديشـه و هستی اش صرفاً به قلمرو خصوصی زندگی اش محـدود شـود بلكه كسی است كه وجودش در همه بخش های حيات فردی و اجتماعی تأثيرگذار باشد و در باب همه موضوعات و مســائل فيلســـوفانه بیانديشد و معتـدلانه داوری كند و به کمک و راهنمایی همنوعان خویش بپردازد. حاصل چنين كوششی روشن بينی، واقع نگـری، منطـــــق پذيـری و خــــردگـرایی فـرد و جامعه می تواند باشد.

   به هرحال سعی شده است که روش اين كتاب روش محاوره ای سقراطی باشد تا همه علاقمندان به آسانی بتوانند از آن استفاده كنند و بدون آنكه درگير كلمات غامض و پيچيده فلسفی شوند آن را مطالعه كنند. قصد و نيت راقم اين سطور آن است كه به روش سقراطی، در باب مسائل مهم ذيل بحث و بررسی شود:

۱- منظور از دين (خصوصاً اسلام) چيست؟ (آيا منظور همان كتب آسمانـی و متون دينی است يا اعتقادات و باورهای دينی مردم؟)

۲- چگونه می توان دين (خصوصاً اسلام) را حفظ نمود؟ (يا چه علل و عواملی باعث حفظ و ماندگاری دين می شوند؟)

 

 

5- بررســــــــی و نقــــــد وجودشنــــــــاسی فلســـــفیِ
 
۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۸۹و
  چاپ دوم بهار۱۳۹۲. 
۰تعداد صفحه:۲۲۰
۰تیراژ:۲۲۰۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۷-۳۹۹-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:۸۵۰۰تومان
 
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
  تفاوت شرق و غرب در اين است كه در غرب، وجودشناسی(Ontology) ارسطويی بعد از دوره رنسـانس جـای خود را به شناخت شناسی (Epistemology) می دهد بگونه ای كه مدار و محور مباحث مابعدالطبيعی، ذهنيت و ميزان توان ذهن بشری برای كسب شناخت و معرفت می شود درحاليكه در شرق و خصوصاً در جامعه اسلامی ما وجودشناسی ارسطويی هنوز به قوت خويش باقی است. همه منتقدان و نقادانی كه تا امروز در جامعه ما به نقد يا انتقاد از فلسفه پرداخته اند باز بر بنياد همان تفكر وجودشناختی يا نگاه و نگرش اُنتولوجيك چنين كرده اند. شايد سبب آن اين امر باشد كه تعاليم وجودشناختی يونانی بخاطرنوعی هماهنگی و همنوايی با تعاليم عرفانی و قرآنی تا حدودی جنبه قدسی پيدا كرده و كمتر كسی جرأت می كند كه مثلاً اساس وجودشناسی فلسفی در این جامعه را با نگاه ديگری كه در غرب صورت گرفته مورد نقد و بررسی قرار دهد.
  ازآنجاكه فلسفه، قلمرو پهناوری را شامل می شود و از هر سو، باز و گشوده است راقم اين سطور به اندازه بضاعت مزجاتش برای تحقق چنين هدفی گام برداشته است.
 
 
 
 
6- انســـــــــــــان مـــــــــــــــــــــداریِ راستيــــــن
 
ِ۰تهران؛ انتشـــــــارات زوّار؛ چاپ اول، پاييز 1388؛
  چاپ دوم بهار 1391؛ چاپ سوم، زمستان 1393.
۰تعداد صفحه:۴۰۵
۰تیراژ: چاپ اول۲۲۰۰نسخه؛ چاپ دوم ۱۶۵۰نسخه.
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۰-۳۸۵-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد: 18500تومان
 
                                 طرح روی جلد چاپ دوم
 
 
 
                                    طرح روی جلد چاپ اول
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
 امروزه واژه انسان مداری كه ترجمه واژه «Humanism» يا اومانيســم است در بعضی از محافل سياسی، ادبی، فرهنگی و نظاير آن بكار می رود بدون آنكه به معنی حقيـقی و راستين آن توجه شـود. آنچـه در اين كتاب مـد نظر است روشـن شـدن معنی راستين اومـانيسـم است، آنگـونه كه بنيـانگـذاران رنسانس و فيلسوفان جديد درنظر داشتند. راقم اين سطور بعد از روشن نمودن اين معنی و بيان وجوه اختلاف آن با معانی قـديمی و قـرون وسطايی اومانيسم، به بررسی انتقادی وضعيت آن در دوره جديد و جهان امروزی پرداخته و تفاوت جامعه و جهان مبتنی بر انسـان مداری راستين را با جامعه و جهان خدامحور از یکسو، و نیز با جامعه و جهان مبتنی بر انسـان مداری دروغين كه از آغاز رنسـانس تا به امـروز شاهد آن بوده ايم از سوی دیگر، به تفصيل بيان نموده است. بی شك در زمينه اومانيسم كتب و مقالات بسياری خصوصاً در جوامع مـدرن نوشته شـده است؛ ولی از آنجا كه در جـوامع سنتی و خصـوصـاً در جامعـه ما تفكـر اومانيستی چه درمعنی متداول و چه در معنی حقيقی آن چندان محل اعتنـا نبوده است، متفـكران ما نيز تمايل چنـدانی به نگارش در اين زمينـه از خـود نشـان نداده انـد؛ جزآنكه غالباً خـواستـه انـد فقـط بر جنبه های منـفی انسـان مـداری، تأكيـد و تكيه كنند و آن را بسيار پررنگ نشان دهند.
  به هرحال، تفکرمبتنی برانســــان مداری، شــالوده و بنیــاد دوره جدید و معاصرغرب محسوب می شود. بنابراين لازم است درباره آن و سـرنـوشـتی كه در غـرب داشتـه است و نيز در باب ميـزان پايبنـدی جهـان مـدرن به آن، مطالعـات و تحقيـقات گستـرده ای به عمل آيد. كتاب حاضر گامی كـوچك برای تحقـق چنين هـدفـی است.
 
 
 

7- اعتـــــــــقــادشنـــــــــــــاســی هيـــــــــــــــــوم
 
۰ تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، پاییز۱۳۸۷؛ چاپ دوم، تابستان ۱۳۸۹؛
   چاپ سوم، پاییز ۱۳۹۱، چاپ چهـــــــارم، پاییـــز1394.
۰ تعداد صفحه: ۲۸۴
۰ تیراژ: ۲۲۰۰نسخه
۰ نوع جلد: شومیز
۰ شابک: 978-964-401-336-2 
۰ قطع کتاب: رقعی 
۰ وزن کتاب: ۷۰۰ گرم
۰قیمت پشت جلد: ۹۰۰۰ تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
آنچه در این کتاب نقد و بررسی می گردد معنی و مفهوم "اعتقاد" از دیدگاه تجربی دیوید هیوم و آنگاه اعتقادات یا احكام جزمی او در باب موضوعات مختلف وجودی و معرفتی است؛ مانند احکامی که او در باب وجودشناسي، جهان شناسي، شناخت شنـاسي و موضــوعات حكمت عملي صادر نموده است. در این اثـر بـروشنــی معلــوم می شود که بعضی از احکام هیوم  به هيچ وجه با ديدگاه تجربه گرايانه او سازگاری ندارد. به عبارت دیگر روشن می شود او که خود یک فیلسوف تجربی است به چارچوب نگرش تجربی خویش وفادار نمانده است.

  هدف از تألیف این کتاب آشنایی خوانندگان با مبانی فکری و فلسفی غرب مدرن و آنگاه ارزیابی آن با مبانی فکری خویش و درک موقعیت جامعه شان در تاریخ کنونی جهان است.

 
 

8- فلســــفه تطبيـــــــقی و تطبيــــــق فلســــــــــــــفی
 
۰تهران؛ انتشارات علمی وفرهنگی؛ چاپ اول، زمستـان ۱۳۸۵؛
چاپ دوم، تابستـــــان۱۳۹۰؛ چاپ سوم، زمستان 1392.
۰تعداد صفحه: ۲۳۱
۰تیراژ: ۲۰۰۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰قطع کتاب: رقعی
۰شابک: ۷۸۲ـ۴۴۵ـ۹۶۴
۰قیمت پشت جلد: 12500 تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:

آیا از فلسفه تطبیقی یا تطبیق فلسفه ای با فلسفه دیگر و یا تطبیق فلسفه با دانشی دیگرمی توان سخن گفت؟ آیا از مفاهیم و اصول فلسفی مشترک میان فلاسفه قدیم و جدید، یا فلاسفه شرق و غرب، یا فلاسفه یونانی و مسیحی، چیزی می توان گفت؟ اصلا بحث تطبیق و فلسفه تطبیقی از کجا آغاز شـــــده است؟ آیا کوجیتـــــــوی دکـــارت را می توان با انسان معلق ابن سینا تطبیق نمود؟ آیا انـدیشــه های آگوستین در"اعتـرافات" را با اندیشه های دکارت در تاملات می توان مقایسه کرد؟

  فلاسفه در پاسخ به اینگونه پرسش ها اتفاق نظر ندارند. بعضی از فلاسفه که طرفدار روش پدیدارشناسی اند، پاسخشان مثبت است و بعضی دیگر که طرفدار اصالت تاریخ یا اصالت جامعه یا اصالت روانشناسی اند، پاسخشان منفی است. برای مثال، پدیدارشناسان معتقدند که فلسفه، حقیقت واحدی است که براستی جلوه های متنوع و مختلفی در طول تاریخ تفکر بشری داشته است. فلسفه محصول قوه عقل است. عقل، عقل است. عقل قدیم و قرون وسطی و مدرن از حیث ذات و ماهیت یکی است. ازاینرو تطبیق میان فلسفه ها امکانپذیراست. چون فلاســــــفه براســاس وحــــدت عقــل، می توانند دریافت های عقلی و فلسفی واحد و مشترکی داشته باشند. ولی کسانی که مثلاً طرفدار اصالت تاریخ هستند از آنجا که هر فلســـفه ای را مطلـقا محصــول اوضــاع و شرایط تاریخی خاص خود می دانند و ظرف تاریخی هر فلسفه ای را کاملا اختصاصی و منحصربه فرد تلقی می کنند، طبیعتا هر فلسفه ای را کاملا متباین با فلسـفه های دیگر می شمارند و عمل تطبیق فلســـــــــفه ها را امـــری غیرممکن می دانند.

  هدف نگارنده از تألیف این کتاب آشنایی بیشترهمه علاقمندان و خصوصاً دانشجویان رشته فلسفه، الهیات و نظایر آن با فلسفه تطبیقی و چگونگی عمل تطبیق فلسفی بوده است. این کتاب به عنوان منبع درسی دانشگاه پیام نور برای دروس فلسفه تطبیقی دانشجویانش معرفی شده است.

 

 

دو) کتاب ترجمه ای:

 

1- عنـــــــــاصــــــــر فــلســــــــــــفـــه جـــــــديــــــــد

۰ويليام اچ.برنر؛ تهران؛ انتشارات حكمت؛ چاپ
  اول، بهار ۱۳۸۰؛ چاپ دوم، تابستان ۱۳۸۷.
۰تعداد صفحه:۴۲۴
۰تیراژ: ۱۰۰۰نسخه
۰نوع جلد: شوميز
۰قطع کتاب: رقعي
۰شابک: ۶-۹۱-۸۷۱۳-۹۶۴-۹۷۸
۰قيمت پشت جلد:۶۰۰۰تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:

نويسنده‌ در اين‌ كتاب‌ به‌ بررسی  تفکرهفت فیلسوف مهم دورهِ‌ جديد از دکارت تا کانت پرداخته‌ و مبانی فلسفی‌ آنان را با‌ بيانی ساده‌ و دقيق‌ مورد بحث‌ قرار داده است.‌‌ نويسنده‌ با ذكر مقدماتی‌ درباب فلسفه‌‌ جديد و بنیادهای‌ فکری آن، نخست به‌ فلسفه‌ دكارت‌ می‌پردازد و تحليل زيبايی‌ از قسمت‌های‌ مختلف‌ تأملات‌ او ارائه‌ مي‌دهد. در فصل مربوط‌ به‌ اسپينوزا اندیشه فلسفی اش در باب «جوهر» كه‌ مهم‌ترين‌ بخش‌ فلسفه‌ اسپينوزا است‌ مطرح‌ مي‌شود و به‌ «برهان‌ خلاء» او و نیز به مفاهيمي‌ چون‌ صفت، حالت، روح‌ و بدن‌ پرداخته‌ مي‌شود. همچنین قسمت هایی‌ از متن‌ مونادولوژی که مشهورترين‌ اثر لايبنيتس است و نیز تحليل‌‌ ماهيت‌ شناخت‌ و ادراك‌ در نزد لاك‌ و باركلي‌ و مباحث لازم‌ برای طرح‌ نظرات‌ ديويد هیوم‌ عرضه می گردد. نویسنــده محتـــرم  به‌ هيـــوم‌ و كانت‌ بيش‌ از فلاســــــفه دیگرمی پردازد و تحلیل زیبا و دقیقی از بنیادهای فلسفی این دو فیلســـــــوف ارائه می کند.

  هدف از ترجمه این کتاب، آشنایی آسان همه علاقمندان و خصوصاً دانشجویان رشته فلسفه با فلسفه های دوره جدید است.

 

 

2- مبــــــــــــــــانی فــلســــــــــــــفـــه جــــــديـــــــــد

۰ويليام اچ.برنر؛ تهران؛ انتشارات حكمت؛ چاپ اول، خرداد ۱۳۹۲.
۰تعداد صفحه:۳۴۰
۰تیراژ: ۱۰۰۰نسخه
۰نوع جلد: شوميز
۰قطع کتاب: رقعي
۰شابک: ۸-۰۶۵-۲۴۴-۹۶۴-۹۷۸
۰قيمت پشت جلد:۱۷۰۰۰تومان
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
این کتاب همان کتاب عناصر فلسفه جدید است که برای چاپ سوم بطور دقیق و کامل ویرایش شده است. طرح روی جلد و نیز تعداد صفحات و بعضی عبارات و اصطلاحات آن تغییر نموده است. این کتاب خصوصاً برای همه دانشجویان رشته فلسفه که قصد قبولی در آزمون کارشناسی ارشد و دکتری فلسفه  را دارند همراه با متن لاتینی آن، برای آزمون ترجمه و تفسیر متون خارجی بسیار لازم است.  همچنین برای عموم علاقمندان به فلسفه جدید غرب که قصد آشنایی با عصاره اندیشه فیلسوفان جدید از دکارت تا کانت را دارند، کتابی خواندنی محسوب می شود.
 
 
 ****************************** 
 

ب) مقالات

 

يك) مقالات تألیفی:


۱- تجـــــــــدد و تــــــــــرور در بــــرابر معنــــــــويت

۰فصلنـــــــامه نامـه فرهنـــــــگ؛ بهار۱۳۸۴؛ شمــاره مسلســــل۵۵.
 
 
 
 
 

۲- فـلســــفــه تطبيــــــقی و تـطبيــــــق فـلســــفی
 
۰مجموعـه مقـالات همايش بـررسی متـون فلســفی، كلامی،
  دينی و عرفانی(اسماء)؛ تهران؛ انتشارات پژوهشگاه علوم
  انســـــانی و مطالعــــــــات فرهنـگی؛ جلد2؛ بهار۱۳۸۴.
  
 
 
 
 

۳- اعتـقــــــادات اخــــــــــــــــــلاقی هيـــــــــــــوم
 
۰فصلنامه نامـه فرهنـــــگ؛ پاييز۱۳۸۳؛ شمــــــاره مسلسل۵۳.
 
 

 
 
 

۴- روابط متــقـــابـل فلســــــــــفـــه و فـــرهنـــــگ
 
۰فصلنـامه نامه فـرهنگ؛ بهار۱۳۸۳؛ شمــــــــــــاره مسلســـــــــل۵۱.
 
 
 
 
 
 

۵-فلســــفـــه هنر وجايگاه هنرمنــــد در جامعـه ما
 
۰فصلنــــامه نامه فرهنگ؛ زمستــــــان۱۳۸۳؛ شماره مسلســـــل۵۰.
 
 
 

 
 

۶- ماهيـت اعتـــــــــقـــاد از نظـــــــر هيـــــــــــــوم
 
۰فصلنامه نامه فـرهنگ؛ پاييز۱۳۸۲؛ شمــــاره مسلســـــل۴۹.
 
 
 
 
 

۷- نسبت فـلسفـه با فناوری و نقش آن در جامـعه مـا
 
۰فصلنامه نامه فرهنـــــگ؛ زمستان۱۳۸۱؛ شمــــاره مسلسل۴۶.
 
 
 
 

 

۸- اقتــــــــــــــــــدار يا انتـــحــــــار حكــــــومتـــــی

۰فصلنامه داخلی فرهنگـســــــــــرای طبــــــرستــــــان-آمل؛ پاييز۱۳۸۱.

 
 
 
 


۹- بـررســی نقــش راديـو و تـلـويـزيـون در جـامعــه
 
۰ماهنــــــــامه فــــــرهنگــی اجتمـــاعــــــی دريچــــه آمل؛ بهمن۱۳۸۰.
 
 
 
 
 
 

۱۰- ارتبــــاط تشيــــّع با تصــــوّف و وَلايـت
 
۰فصلنـــامه عـلمی و پـژوهشی دانشــگاه آزاد اســـــــلامی-
  واحـــــــــــد بـــــــابـــــــل؛ شمــــــــاره هفتم؛ بهار۱۳۸۰.
 
   
 
 
 
 
 
۱۱- عـلــی (ع) و جـامـعــــــــــــه آرمـــــــــــــــانــــی
 
۰مجموعه مقالات كنگره امام اميـرالمــــومنيـن عـلی(ع)؛
دانشــگاه آزاد اســلامی- منطقه۳- واحـــــــد بابـل ۱۳۷۹.
 
 

 

 

 

 ۱۲- نگاهی اجمـــــالی به ریشه های تمدن جدید غرب
۰روزنـامــــــه خـــــرداد؛ نــوزدهــــــــــم تیـــــــــــــرمـاه؛ ۱۳۷۸.
 
 
 
 

۱۳- دگماتيســـــــــــــــــم و فلســــــــــــــــــــفــه
 
۰فصلنامه علمی وپژوهشی دانشگاه آزاداسلامی- واحد بابلِ
  شمــــــاره چهــارم؛ تــــابســتــــــــــــــــــــــــــان۱۳۷۷.
 
 
 
 
 
 
***************************
 
 
دو) مقالات ترجمه ای:
 
۱- عرفــــــــــــان نظـــــــری در قــــــــرون وســـطـــــی
 
۰فـردريك چارلز كاپلستن؛ مجمــــوعـه مقالات عرفــان در
 ایــران؛ تهـران؛ انتشارات حقيـقت؛ شماره ۱۵؛سال۱۳۸۲.
 
 
 
 
 
 

۲- دمــــــوكــــــــراســـی و تكثـــــــر فـرهنــــــگی
 
۰فـِــــرد دالمـــــــــايـِر؛ فصـلنــــــــامه نامـــه فـرهنگ؛ 
  بهـــــــــــار۱۳۸۱؛ شمــــاره مســـــــــــلســـــــــل۴۳.
 

 
 
 
 

۳- پــديـدارشنــــــــــاسی و فلســــــفـه تطبيـــقی
 
۰ديويــد ادوارد شانر؛ فصلنــــــــامه نــامــه فــرهنگ؛ 
  زمستـــــــــــــــان۱۳۸۰؛ شمــــاره مســلســـــــل۴۲.
 
 
 

 
 
 

۴- هـــــايـــــدگــــــــــر و عـلــــــــم اخــــــــــــــلاق
 
۰يوحنــــــــــا هــــاج؛ فصلنامه نامه فرهنگ؛ بهار۱۳۸۰
  و زمستـــــــــان۱۳۷۹ شمـاره مســــلســل های۳۹و۳۸.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
۵- علم و آزادی در چشم انـداز كانت
 
۰استفــــــــان پالــــــــم كيت؛ فصلنــــــامه نامـه فرهنگ؛ 
  پاييــــــــــــز۱۳۷۹ شمـــــــاره مســـــــــلســــــــل۳۷.
 
 
 
 
 
 

۶- مـــــدرنيســـــــــــــــم و پسـت مـــدرنيســــــــم
 
۰لاورنــس.ای.كاهــــــــــون؛ فصلنــــــــامه نامــه فرهنگ؛ 
  تابستـــــــــــــــان۱۳۷۹؛ شمـــــــاره مســـــــــلســـــل۳۶.
 
 
 
 
 
 

۷- موج سوم رساله جمهوری و تناقض فلسفه سیاسی
 
۰ياكوب هـــولنـــــــــــــد؛ فصلنــــــــــــامه  نـامه فـرهنگ؛ 
  بهــــــــــــــار1378؛ شمــــــــاره مســـلســــــل ۳۲و3۳.
 
 
 
 
 
 
 
 
۸- نگــــرش فـلســفـی اسپينـــوزا به جهـان
 
۰فصلنـــــــامه علمــی و پژوهشی دانشگاه آزاداســـلامی-
  واحــــــــــــــد بابـل؛ شمــــــاره ششــــم؛ بهــــار۱۳۷۹.

 

*****************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱  |
 

 

 

 

سخنــــــرانی و میـز گــرد و کنفرانس

 

۱- سخنرانی در باب ابلیس شناسی

۰سالن آمفی تئاتردانشگاه آزاد اســلامی بابل؛

  ســــــــــــــــــی ام اردیبهـــــشــــت ۱۳۸۸.

 

 

 

 

 

 

 

۲- سخنـرانی در بـاب سنت و مــدرنیتــــه

۰دانشکــــده علــــــوم انســـانی و اجتمـــاعی دانشــگاه

  مـــازنــــدران- بابلســــــر؛ چهـــــاردم آذرماه ۱۳۸۳.

 

 

 

۳- سخنـــــــــرانی در بـاب فلســـــــــــفـه هنـــــــر

۰ســـــــــــالــــن شهـــــــــــــــــــرداری آمــل- آذرمــــــــــــاه ۱۳۷۸

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 ۴- میز گرد در باب ارتباط میــان عقـل و دیـن
۰فـرهنگسـرای طبرستــان آمــل؛ نـــوزدهـم تیـــرماه ۱۳۷۸؛ 
  چاپ درهفتــه نـامـه هــرازبا عنوان شیوه دیالوگ سقـراطی. 
 
از راست: سلیمانی آملی-حجةالاسلام فلاح بابلی-تقی زاده- اسکندری
 
 
حاضرین درمیزگرد فرهنگسرای طبـرستــــــان- آمل ۱۹/۴/۱۳۷۸
 
 
حاضرین درمیزگرد فرهنگسرای طبـرستــــــان- آمل ۱۹/۴/۱۳۷۸
 
 
گزارش خبر میزگرد در هفته نامه هراز به مدیر مسئولی جناب دکتر مجد
 
 
 
 
***************************

 

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱  |
 

             نبینی باغبان چون گل بکارد             چه مایه غم خورد تا گل برآرد

 

 

 

در سخنرانی روز پنج شنبه ام در حسینیه، مورخ سوم دی ماه نود و چهار، به مناسبت چهلمین روزسوگ «تینا حسن زاده» دانش آموز تیزهوش سال هفتم از مرکز استعدادهای درخشان فرزانگان آمل، این سروده ام را حسن ختام کلامم نموده ام:

 

یکی دختـــــر زیــرک و تیــزهـــوش

در انجــام تکلیــف بود سخـت کــوش

 

صبـور بود و حسـاس و بس مهـربان

که او می نمـــود درد و رنجش نهان

 

در اوراق انشــــاء زبـان می گشــود

همـــه حـرف دل را در آن می نمود

 

به تینـــا حســن زاده او شهــره بــود

که در آسمـــان کوکـب زُهــره بــود

 

به بـابـا و مـامــان نــویـد داد که من

کنم شـــــاد شما را به درس و سخن

 

به سـال ششـــم، ابتــــدایی که شـــد

گــَــهِ آزمـــون نهـــــایی که شــــــد

 

بکـــوشیـــد فــراوان در آن امتـحان

به تیـزهوشی اش رفت به فرزانگان

 

بسی شـــادمــــانی نمــــود تا سحـــر

ســــرافـراز کرد مــادر و هـم پــــدر

 

بگفت من به قــولــم عمـــل کرده ام

دل و  جـانتـــان را عســـل کرده ام

 

بگوییـد که چیست مــزد من نزدتان

شود شادی ام بیش از این ها عیـان

 

پــــدر گفــت گـل دختـــر نــازنیـــن

بگویم تـــــرا صــــدهــزار آفـــرین

 

به پیـــــروزی ات جشن برپا کنیــم

وجـــودت مـزیـَّن به گل هـا کنیــــم

 

به این وعده دل خوش نمود دختری

به کیـــف و کتـــابش نمـود دلبــری

 

به نظــم و به مشـق وجـواب دادنش

دلـش شـاد بــوده زدرس خوانـدنش

 

یکـی بــامــدادان به شــــوق کلاس

بُـریـد عرض جـاده بــدون حـواس

 

یکی نابکـــار راننـــده ای بیـدرنگ

که گویی نداشت اختیار آن مشنـگ

 

در آن صــــدفـة مرگبــارِ چمــــوش

نمــود پـرپـر آن مــاه گـل  تیزهوش

 

حسین را از این غـم نماند هـچ بیان

که سوختـم ازاین درد به قدر جهان

 

                               حسین سلیمانی آملی- سوم دی ماه1394

 

*****************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴  |
 
به اطلاع همه عزیزان می رساند که به زودی کتاب جدید این نگارنده با عنوان«مرگ اندیشی و زندگی راستین» توسط انتشارات زوّار منتشر خواهد شد:

معرفی اجمالی کتاب:

عنوان کتاب حاضر مرگ اندیشی و زندگی راستین است. هدف و انگیزه نگارنده این اثر، بررسی میزان تأثیر مرگ اندیشی در زندگی انسان است. آیا اندیشیدن به مرگ سبب رهایی انسان از وضعیت از خود بیگانگی(الینگی) می شود؟ آیا برای کسی که آن چنان غرق در زرق و برق دنیاست که جز آن، چیزی نمی بیند، و اصالت و حقیقت انسانی اش در آن گم شده و ناپدید گشته است، راه نجاتی یافت می شود؟ آیا کسی که آن چنان در ثروت و قدرت و شهرت و مکنت و ملک و ویلا و آپارتمان و ماشین و جواهرات خویش محو و ناپدید گردیده که به راستی از مقام والای انسانیت به مرتبه اسفل السافلین مادیت تنزل نموده و در حقیقت به مرتبه شیئیت رسیده که موسوم به رسخ یعنی پایین ترین حالت تناسخ است، می تواند مجدداً به مقام و منزلت شامخ انسانی خویش صعود کند و به هستی اصیل و زندگی شریف برسد؟ در بعضی از مواقع، که با دانشجویان و همکاران و دوستانم دیالوگ برقرار می کنم، از آنان می پرسم که آیا به موضوع مرگ و نیستی فکر می کنید؟ پاسخ بیشتر آنان این است که به مرگ فکر نکنیم بهتر است؛ چون فکر کردن به مرگ بیش از خود مرگ، وحشت و عذاب در پی دارد و از این رو، بهتر است که از این موضوع غافل بمانیم؛ چون ترس از مرگ بیش از خود مرگ عذاب آور است. 

     خلاصــه، در این کتــاب، سعی شده است که زندگی و مرگ، از دیدگاه های مختلف اعم از دینی و غیردینی بررسی شود تا خوانندگان نه تنها زندگی و مرگ را از منظرهای مختلف نظاره کنند و با نقاط قوت و ضعف هر مکتب و مسلکی آشنا شوند، بلکه آمادگی لازم را برای انتخاب دیدگاه مناسب پیدا کنند. مطالب این کتاب به طور کلی در دو بخش و هر بخشی در چند فصل ارائه می شود. در بخش اول بعضی از دیدگاه های مهم درون دینی و در بخش دوم نیز بعضی از دیدگاه های مهم برون دینی ارائه می گردد. در پایان، نگارنده دیدگاه خویش را در باب زندگی و مرگ زیر عنوان ذیل بیان می کند.   

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در شنبه پنجم دی ۱۳۹۴  |
 

*********************************

 

 

 

           چرا با این تألیـــــفات به مقام

           دانشیاری و استادی نرسیدید؟

در این ترم دانشکده الهیات دانشگاه مازندران در بابلسر از بنده جهت تدریس در درس فلسفه دین در مقطع ارشد الهیات و کلام دعوت نمود. بنده هم پذیرفتم. بعد از معارفه، یکی از دانشجویان پرسید استاد در حال حاضر عضو هیأت علمی کدام دانشگاه هستید؟

     گفتم: دانشگاه آزاد بابل.

     پرسید: مرتبه علمی شما چیست؟

     گفتم: استادیار.

     پرسید: با توجه به تألیفاتی که دارید  چطور هنوز دانشیار و استاد نشدید؟

     گفتم: اگر بنده در جامعه پیشین که نظام آموزشی و دانشگاهی اش به استاندارد جهانی نزدیک تر بود، چند تا از این تألیفات را به هیأت ممیزه ارائه می کردم به آسانی می توانستم در رشته خودم فلسفه به مرتبه استادی برسم. اما اکنون در این جامعه و در دانشگاه آزاد اسلامی باید استادیار بمانم  چون باید بابت ارتقای مرتبه علمی مبلغی بر حقوقم اضافه شود، به آسانی ارتقای گروه نمی دهند؛ حتما باید از اقوام و بستگان و آشنایان ذی نفوذ و از نزدیکان مقامات سازمان مرکزی و یا صاحب کرسی قدرتی باشید (که متقابلا بتوانید چنین کار خیری را چند برابر جبران کنید) تا درخواست ارتقای علمی شما پذیرفته شود. وگرنه حدود شش سال پیش درخواست ارتقای گروه دادم و اساتید بزرگوارم مانند جناب دکتر رضا داوری اردکانی و جناب دکتر غلامرضا اعوانی که بنده را می شناسند و از زحماتم آگاه هستند، پای مدارک درخواستی ام امضاء نموده اند و تأیید کرده اند. اما بهانه این بود که بنده مقاله علمی و پژوهشی آی. اس.آی ندارم که غالباً رندان، کپی پیس می کنند و به  همه چی و همه جا  می رسند.

     خود دانشگاه مازندران هیئت ممیزه داخلی دارد و به تشخیص خود ارتقای گروه می دهد. اما دانشگاه آزاد اسلامی نه دلِ سوخته ای برای دانشجویانش دارد و نه دل سوخته ای برای اساتیدش. فقط دغدغه های پولی و مدرَکی دارد. همه پول داران می توانند منت بر دیدگان دانشگاه آزاد بگذارند و در هر رشته که دلشان خواست به رغم عدم صلاحیت و توانایی های فکری و ذهنی، نمره و مدرک دلخواهشان را بگیرند. تو خود حدیث مفصل بخوان که من نفسم گرفته است.

                                                          حسین سلیمانی آملی

                                              بیستم آبان ماه هزارو سیصد و نود و چهار

 

*******************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴  |
 

*******************************

 

 

سخنی در باب نسبت میان علم و دین

 

شاید بتوان گفت که از ابتدای تاریخ حیات بشری علم در کنار دین با زندگی بشری عجین بوده است.

 

کدام علم؟

علمی که همچون کودکی ضعیف و نحیف و لاغر بود و دین برایش تعیین تکلیف می کرد و جهت و راه و مقصد و موضوع و مسئله اش را مشخص می نمود و تو گویی راهنما و سرپرست علم بوده است. جایی که دین تکیه می زد علم هرگز نمی توانست عرض اندام کند. دین برای علم، موضوع تحقیق را مشخص می نمود که مثلا در باب کتاب آسمانی یا روح القدوس یا گردش افلاک به دور زمین باشد. علم و عالِم بخاطر ضعف و ناتوانی شدیدش چاره ای جز سکوت نداشته است.

 

زمان رهایی و استقلال علم؟

اما بعد از رنسانس که علم از چنبره دین رهایی یافت و به تدریج مستقل شد و  با سرعتی شگفت آور شروع به رشد و توسعه نمود، آنچنان بزرگ و نیرومند و پرتوان گردید که دیگر حریفی بنام دین نمی شناسد. اکنون علم با تمام جاذبه ها، و زرق و برق های خود برای ریشه کن نمودن دین به میدان آمده است، دینی که تا پیش از این، علم را مجبور می نمود که عللِ حوادث تلخ و شیرین را نه در خود جهان طبیعت بلکه در جهان ماورای طبیعت و در اراده خدا جستجو کند.

 

خواب عمیق دین و دینداران

آری، هنوز دین و دینداران در خواب عمیقِ هزار سال پیش بسر می برند و گمان می کنند که با تشر زدن به علم و یا شکلات دادن به دستش می توانند او را متقاعد یا خاموش نمایند. بله، دین و دینداران هنوز بیدار نشده اند تا ببینند که سوپرمن علم چگونه با دستاوردهای محیرالعقول و شگفت انگیزش جان و خرد همه مردم را تسخیر نموده و دیگر جایی برای نفس کشیدن دین باقی نگذاشته است.

 

کدام دین؟

همان دینی که نه تنها به داشتن جاذبه هایی نیرومندتر، و زرق و برق هایی به مراتب قوی تر که تمام جاذبه های علم را تحت الشعاع خویش قرار دهد، نمی اندیشد بلکه حتی برعکس با نشان دادن چهره ای خشن و  مخوف و نفرت انگیز از خود، و به نمایش گذاشتن چنگال های تیز و دندان های خون آلودش همچون دوران تاریک قرون وسطایی، همگان را از خویش منزجر و متنفر می سازد تا جایی که گویی در هماهنگی ناخواسته اش با علم، ویروس های ضد دین و ضد اخلاق و ضد معنویت را در جامعه و جهان بشری پخش می کند.

     آری، در حالی که علم با پیشکش نمودن مصنوعات محیرالعقولش به مردمِ سراسر جهان مانند ماشین های آخرین مدل، هواپیماهای مسافربری، آپولوها، ماهواره ها، اینترنت، موبایل، رادیو و تلویزیون، نرم افزارهای اجتماعی، شبیه سازی های اندام های ظریف بدنی، واکسن های مقابله با بیماری های اپیدمی و نظایر آن، در دل و جان مردم جهان نفوذ و رسوخ می کند، دین همچون مردِ خشنِ هزاران سال پیش، پدیده های وحشتناک و نفرت انگیز را به جهانیان تقدیم می کند مانند سربریدن انسان در برابر میلیاردها مردم، اعدام های عقیدتی و سیاسی، تخریب آثار باستانی، عملیات تروریستی و انتحاری، شکستن قلم ها، بریدن نفس ها، قصاص قبل و بعد از جنایت، انعطاف ناپذیری در برابر قوانین خرد جمعی، پوشش های تحمیلی، اختلاس های میلیاردی و نظایر آن.  

آیا دین و دینداران می توانند با چنین روشی بر جهان مدرن و علم غلبه کنند و پیروزی خود را جشن گیرند؟ پاسخ منفی است. بی گمان بدیهی است.

 

چاره چیست؟

چاره این است که دین و متولی آن، از حرص و ولع سیری ناپذیرش برای به دهان کشیدن کل جهان، و انحصاری نمودن منابع  ثروت و قدرت و شهرت و همه امکانات رفاهی دست بکشد و در کمال تواضع و فروتنی و معنویتی که در روش همدلی و یکسان زیستی اش با محرومان و مستضعفان و مستمندان و دردمندان و گرسنگان و پابرهنگان جامعه و جهان، یافت می شود بتواند در قلوب مردم نفوذ کند و محکمترین و مهمترین پناهگاه آنان شمرده شود.

                                            تو خود حدیث مفصل بخوان.             

                                                   حسین سلیمانی آملی

                                       نوزدهم آبان هزار و سیصد و نود و چهار

 

منظره ای فجیع از سر بریدن انسان ها توسط لشکر اسلام ناب داعش به رهبری ابوبکر البغدادی

 

**********************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴  |
 

*******************************

 

                            نمایی از دانشگاه کمبریج در انگلستان

   

       نقدی بر روند تعلیم و تربیت

           در مدرسه و دانشگاه

 

جامعه خوشبخت جامعه ای است که سیستم مغزی اش سالم است و به درستی کار می کند و وضع طبیعی دارد. اما جامعه بدبخت جامعه ای است که سیستم مغزی اش ناسالم و بیمار است و وضع طبیعی ندارد و نمی داند چه می کند و چه فرمانی می راند.

 

سیستم مغزی جامعه چیست؟

شکی نیست که سیستم مغزی هر جامعه ای مدرسه و دانشگاه آن است. چون همه بخش های تخصصی جامعه که باید مشکلات و معضلات عدیده و پیچیده جامعه را برطرف نمایند متخصصان و صاحبنظرانش از همین سرچشمه تولیـــد می شوند. پس از آنجا که دانشمندان و صاحبنظران و مهندسان و متخصصان و مدیران و حکمرانان آینده جامعه از همان سرچشمه یگانه تولید و تکثیر می شوند، پس حفاظت و مراقبت از آن باید در درجه نخست اهمیت و اولویت باشد و مردم آن جامعه همواره باید بکوشند که مبادا خدای ناکرده این سیستم مغزی فاسد و بیمار شود که در آن صورت همه تولیدات و محصولاتش فاسد و مسموم و مخرب خواهد بود و کل جامعه را به فساد و تباهی خواهد کشاند.

 

مهمترین ویروس و فلج شدن جامعه

آری، یکی از مهمترین ویروس هایی که سبب فساد و تباهی سیستم مغزی جامعه (یعنی مدرسه و دانشگاه) و فلج شدن و از کار افتادن آن  می شود، چیزی جز سیاست زدگی آن نیست. چون سیاست زدگی ایجاب می کند که نیروهای خودی و موافق به هر شکل ممکن چه با استفاده از سهمیه های مختلف و چه با إعمال نفوذها و نظایر آن وارد بخش مغزی و مرکزی جامعه شوند. در حالی که هوش و استعداد و پشت کار لازم را برای ورود به این بخش و ماندن در آن به منظور کسب علم و ادامه تحصیل و یا به منظور تولید فکر و تخصص ندارند. نتیجه کلی و نهایی سیاست زدگی و إعمال نفوذ و سهمیه بندی در مدارس و دانشگاه ها همانا بی خاصیت شدن و فاسد شدن سیستم مغزی جامعه است تا جایی که جامعه آنچنان فلج می شود که دیگر توان ایستادن روی پای خود را ندارد و بلکه باید با سُرنگ ها و آمپول های تقویتی و امدادهای نهان و عیان جوامع سالم و متخصص بتواند اندکی نفس بکشد، چون دستاورد مدارس و دانشگاه های چنین جامعه بیماری جز مثلا تولید پزشکان بی سواد و آدمکش، فرهنگیان بی فرهنگ، معلمان و استادان نالایق و ترسو و محاظه کار و نان به نرخ روز خوار، سیاست بازان و دولتمردان عوامفریب و مختلس، مدیران و کارمندان و کارگران بی انضباط و مسئولیت گریز، و نیز فقر و بی کاری گسترده و روز افزون، مجادلات و مشاجرات و خصومت های پایان ناپذیر در درون و برون و نظایر آن چیزی نیست.

آری اگر بتوان با هر بخشی از بخش های گوناگون جامعه شوخی کرد و در آن با إعمال نفوذ سیاسی و مذهبی و اخلاقی بخش کوچکی از مشکلات نیروهای خودی را برطرف نمود و بی خیال بود، با مدرسه و دانشگاه که همچون سیستم مغزی جامعه است نباید و نمی توان شوخی نمود. تو خود حدیث مفصل بخوان

                                               حسین سلیمانی آملی

                                پانزدهم آبان ماه هزار و سیصد و نود و چهار

 

**********************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴  |
 
********************************

 

 

 

جهان و جامعه ماشینی 

منظور از جهان و جامعه ماشینی، جهان و جامعه ای کور و کر است که مردمش تهی از عشق و احساسات و عواطف بشری اند و تبدیل به ماشین یا رباط شده اند. در آن همه مردم چه عوام و چه خواص، چه اهل قلم و چه غیراهل قلم، نابینا و ناشنوا هستند، یعنی چشم و گوششان اثر ناپذیر شده است. مردم حق را گوش می کنند اما از آن اثری نمی پذیرند. حقیقت را می بینند اما بی تفاوت از کنارش می گذرند؟

   چرا جامعه با داشتن تعالیم ناب دینی و مذهبی همچنان به بیراهه می رود و در وادی شک و حیرت و ناامنی سرگردان است؟ چرا هرچه می دَویم باز گویی چنان است که در همان نقطه آغاز قرار گرفته ایم و هنوز حرکتی را آغاز نکرده ایم؟ چرا همگان دست روی دست نهاده اند و صرفاً تماشاگر این حیرت و سرگردانی اند؟ چرا هر کسی صرفاً به جان و مال خویش می اندیشد و فقط به آن اصالت و اهمیت می دهد اما کوچکترین دغدغه ای نسبت به معضلات و مشکلات دیگران ندارد؟

   چرا جامعه به رغم داشتن مدعیان فراوان در عرصه علوم و فنون جهان، و صاحبنظران بسیار در حوزه اخلاق و سیاست و دیانت و عرفان همچنان افسرده و پریشان حال است و گویی مرده ای متحرک است؟ چرا جامعه نئشه شدن و به خواب عمیق فرو رفتن را (ولو به قیمت اعتیاد به مواد مخدر باشد)، بر بیدار بودن و هوشیار ماندن ترجیح می دهد؟  

   چرا جامعه ای که می تواند با امکانات و نعمات و برکات خدادادی اش به وضعیت و موقعیتی برسد که نه تنها شهروندانش بلکه همه مردم جهان آن را از عمق جان آرزو کنند و فوج فوج خواهان کوچ کردن به این سرزمین باشند اکنون آنچنان دگرگون شده است که گویی شهروندانش به نیهیلسم رسیده اند و بعضاً فرار را بر قرار یا ممات را بر حیات ترجیح می دهند؟ و صدها چرای دیگر که از حوصله این مختصر خارج است.

   شاید در پاسخ به این چراها دیدگاه های مختلفی علاقمند به اظهار فضل و وجود باشند، اما نگارنده بر اساس بضاعت مزجاتش و نگرش اندک فلسفی اش که دوست دارد با عینک فلسفه به موضوعات بپردازد، پاسخ می دهد. البته این پاسخ خالی از نقص نیست و سپاسگزار کسانی خواهم بود که این پاسخ را اصلاح بفرمایند:

۱.    از مهمترین علل سردی و افسردگی و تاریکی جامعه، سردی و تاریکی جهان شمولی است که تمام کره زمین را فراگرفته است. این سردی و تاریکی به وضعیت فکری بشر در این دوران برمی گردد. این تاریکی نه بخاطر افول خورشید بلکه به سبب خورشید گرفتگی(کسوف) است. خورشیــد حقیـقت برخلاف خورشیــد منظومه شمسی هرگز افـول نمی کند بلکه موقتاً در زیر ابر جهالت و ضلالت بشـری ناپدید می شود. این جهالت و نادانی چیزی جز دوری بشر از حقیقت وجود نیست. مشاهده خورشید حقیقت و روشن شدن جامعه و جهان به نورحقیقت، فقط به همت بشر بستگی دارد که چقدر در پی حقیقت است و تلاش می کند تا ابر جهالت و ضلالت خویش را برطرف کند و نسبت مناسبی با حقیقت وجود برقرار نماید.

۲.    از علل دیگر سردی و افسردگی و تاریکی جامعه، جایگزین شدن دنیامحوری بجای دین محوری در آن است. یعنی اوضاع و شرایط جامعه آنچنان دگرگون شده است که مردم به آسانی خدا را قربانی منافع دنیوی خویش می کنند. اگر دین محوری (ایمان به خدا و تعالیم الهی و نفوذ آن در متن جامعه) به روشی درست نهادینه شود و حرمت انسان و انسانیت در پرتو آن استوار گردد، افسردگی و پژمردگی و تاریکی از بین خواهد رفت.

   ناگفته نماند که دنیامحوری اگر در بخش های دیگر جامعه  که ظاهراً خانه خدا نبود،  جایگزین خدامحوری می شد باز قابل تحمل بود و تأثیر جبران ناپذیری نداشت اما جای تأسف اینجاست که دنیامحوری دقیقاً در همان بخشی از جامعه جایگزین خدامحوری شد که خانه امن الهی و قبله مردم محسوب می شود و هرگز چنین انتظاری نمی رفت. به همین دلیل چشم و گوش مردم از شدت حیرت کور و کر شد.

۳.    از علل دیگر بی رحمی و قساوت قلب جامعه این است که جامعه شاهد بعضی از ظالمانی است که خود زمانی مظلوم و قربانی ظلم بودند و از آنان هرگز انتظار ظلم کردن نمی رفت. شاهد سنگدلی ها و بی رحمی های کسانی است که مهربان بودند و از آنان جز یاری و مهربانی انتظار نمی رفت. شاهد غارت ها و سرقت های کسانی است که همواره امین بودند و از آنان جز امانت داری انتظار نمی رفت. شاهد تکبر و غرور و فخرفروشی های کســــانی است که همواره از تواضع و فروتنی سخن می راندند و از آنان جز درویش مسلکی و خاکساری انتظار نمی رفت. شاهد دنیاپرستی و زر اندوزی کسانی است که از ترک دنیا سخن می گفتند و از آنان جز ترک دنیا و بی اعتنایی به قدرت و ثروت انتظار نمی رفت. البته آنچه مذموم است نه قدرت و ثروت و شهرت بلکه وابستگی و دلبستگی به آن است.

۴.    از علل مهم پوچی و نیهیلیسم، سردرگمی و بی هویتی حاصل از شرایط حاکم بر جهان و جامعه است. جامعه ای که هدف مشخصی نداشته باشد تا بسوی آن همه نیروهای بالقوه و بالفعل خویش را بکار گیرد دچار پوچی می شود. جامعه ای که میان مبانی نظری و عملکردهای عینی آن تضـاد و تعـــارض آشکار وجود دارد، نمی تواند هدفی داشته باشد و بسوی آن حرکت کند و در نتیجه، این یأس و ناامیدی به پوچی و نیهیلسم منجر می شود.

۵.    از علل دیگر سردی و بی تفاوتی جامعه علم ستیزی و خردگریزی آن است که البته به همان دنیامحوری جامعه برمی گردد. وقتی در جامعه بجای معنویات و اخلاقیات و باورهای ارزشمند دینی به پول و ثروت اصالت داده شود و تمام اقشار جامعه از عوام و خواص، حوزوی و دانشگاهی یکپارچه فریاد بزنند که پول مشکل گشاست و در پی پول و دلار هستند و عملاً به ثروت اندوزی و پول اصالت دهند، آن وقت مجالی برای بروز و ظهور معنویات نمی ماند و در نتیچه تمام بخش های جامعه بخاطر تهی بودن از دانش و ارزش رو به سردی و تاریکی و بی تفاوتی و بی خردی می رود.

      آشنــایــــان ره بدین معنـــا برند       در ســـرای خاص بار عام نیست

     از هزاران در یکی گیرد سماع       چون که هر کس لایق پیغام نیست

      تا نســــوزد بر نیاید بـوی عـود       پختــه داند کین سخن با خام نیست

 

                                         حسین سلیمانی آملی

                                  مردادماه هزاروسیصد و نود و سه

********************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴  |
 

*********************************

 
 
 
 
نکتــــــــه ای درارزیــــــــــــــــابی 
 
دانشــگاه آزاد اســــــــــــــــــــلامی
                                                    
 
از فیلسوفان بطورکلی نباید توقع زبان خوشایند و مطبوع داشت چون زبان فلسفه غالباً زبان حقیقت است وشنیدن حقیقت نیز همواره تلخ و ناخوشایند است. البته این حقیر هرگز دارای چنین مقامی نیست بلکه همواره خود را دانشجوی کوچک و ناشناس فلسفه می شمارد.

    به هرحال، روشنفکران منصف و خصوصاً استادان دانشگاه آزاد اسلامی به روشنی می دانند كه يكی از دلايل مهم تأسيس این دانشگاه فراهم شدن زمينه ای مناسب برای إرضای حس كنجكاوی و علم جويی سيل عظيم اساتيد، بسیاربازبود تا جایی که توانست بتدریج اعضای هیأت علمی

خویش را در رشته های مختلف علمی تکمیل کند. با چنین سیاستی بود که درآن دوران این دانشگاه به رغم عمر و سابقه کم خود حقیقتاً با دانشگاه های دولتی چه از لحاظ کمیت و چه از لحاظ کیفیت برابری می نمود  و حتی در بعضی از رشته ها برتری خود را عملاً به اثبات رسانده بود. شكی نيست كه این سياست، فی نفسه مطلوب و ايدآل بوده است؛ ولی آنچه عملاً به تبع چرخش روزگار و شرايط ناهموار و جامعه بيمار رخ داده اين است كه با چنين سياستی(یعنی جذب بی رویه مدرسان، استادان، کارمندان و داوطلبان) بتدريج جهت یابی دانشگاه تغییر نمود و اصالت كميت، جايگزين اصالت كيفيت شد؛ چون از يكسو مبلغ هنگفتی از جيب اين دانشگاه به جيب مدرسان و استادان و کارمندان متفرقه ای كه عضو اين دانشگاه نبودند واريز شـده است و آنهـم غالباً به اين دليل كه آنها مثلاً به حـق الـزحمـه كمتـری بسنـده می كنند (البته نياز دانشگاه به تخصص آنها و كمبود اساتيد در بعضی رشته ها، قابل انكار نيست) و از سوی ديگر بودجه کلانی به ساخت و ساز واحدها، خرید املاک، توسعه دامنه و مساحت این دانشگاه اختصاص داده شد تا جاییکه در این جریان پرهیاهو و هیجان انگیز چیزی که در معادلات فکری مسئولین این دانشگاه کمتر مجال بروز و ظهور یافته است همانا وضعیت روحی و روانی استادان، دانشجویان و کارمندانش بود که خصوصاً بخاطر فقر و گرانی و تورم شدید و روزافزون، کمرشان خم شده بود و جامعه و جهـان را تیـره و تـار می دیدند و همچنان می بینند. اکنون اعضای هيأت علمی خود اين دانشگاه برای تأمين معاش معمولی خويش مجبور يا در مواردی علاقمند به همكاری با دانشگاه های ديگر اعم از دولتی و غیرانتفاعی و نظایر آن هستند؛ و گذشته ازاين، بعضی از اساتيد اين دانشگاه بخاطر نوع تخصص خود و يا بخاطر فقدان ارتباط با دانشگاه های ديگر، مجبورند كه فقط به همین ساعات اندک اضافه تدريس در دانشگاه خويش(7 يا 8 ساعت در هفته) بسنده كنند تا روزگارشان هرچند با رنج و مشقت فراوان، سپری شود. ازاينرو باید گفت که درهرحال به كيفيت و معنويت آموزش دانشگاه آزاد اسلامی، ضرباتی وارد شده است و هنوز نيز وارد می شود؛ چون آنچه عملاً شاهد هستیـم، جريان غالبـاً حقـارت آميز و نفرت انگیز تقـاضـای تدريس اساتيد اين دانشگاه در دانشگاه های ديگر است! در حاليكه قرار بود آنها به همان ساعات موظفی خويش بسنده كنند تا با آسايش و فـراغت بـال بيشتر به امر مهــم تعليـم و تدریس بپردازنـد. آيا براسـتی از اين اساتيـد خستـه و افسـرده می توان انتظار توليد فكر و توسعه دامنه تحقيقات و مطالعات علمی را داشت كه باعث پويايی و نشاط جامعه می شود و نيز از اهداف اصلی تأسيس دانشگاه آزاد اسلامی بوده است؟

    الغرض، آنچه اين حقير البته به عنوان نوعی پیشنهاد تسکینی در وضعیت فعلی، مد نظر دارد برگشت مسئولین این دانشگاه  به همان نگاه و نگرش اولیه است که در آن هم به کیفیت آموزش اصالت داده می شد و هم به کمیت آن. ازاینرو باید به وضعیت روحی و فکری مجمـــوع انســــان هایی که در این دانشگاه فعالند دقیقاً رسیدگی شود. مثلاً حقوق آنان تا آنجاکه ممکن است  با وضعیت اقتصادی جامعه و شرایط کاری آنان هماهنگ گردد؛ ساعات تدريس موظفی اساتيد در هفته کاهش يابد تا در صورت لزوم به ساعات اضافه تدريس آنها افزوده شود.

    اين دغدغه كه در وضعیت کنونی چه سرنوشتی برای این دانشگاه رقم خواهد خورد همه اساتيد را نگران نموده و اين امر نيز به نوبه خود در كيفيت آموزش، تأثير منفی گذاشته است. شكی نيست كه برای رفع بنيادی اينگونه معضلات بايد معضلات بنيادی جامعه برطرف گردد. اما با اين وصف از آنجاكه مسئولین دانشگاه آزاد اسلامی قطعاً دغدغه كيفیت و معنویت آموزش اين دانشگاه و وضعیت معیشتی همه اعضای خويش را دارند نمی توانند نسبت به مشکلات اساتید و دانشجویان و کارمندان خویش بی تفاوت باشد. اميدوارم كه چنين نوشته ای مورد عنايت و رَويّت مسئولین فرهيخته و كاركشته این دانشگاه قرار گيرد تا گشايشی در اين امور صورت گيرد.

                                                        حسین سلیمانی آملی

                                   ششم آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 
 
***********************************

            

          

          راستی، آی.اس.آی چیست؟              

 

از طرف کمیته ارزیابی دانشـــــــگاه آزاد اســـــــلامی منطــــقه3 استان مازندران اطلاع داده اند که" آقای دکتر شما باید از واحد دانشگاهی خود وسیله نقلیه ای را تقاضا کنید تا جهت ارزیابی کتب و مقالات و مدارک دانشیاری شما به تهران سفر کنیم و نظر استادان فلسفه را در مورد این آثار جویا شویم."از آنجاکه واحد دانشگاهی اینجانب چنین کاری را نمی توانست به موقع انجام دهد تصمیم گرفتم که با وسیله نقلیه خویش و به اتفاق جناب آقای باغبانیان نماینده ارزیابی آثار اساتید در منطقه 3 استان، به تهران سفر کنم.

    به هرحال، مجموع کتب و مقالات و مدارک را به رؤیت استادان فلسفه، جناب آقای دکتر رضا داوری اردکانی در فرهنگستان علوم و جناب آقای دکتر غلامرضا اعوانی در انجمن حکمت رساندیم. خوشبختانه اساتید ارجمندم بعد از بررسی دقیق این آثار و مجموع امتیازات آن،  این حقیر را واجد شرایط رتبه دانشیاری تشخیص داده اند. اکنون بعد از گذشت مدت یکسال و پی گیری های مداوم بنده، تازه معلوم شده است که در میان مجموع آثار این حقیر جای یک چیز خالی است و آن  مقاله آی. اس .آی است.

    کاری به کمیت و کیفیت چنین مقاله ای ندارم ولی در راستای تکاپوی مسئولین فرهیخته دانشگاه آزاد اسلامی که در جستجوی کشف نقاط قوت و ضعف عملکرد این دانشگاه هستند باید عرض کنم که اگر براستی داشتن مقاله در مجله آی. اس. آی یک قانون است پس باید در همه موارد و در همه دانشگاه ها إعمال گردد. آیا صلاحیت ارتقاء از مرحله استادیاری به دانشیاری را چنین مقاله ای باید تعیین کند؟

    شکی نیست که اگر بزرگان علم وحکمت ما امروز به عنوان مدرسان دانشگاه های آزاد مشغول بودند هرگز موفق به اخذ مدرک دانشیاری و یا استادی نمی شدند چون اولاً آنان مقاله آی. اس. آی را به رسمیت نمی شناختند و ثانیاً آنچه از نظر آنان تعیین کننده ارتقاء علمی یک فرد بود میزان فعالیت و خلاقیت فکری او و داشتن سخن و طرح نو در عرصه اندیشه و دانش بوده است نه ساختار صوری و آرایش ظاهری نوشته ها در قالب آی. اس. آی. البته بنده وحشتی از این کپسول یا آمپول ندارم، اما سخن برسر آن است که چنین ابزاری بجای آنکه بیشتر در خدمت کشف و شناسایی خلاقیت های فکری باشد، برای شنــــاســــایی از ما بهتران و خصوصاً کسانی که در جابجایی های ادبی و ارتباط های نهانی قوی ترند، بکار می رود.

    برای بنده افتخاری بالاتر ازاین نیست که اساتید ارجمندم که در فلسفه و حکمت ذی فن هستند این حقیر را واجد شرایط رتبه دانشیاری تشخیص داده اند و پای مدارک اینجانب را امضاء نموده اند. اما اگر مسئولین دانشگاه آزاد اسلامی براستی دغدغه کپسول یا آمپولآی. اِس. آیدارند که مبادا با غفلت از آن، جهان علم و اندیشه به خطرافتد، بهتر است که در چگونگی عملکرد خویش در این زمینه بیشتر تأمل کنند تا ببینند که بعضی از نویسندگان مقاله در مجله بین المللی آی. اِس. آی چه کسانی بوده و چگونه این مقاله را تهیه نموده و به چه طریقی توانسته اند به مرحله دانشیاری و استادی ارتقاء یابند و آنوقت این دارو را برای امثال بنده تجویز کنند. این حقیر با مشاهده مقالات بعضی از افراد معلوم الحال در آن مجله به اصطلاح بین المللی، هرگز برای خویش داشتن مقاله  در چنین مجله ای را افتخار و هنر ندانسته است. تو خود حدیث مفصل بخوان...      

                                                          حسین سلیمانی آملی

                                          آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه 

 

***********************************

   

  

 تمثـــال جــــوانی پیـــــامبر گرامی اسـلام که مظهــر اخـلاق بـود.

 

شـرایط تأثیر حقیــقی و نه موقتی   

پندهای اخلاقی ودینی درمخاطبان:

 

1- گوینده خودش باید سمبل و مظهر عینی پندهای اخلاقی و دینی خویش باشد.

۲- گوینده بایدچهره ای گشاده و روشن و پرجاذبهداشته باشد تا شادابی و طراوت را به مخاطبان خویش منتقل نماید. معمولاً مخاطبان قبــل از شنیدن کلام گوینده، ساختـــار ظاهری خود او را وزن و ارزیابی می کنند.

 ۳- گوینده باید بداند که علم او در برابر مجهولاتش هیچ است و ازاینرو هنگام سخن گفتن ژست یک دانای مطلق و نابغه دهر را به خود نگیرد.

۴- حالت سخن گفتنش نباید متکبرانه، گستاخانه و توأم با غرور باشد.

۵- گوینده بایدمعتدل، انعطاف پذیر و در برابر اظهارات دیگران متواضع و شنونده باشد.

 

۶- قبل از آغاز پند، این پیش فرض را نداشته باشد که دیگران هیچ نمی فهمند و او می تواند هرچه دلش بخواهد را بیان کند.

۷- تصور نکند که اگر پرسشی را صرفاً از طریق لفاظی و با رندی جواب دهد دیگران متوجه نخواهند شد یا بعداً راجع به گفته های ایشان تأمل نخواهند کرد.

۸- هنگام سخن گفتن، حتی الامکان از حرکت های تند و طلبکارانه دست ها و ابرو ها و چشم ها پرهیز نماید.

۹- ادب و عفت کلام را باید در سراسر سخنانش رعایت کند.

۱۰- تا آنجا که ممکن است باید از بکاربردن کلمات و عباراتی نامناسب که باعث تحقیر دیگران یا  توهین به گروهی می شود، پرهیز نماید.

۱۱- شکی نیست که هیجانات و احساسات مخاطبان، زودگذر است؛ ازاینرو گوینده باید به منطق و خرد مخاطبان و نه به احساسات آنان اصالت دهد و گفتارها و پندهای خویش را خردپسندانه عرضه نماید.

1۲- او همواره باید چنان تصور کند که گویی بجای پیامبر برای مردم از اخلاق و دین سخن می گوید؛ یعنی آگاه باشـــد که انتـــــظار مردم از او چنین است و تمام جزئیات زندگی او زیر ذره بین مردم است و برای آنها می تواند آموزنده باشد. متأسفانه بعضی از واعظان ما چنان سخن می گویند که گویی قیصر روم هستند.

                                                                                            حسین سلیمانی آملی

                                            آذرماه هزار و سیصد و نود

 

************************************ 

 

 

 

  استـــــاد نمــــــره مـــــــــــدار              

   (numberist teacher) 

 

شکی نیست که برگزاری آزمون و امتحان در سراسر جهان به عنوان یکی از معیارهای موفقیت دانش آموزان و دانشجویان محسوب می شود. برگزاری آزمون سبب می شود که افراد خاصی که برای رشته معینی استعداد و شایستگی لازم را دارند شناسایی شوند و بعد از فراگیری همه معلومات و اطلاعات لازم، در بخش های مختلف جامعه خویش مثمر ثمر واقع شوند؛ اما آنچه در نظام تعلیم و تربیتی ما سبب شگفتی می شود این است که در آن متأسفانه جای هدف و وسیله تغییر نموده است یعنی هدف که همانا نخست انسان شدن و سپس کسب تخصص برای خدمت بیشتر به انسانیت است، فراموش شد و وسیله که همانا کسب نمره است بجای آن نشست. اگر این جابجایی فقط به آحاد دانش آموزان و دانشجویان منحصر می شد باز جای شکرش باقی بود بلکه فاجعه این است که معلمان و استادان جامعه ما که باید اسوه و راهنمای همه مردم و خصوصاً دانش آموزان و دانشجویان خویش باشند نیز مهر تأیید بر این جابجایی زدند و آن را در جامعه نهادینه نمودند تا جایی که خودشان در زندگی روزمره به عزیزان و بستگانشان عملاً إلقاء می کنند که انسانیت و هویت و شخصیت به نمره امتحانات مربوط می شود اگر دانش آموز یا دانشجویی از نمره بالا برخوردار باشد مورد تکریم و تمجید قرار می گیرد ولی دیگران که شاید به رغم همه زحماتشان از چنین نمرات عالی برخوردار نشوند مورد بی مهری و بی اعتنایی قرار می گیرند.

   البته بنده مخالف تشویق دانش آموزان و دانشجویان ممتاز نیستم و خودم نیز چنین کاری را انجام می دهم اما بحث بر سر چگونگی نگاه و نگرش و واکنش ما در چنین موقعیت هایی است که مبادا إلقاء کننده این قاعده باشد که انسانیت مساوی با نمره عالی است. زیرا چه بسا افراد غیر تحصیلکرده ای که از لحاظ فکری و رفتاری به مراتب انسان تر از افراد تحصیلکرده هستند. غالباً پرسیده می شود که آیا علم بهتر است یا ثروت؟ بعضی به علم و بعضی  دیگر نیز به ثروت اصالت می دهند، اما در این میان از انسان  و انسانیت که بر سر هر دو قرار گرفته است، غافل می شوند. محمد(ص) نه علم داشت و نه ثروت، اما بخاطر انسانیتش لقب امین گرفته و پیامبر آسمانی شده و منشأ تحول تاریخ گردیده است. نمونه های فراوان دیگری را در طول تاریخ می توان یافت.

   متأسفانه این نمره محوری (numberism) کارش بجای رسید که بعضی از همکاران بنده به تلفن همراه اینجانب که نخست پیامک فرستاده و خودم را به عنوان همکارشان معرفی نموده و سپس چند بار تماس  گرفته بودم هیچگونه اعتنایی ننمودند چون براین باورند که خدایگان نمره اند و هر کسی  در هر مقامی، ایام امتحانات به آنها زنگ بزند، از بردگان است. راستی، جامعه دانشگاهی ما به کدام سمت می رود:

گر به هـــــــوا پــــری مگسی باشی         

 به رُوی آب رَوی چون خسی باشی

دل مردم به دست آور تا کسی باشی

                 ***

گــر هـــــزاران کتــــاب هــم خوانی

گر تو صـــــــدها سخـــــن هـم دانی

چــون ادب در تـــو نیســــت نـادانی

                  ***

گـر بـه اوج عـلــــــــم دســـت یـابی

گـر شــــــوی ارسطــــــو و فـارابی

دل خـلــــق بیـــــازاری در خــوابی

                ***

   هدف از کسب همه علوم و معارف صرفاً رسیدن به مقام ادب و انسانیت و آنگاه ایجاد زمینه ای مناسب برای توسعه این مقام و خدمت به بشریت است جز این باشد گویی معلم و استاد همانند حمار فقط کتاب ها را روی دوشش حمل می کند بدون آنکه به محتوا و هدف آن پی ببرد.

   امیدواریم روزی در جامعه خود شاهد انسان محوری بجای نمره محوری و مدرک مداری و فخرفروشی های میان تهی علمی و تخصصی باشیم.

 

                                                    به امید آن روز

                                                 حسین سلیمانی آملی

                                        هفدم بهمن ماه هزار و سیصد و نود

 

************************************

 

     

 

   دانشجـــــوی نمـــره مـــــدار

   (Numberist Student)

 

از استاد نمره مدار قبلاً در همین وبلاگ سخن گفته شد اما اکنون باید از دانشجوی نمره مدار سخن گفت. راستی، دانشجوی نمره مدار کیست؟ منظور از دانشجوی نمره مدار، کسی است که هدفش از آمدن به دانشگاه و حضور در کلاس صرفاً کسب نمره و مدرک است. او به جز نمره و مدرک هیچ چیزی را نمی بیند و اصلاً نمی خواهد که ببیند. در نتیجه برای دست یابی به چنین هـــدفــــی به هرگونه روش و ابزاری متـــوســـل می شود ؛ از قبیل تخلف در جلسه امتحان، تملق و چاپلوسی در برابر اساتید، تطمیع اساتید، تقدیم هدایا به آنان به بهانه مناسبت های مختلف(شکی نیست که در بعضی از موارد، دانشجو نه برای نمره بلکه بخاطرقدردانی از اساتید خویش چنین می کند)؛ و اگر روش مذکور، مؤثر واقع نشود آنوقت روش استفاده از اهرم های فشار، تهدید اساتید و ناسزاگویی به آنان را آغاز می کند و تو گویی که اوهمانند بازیگر سینما هرگونه نقشی را به سادگی ایفاء می کند.

   همانطورکه اشاره شد همه دانشجویان را نمی توان نمره مدار تلقی نمود اما متآسفانه غالباً چنین است. اینکه چرا چنین است، قطعاً به عوامل گوناگونی بستگی دارد؛از جمله چگونگی سرشت خود دانشجو، چگونگی تعلیم و تربیتی که قبلاً دیده است، شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی  حاکم بر جامعه و نظایر آن.

   اما به هرحال، اراده و اختیار یک فرد را نباید نادیده گرفت. هر دانشجویی این توان و اختیار را دارد که تحولی در نگرش خویش ایجاد کند و سمت و سوی زندگی اش را تغییر دهد و آدمی نو شود و طرحی نو دراندازد. دانشگاه امتیازش نسبت به بخش های دیگر جامعه در همین نکته است که زمینه اصلاح رفتارهای فردی و اجتماعی را فراهم می سازد. دانشجوی نمره مدار صرفاً به امتیــــازات سطحــی دانشــــــگاهی اش می اندیشد که نمره بیست سبب امتیاز و برتری او نسبت به دیگران یا  دسترسی او به بعضی تسهیلات می شود. در صورتی که آنچه سبب امتیاز هر دانشجویی می شود همت بلند و پشتکار و عزم راسخ او برای رسیدن به قله های بلند علمی و انسانی است که بعداً به شکل نوشتارهای ارزشمند در جامعه منتشر می شود و آثار ارزشمندی از او به یادگار می ماند.

   دانشجوی حقیقی بجای اصالت دادن به نمره، فقط به رشد و تعالی خود و کم شدن فاصله اش تا مقصد(که تبدیل شدن به انســــــان متفکر و نمــونه و اثــــر گذار است)، می اندیشد. هرچند او برای معلم و استادش کمال احترام را قائل می شود، اما هرگز بخاطر نمره با او ارتباط دوستانه برقرار نمی کند و زبان به تمــــلـق و چاپلـوســی او نمی گشاید. دانشجویی که از سخت گیری های استـــــادان نمره مــــدارش(که چرتکه به دست می گیرند و بیست وپنج صدم هم به کسی ارفاق نمی کنند و خودشـــــان را خــدایگان نمره می دانند) می نالد و شکوه می کند، باید بداند که خود او با شیفتگی و شیدایی ای که نسبت به نمره نشان می دهد، زمینه بروز و ظهور چنین اســــــاتیـــــدی را فراهم می سازد. هر دانشجویی باید بداند که یک انسان است و در این جهان هیچ چیزی برتر از انسان و انسانیت نیست. پس هیچ چیزی نباید او را به زانو درآورد و برده و بنده دیگری سازد. او به هیچ چیزی جز انسانیت نباید اصالت دهد. هر چیزی اگر ارزش دارد ارزش گذارش انسان است و آنچه که خودش ارزش دارد بدون اینکه این ارزش را از جایی گرفته باشد، همان انسان است.

   امیدوارم با این نوشته مختصر، توانسته باشم دانشجویان عزیز را در چگونگی نگرششان نسبت به نمره و مدرک اندکی آگاه کرده باشم که انسانیت خودشان را بخاطر چیز بی ارزشی مثل نمره به رایگان نفروشند و مجیزگوی اساتید نمره محور نشوند و برای کسب نمره قبولی و یا نمره نوزده و بیست تن به خفت و ذلت ندهند و بلکه تلاش خودشان را برای رسیدن به همان هدف متعالی علمی و انسانی افزایش دهند. چون وقتی نیک بنگرند می بینند که آنچه از دانشمندان و فیلسوفان بزرگ جهان از سقراط وافلاطون و فارابی و ابن سینا و رازی گرفته تا هایدگر و پوپر و ملاصدرا و مرحوم طباطبایی، در طول تاریخ بجای مانده است نه نمره و مدرکشان بلکه آثار فکری و قلمی آنان است. با آرزوی توفیق روزافزون برای همه دانشجویان.

                                                  حسین سلیمانی آملی

                                       چهاردهم تیرماه هزاروسیصدونود دو

 

***********************************

 

   

 

    راستی، دانشگاه علوم پزشکی اصفهان   

              به کجــــا می رود؟!

 

شاید نخستین پرسش هر خواننده کنجکاوی این باشد که چرا نگارنده این سطور مستقیماً به سراغ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان رفته و آن را زیر ذره بین گذاشته است. پاسخ آن بسیار ساده است و آن اینکه شاهدی عینی که وضعیت غذایی و ساختار خوابگاهی این دانشگاه را از نزدیک تجربه نموده، منبع موثق این گفتار انتقادی است.

   بله، فرزندم در رشته پزشکی این دانشگاه پذیرفته شد. وقتی در میانه یا پایان هرترم لاغر و ناتوان برمی گشت، با حیرت می پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده است؟ آیا واحدهای درسی پزشکی بسیار سنگین هستند؟

پاسخ: ما هنوز به واحدهای درسی تخصصی نرسیدیم که مثلاً خیلی سنگین باشند بلکه دروس ما بیشتر عمومی هستند.

   آنگاه با حیرت بیشتری می پرسیدیم پس ماجرا چیست که تا این حد ضعیف و لاغر شدید؟

پاسخ: لاغری و ناتوانی جسمانی ما:

   اولاً به وضعیت غذایی این دانشگاه برمی گردد که هم از لحاظ کمیت و هم از لحاظ کیفیت بسیار بد و نامطلوب است. غذای این دانشگاه غالباً بخاطر طعم و بوی بدی که دارد قابل خوردن نیست و اگر هم انـدک کیفیتـی داشته باشـد، از لحـــاظ کمیت به اندازه ای نیست که دانشجو را سیر کند تا او بتواند بدون درد گرسنگی و دغدغه سیری به تکالیف درسی خویش بپردازد، بلکه برعکس، دانشجویان همواره باید برای پر کردن شکم خویش و رفع گرسنگی شان در این  سو و آن سوی خیابان و میدان و بازار پرسه بزنند تا بلکه بتواتند غذاهای کمکی مناسبی را از فلان مغازه و یا فلان فروشگاه به قیمتی گزاف تهیه کنند.

   ثانیاً به شرایط ناهنجار خوابگاهها(خصوصاً خوابگاههای خارج از محیط دانشگاه) مربوط می شود که اکثر دانشجویان شب ها تا دیروقت بخاطر کار پخت و پز غذا و یا کارهای فرعی دیگر به گفت و گو مشغول می شوند و گاهی نیز بخاطر عدم نظارت کافی بر این خوابگاهها چه بسا که برخی از بـزهـکاری ها (مانند مصرف بعضی از مواد مخــدر و نوشیدنی های غیرمجاز ونظایر آن) در آنجا صــورت می گیرد و گاهی اوقات نیز مواد غذایی و وسـایـل شخصـی دانشجـویان در همـان خوابگاههـا مفقــــود می گردد. خلاصه، به بهانه های مختلف مراســـم شب زنده داری در این خوابگاهها صـورت می گیرد که یکی از نتایج بارز آن،احساس کمبود خوابی است که ما دانشجویان همیشه داریم و بدیهی است که این کمبود خواب سبب افزایش غیبت در کلاس یا عدم حضــور به موقع در آن می شود و این امر نیز نهایتاً باعث تنزل کمی و کیفی تعلیم و تربیت می گردد.

   اکنون با توجه به آنچه این شاهد عینی بیان کرده است، می پرسیم که راستی، این دانشگاه به کجا می رود؟ پرسش جدی از مسئولین این دانشگاه آن است که: آیا بهتر نیست بجای صرف هزینه هنگفت سالانه بابت برپایی همایش های  تجلیلی از پذیرفته شدگان یا فارغ التحصیلان دانشجویی (که مثلاً از همه اولیای آنان به صرف ناهار دعوت به عمل می آورید و ازهنرنمایی های هنرمندان مشهورجهت انجام تبلیغات وسیع و پرطمطراق بهره می گیرید و مقامات مختلف این دانشگاه برای معرفی وظایف و توانمندی های کاری خویش بسیـــارسخن می راننـــد و دعاوی بزرگی را مطــرح می کنند)، لااقل اندکی به فکر وضعیت غذایی و گرسنگی دانشجویان خویش و چگونگی ساختار اخلاقی و اجتماعی خوابگاههای آنان باشید تا مبادا آنجا به دیار قحطی زدگان تبدیل شود و دانشجویان بجای فراگیری علوم  پزشکی و درمانی به کسب مهارت های شیطانی بپردازند؟ البته چگونگی برخورد و رفتار اربابان و استادان دانشگاه اصفهان  را در برابر دانشجویان شهرستـانی کاملاً ایــدآل و مطلوب تصـــور می کنیم که انشاءالله تعالی چنین است.

   هدف از این گفتار انتقادی نه تحقیر دیگران بلکه صرفاً تنویر اذهان و هشدار به همه متولیان و مسئولان دانشگاههای ایران زمین است که به یاری خداوند متعال با إتخاذ تدابیری درست، زمینه مناسبی را فراهم نمایند تا آینده سازان این مرزو بوم در پرتو شرایطی درست و اصولی به ترقی علمی و انسانی خویش ادامه دهند.

 

        از راست: پیمـــان- الهــــــام- کیــــوان؛ تاریخ عکس: بهــار سال ۱۳۸۳

 

                                          حسین سلیمانی آملی

                                              شهریور هزاروسیصد نود و یک

 

                                                                     *********************************

 

 

 

حذف و سانسور کتاب آری یا نه؟

 

در هر جامعه ای سنت و فرهنگی خاص وجود دارد که همه اندیشه ها و آموزش ها بر اساس آن تنظیم و تعدیل می شوند. مثلاً در جامعه قرون وسطای مسیحی سنت و فرهنگ خاصی وجود داشت که به تعالیم مخالف مجال بروز نمی داد. در جوامع دیگر نیز که زیر نفوذ سنت های دینی دیگری بودند همین وضع مشاهده می شد و همچنان مشاهد می شود. شاید راه صواب و صلاح این جوامع استفاده از تیغ سانسور برای پیشگیری از نضج آموزه ها و اندیشه های مخالف باشد، چون مبنای فکری و سنتی جامعه چنین سانسوری را اقتضاء می کند.

   اگر روی هر دینی ذره بین بگذاریم در متن آن انشــــعابات گوناگونی را ملاحظه می کنیم. اگر هریک  از این فِرَق دینی در جامعه سیطره پیدا کند آنوقت نه تنها تعالیم ادیان دیگر را برنمی تابد بلکه حتی  تعلیماتِ فرقه های رقیبِ درون ِهمان دین  برایش قابل تحمل نیست و تعالیم آنها را قیچی می کند. هر نوع سنت و فرهنگ غالبی معمولاً برای ماندگاری خویش می خواهد سنت ها و فرهنگ های دیگر را تضعیف یا تبدیل و یا تخطئه نماید. علت این امر آن است که هرگونه سنت و فرهنگ دینی ای، بخاطر مطلق اندیشی و انحصار طلبی اش که برآمده از نوعی قدسی نگری است و حقانیت مطلقه خویش را با تکیه برامر آسمانی و ماورایی کسب می کند، برای خود این حق مطلق الهی را قائل می شـــــــود که همه فرهنـــگ ها و سنت های رقیب و آموزه های مخالف را به آسانی قلع وقمع نماید.

   شکی نیست که سنت ها و فرهنگ های غیردینی ِمطلق گرا نیز وجود دارند که هیچگونه رقیب و رقابتی را برنمی تابند و سانسور را به عنوان مهمترین ابزار برای حذف دگر اندیشی ها بکار می گیرند. در هیچ جای جهان نمی توان جامعه ای آنچنان باز را پیدا کرد که نسبت به همه سنت ها و فرهنگ های دیگر گشوده باشد و از تکثر گرایی فرهنگی سخن بگوید و تیغ تیز سانسور را بر حلقوم تعالیم فرهنگ های دیگر قرار ندهد. البته جوامع غربی نسبت به جوامع شرقی گشوده تر هستند و آنهم بخاطر تقربی که به تفکر فلسفی انسان محور دارند.

   تیغ تیز سانسور هنگامی در یک جامعه کُند یا بی خاصیت می شود که در آن انسان بماهو انسان برتر از همه ظواهر و زوائد حیات اجتماعی و فردی لحاظ شود. یعنی انسان بودن انسان برتر از افکار و عقایدش تلقی شود. شکی نیست که همه نمودهای حیات فردی و اجتماعی حاصل تفکر بشری است و این تفکر طبعاً متکثر و متنوع است. اگر انسانیت انسان به عنوان امری در ورای عقاید و افکاراو و مرجع آن لحاظ گردد، آنوقت تیغ سانسور کمرنگ یا محو خواهد شد. چون در جامعه و جهان حقیقتاً انسان محور، قلم قرمز و یا سدی برای ظهور و توسعه اندیشه های مخالف و رقیب وجود نخواهد داشت جز اندیشه ای که مروج نابودی چنین جامعه و جهان گشوده ای باشد. البته چنین تیغی یا اصلاً بکار نمی آید یا بندرت بکار می آید.

   اما برگردیم به جامعه شیعی خودمان که ایران اسلامی است. در جامعه ای که بحق پرچمدار اسلام است آنهم اسلامی که طلب علم را بر هر زن و مرد مسلمانی واجب نموده «طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة» و بلکه طلب آن را از گهواره تا گور توصیه کرده است «اطلبوالعلم من المهد الی اللحد» و یا می گوید در پی علم باشید ولو آنکه در چین باشد «اطلبوالعلم ولو بالصین»؛ در جامعه ای که علاوه بر برخورداری از تعالیم ناب قرآنی و اسلامی، از تعالیم ناب شیعی هم برخوردار است اگرچه تیغ سانسور باید بکار رود اما میزان و حدود کاربرد آن جای بحث دارد.

   شکی نیست که دراین جامعه هرگز نباید تعالیم ضد اسلامی و یا ضد شیعی رواج یابد ولو آنکه بخشی از مردم آن غیرمسلمان یا غیرشیعه و یا حتی بی دین و ملحد باشند. همچنین انتظار نمی رود تعالیمی مخرب و محارب که شیوه مبارزه مسلحانه را برای نابودی نظام سیاسی و اجتماعی جامعه ما تبلیغ می کنند سانسور نشوند. اما بحث بر سر آثاری است که در اینگونه مقولات نمی گنجند. آثاری که به اقتضای نوع تعلیم خود به رشته های مختلف علمی مربوط  می شوند و اگر هم باید رد شوند نه با تیغ سانسور بلکه باید با تیغ علم و منطق و استدلال رد شوند.

   من باب مثال، کتاب نگارنده این سطور با عنوان «بررسی و نقد وجودشناسی فلسفی» که در چاپ اول از وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی مجوز گرفته بود و در دوهزارو دویست نسخه در سال 1389 توسط انتشارات زوّارچاپ شده بود، بعد از اتمام آن، برای چاپ دوم (که البته تفاوتی با چاپ اول نداشته جز آنکه صرفاً صفحه بندی اش منظمتر و اغلاط املایی اش برطرف گردیده و تعداد صفحات آن به دلیل افزایش فواصل در متن اندکی بیشتر شده است) مجوز دریافت نکرده است. کتاب این جانب، تحقیق در بعضی از مسائل مهم فلسفی است و چیزی جدید نبوده بلکه در قرن هیجدهم امانوئل کانت فیلسوف برجسته آلمانی آن را دقیقاً بررسی کرده بود و ناتوانی عقل نظری را در اثبات خدا و جهان و انسان (یعنی شک) آشکار ساخته تا به قول خودش جای پایی برای دین و ایمان بواسطه عقل عملی باز شود.

   آیا حدود و میزان فعلی سانسور در جامعه علم پرور و علم گستر ایران اسلامی شیعی با همه دعاوی علم محورانه و منطق گرایانه ای که دین اسلام و مذهب تشیع دارد، تنگ نظرانه جلوه نمی کند؟ و آیا در این صورت آسیبی به آموزه های اسلامی و تعالیم شیعی وارد نمی شود؟ امید است وزارت محترم ارشاد و فرهنگ اسلامی به رسالت خطیری که در اوضاع و احوال نامساعد جهان کنونی و جامعه ایرانی برعهده دارد وقوف بیشتری یابد و جامعه اسلامی شیعی ایران را در رقابت سنگین و طاقت فرسایی که با جهان مدرن دارد، ارزیابی نماید و آنوقت نه تنگ نظرانه بلکه با سعه صدر به همه آثار و خصوصاً کتب فلسفی بنگرد.

 

                                                    حسین سلیمانی آملی

                                               بهمن هزاروسیصد ونود ویک 

  

*********************************
 

                                                       

 

     راه مبارزه با شبکه های ماهـواره ای

 

امروزه دغدغه های بسیاری نسبت به تعالیم شبکه های مختلف ماهواره ای از سوی اقشار گوناگون جامعه ما خصوصاً سنت گرایان و دینداران ابراز می گردد و از این بابت بسیار متأثر و متأسفند. آنان درصدد مبارزه با این پدیده هستند و مبارزه با آن را سرلوحه کار مسئولان مملکتی قلمداد می کنند تا برای نابــــودی آن و خنثی ســــــازی برنامه های مختلف ماهواره ای تصمیمی جدی اتخاذ نمایند.

   به همین منظور عده ای از صاحب نظران ِنظام، چاره اندیشی نمودند و راه میان بُر را که بسیار ســــــاده اما بی نتیجـــــــــه بود، برگزیدند؛ مانند قطع برق هنگام پخش برنامه های بسیار ویژه، جمع آوری گیرنده ها و بشــــقاب های ماهـــــواره ای (غالباً به شیوه ای نامعقول)، فرستـــادن پارازیت های بسیــــار قـوی روی فـرکانـس های شبکــه های ماهـــواره ای( که هنوز هم ادامه دارد و از نظـر کارشنــاســــــان سبب آسیب های جدی به شهروندان می شود) و نظایر آن. اما آنان  متأسفانه از این نکته بسیار مهم غافلند که کنجــــــکاوی بشر و تلاشش برای دانستن حقیقت هرگز از ذات و سرشت او قابل انفکاک نیست و اگر مردم با تحریم شبکه های ماهواره ای از سوی مسئولین این جامعه مواجه شوند آنوقت تمام نیروهای فکری و قوای ذهنی خویش را در چاره اندیشی این مشکل بکار می برند و با نبوغ و خلاقیت شان این موانع را برطرف می نمایند تا به مقصودشان برسند. مقصودشان دانستن حقایقی است که به گمانشان نظام در صدد کتمان آن با فرستادن پارازیت است.

   درست همانطور که تحـــریــــم های خارجی  از سوی حکومتگران جهانی باعث شکوفایی هرچه بیشتر استـــــعداد و خلاقیت ملت ما در بخش های مختلف شده است، تحــریـــم های داخلی نیز دقیقاً همـــان نقش را ایفـــا می کند و در نتیجه راه های میان بُر و احتمالاً نسنجیده مذکور که شاید به مذاق بعضی ، بسیار خوشایند بیاید نه تنها سودی ندارد بلکه حتی برعکس، سبب تحریک اقشار مختلف مردم و تشویق آنان در توسعه تکنولوژی رســــانه ای و ماهـــواره ای می گردد چنانکه امروزه شاهدیم. آری، این است نتیجه روش های نسنجیده و ناپخته بعضی از کسانی که خود را عقل کل می پندارند و حاضر نیستند هیچگونه پیشنـــــــــهاد اصـــــلاحی و دلسوزانه ای را بپذیرند.

 

راستی، چاره چیست و چه باید کرد؟

نگارنده این سطور در بهمن سال 1380 مقاله ای تحت عنوان« نقش رادیو و تلویزیون در جامعه ما» نوشته که ماهنامه فرهنگی -اجتماعی دریچه به سردبیری آقای لطف الله آجُدانی آن را چاپ نموده و در آنجا راه چاره تا حدود زیادی بیـــــــان شده است. اکنون اجمالاً به آن اشاره می کنم: رادیو و تلویزیون جامعه ما چه بخواهد و چه نخواهد در مسابقه بزرگ رسانه ای جهان شرکت دارد. راه پیــــــروزی بر رســـــانه های رقیب، حــــذف آنها با جمع آوری آنتن ها و فرستادن پارازیت نیست، بلکه شناسایی دقیق ساختار و مکانیسم برنامه ای آنها و علل پرمخاطب بودن بعضی از شبکه ها، و آنگاه برنامه سازی های موازی و حتی وزین تر و پرجاذبه تر در برابر شبکه های پرطرفدار است. شکی نیست که یکی از فاکتورهای بسیار مهم هر شبکه ماهواره ای ِپرطرفدار، صداقت آن  در رویارویی با مخاطبانش است. البته این فاکتور ارتباط مستقیم با متن جامعه و واقعیت های موجود در آن دارد. اگر تعالیم و برنامه های مختلف رسانه های داخلی و ماهواره ای خودی با متن جامعه منطبق نباشد و مردم آن را انعکاس واقعی صدای خودشان ندانند، آنوقت این رسانه ها هرگونه تدبیری بیاندیشند هرگز نخواهند توانست در مسابقه رسانه ای جهانی پیروز شوند چون نمی توانند اعتماد مردم را جلب نمایند تا بر تعداد مخاطبانشان روز به روز افزوده شود.

  امیدواریم شیوه مبارزه با شبکه های ماهواره ای که تا کنون در پیش گرفته شده دیگر ادامه نیابد و مسابقه جهانی رسانه ها به شکل معقول و منطقی ادامه پیدا کند. حذف رقبای رسانه ای همانند حذف صورت مسئله است. مسئله، مسئله است باید حل شود تا ذهن بشر از آن خلاصی یابد. انتخاب رسانه پیروز با مردم جهان است نه با حکومتگران جهان. این امر شبیه مسابقه فوتبال است که تیم های مختلف در عرصه رقابت های جهانی به شکلی معقول مبارزه می کنند و آنگاه پیروزی قوی ترین تیم را همه مردم جهان جشن می گیرند و تحسین می کنند.

                                       حسین سلیمانی آملی

                                                                           اسفند ماه هزاروسیصدو نود ویک

 

***********************************

 

       

 

              عشق یا هوس

 

      عاشق نشوید اگر توانید             تا در غم عاشقی نمانید

 

تعریف عشق و رابطه عاشقانه

بعضی از دوستان عزیز از بنده مقاله ای را در زمینه عشق و عاشقی و تفاوت آن با هوس و شهوت رانی طلب نموده اند. بنده نیزمتناسب با بضاعة مزجاة خودم جهت خشنودی آنان تصمیم به نوشتن مقاله ای در این زمینه گرفته ام که امیدوارم سودمند واقع شود.

   عشق همان دوستی است اما دوستی نهایی، شدید و کامل. عشق دوستی در حد جنون است. دوستی مراتبی دارد. عشق شدیدترین مرتبه آن است، آن چنان شدتی که هرگونه اختلاف و دوئیتی را می سوزاند و به وحدت و یگانگی مبدل می سازد. از اینرو رابطه عاشقانه نه رابطه میان دو طرف بلکه میان یک طرف و خودش است. عاشق همان معشوق و معشوق همان عاشق و هردو در عین حال همان عشقند. نخستین عاشق خداوند تعالی است که به ذاتش عشق می ورزد. در اینجا عشق و عاشق و معشوق یکی اند و کثرتی یافت نمی شود. خداوند تعالی عاشق ذات خویش و ذاتش معشوق او تعالی و این عشق عین ذات اوست.

   در باب مخلوقات نیز همان وحدت عاشقانه حاکم است؛ البته با این تفاوت اندک که در عالـَم مادیات ممکن است جسم عامل تمایز میان عاشق و معشوق محسوب شود اما از آنجا که عشق نه به جسم بلکه به روح مربوط می شود آنوقت میان دو روح که عاشــق و معشــــوق یکدیگرند این تمایز و فاصله از بین می رود. به همین سبب گفتــه می شود که عاشق و معشوق، یک روح در دو جسم هستند. یعنی این دو روح آنچنان به وحدت می رسند که دوئیتی را نمی بینند و هیچ چیزی نمی تواند سبب جدایی میان آن دو گردد. لیلی و مجنون به چنین وحدتی رسیده بودند. البته گاهی ممکن است موضوع عشق انسان، امری بی روح باشد مثلاً ملک، خانه، طلا، ماشین و نظایر آن. این وحدت عاشقانه را وحدت متنازل می نامیم. که در ذیل اشاره شده است.

   در مـراتب ضعیف تر دوستــی یا در روابط متوسط ، هیچــــگاه وحـــدت و یگانگی یافت نمی شود. گاهی دوستی های بوالهوسانه یا محافظه کارانه با رابطه عاشقانه اشتباه گرفته می شود. اما باید بدانیـــــم که همه اینگونه روابط ، مبتنی بر هــوس و شهــــوت و یا مصلـحت اند و اگر ازدواج و وحدتی در آن صورت گیرد صرفاً جنبه ظاهری و جسمانی دارد؛ به عبارت دیگر در آن ممکن است  دو جسم با هم ترکیب شوند و پیوند بخورند اما از آنجا که در این نوع ازدواج و پیوند نه یک روح در دو جسم بلکه دو روح در یک جسم وجود دارد، یکی روح اصلی که پنهان است و دیگری روح فرعی که خود را ظاهر می سازد، همین دوگانگی روحی در هر جســــم سبب دوگانگی شخصیت هر یک از دو زوج و نهایتاً سبب دوری و جــدایی فیـــزیکی آنان می شود.

 

منشأ عشق و رابطه عاشقانه

منشأ و علت تامه عشق از لحاظ ایجابی دقیقاً مشخص نیست اما از لحاظ سلبی می توان گفت که منشأ و علت تامه آن هیچیک از امور مادی نیست؛ نه ثروت است نه شهرت، نه قدرت، نه اموال، نه املاک، و نه هیچ چیز دیگر. البته ممکن است که این امور به نحوی در زمینه سازی ظهور عشق تأثیر داشته باشند اما منشأ قطعی و علت حتمی آن نیستند. به قول افلاطون روح انسان قبل از هبوط به عالم طبیعت، در عالم ماورای طبیعت بنام مُثل، همه زیبایی ها و نیکی های مثالی را مستقیماً مشاهده می کرد و وقتی در جهان طبیعت مشابه آن را می بیند به یاد آن می افتد و مشاهده پدیده های طبیعت می تواند زمینه ساز ظهور دوستی و عشق شود. تفاوت بنیادی عشق با هوس و روابط دیگر در همین نکته ظریف است، چون هوس، شهوت، ازدواج های مصلحتی و دوستی های محافظه کارانه همگی ریشه در امور مادی دارند و با تغییر امور مادی دگرگون می شوند. مثلاً مشاهده زیبایی اندام یک خانم یا برجستگی آن سبب تحریک غرایز جنسی یک مرد و پدید آمدن هوس و شهوتش می شود و وقتی نباشد هوس و شهوت که معلول آن است از بین می رود. در صورتی که رابطه مبتنی بر عشق چون ریشه در امر معنوی و مجرد بنام روح دارد هرگز با تغییر امور مادی و جسمانی دگرگون نمی شود. عشق و رابطه عاشقانه نه امری وارداتی است و نه امری صادراتی بلکه صرفاً جوشیدنی است؛ یعنی باید در روح شخص بجوشد و ظهور کند. برای چنین ظهوری زمینه ای لازم است که دخالت امور مادی در آن نیز می تواند در نظر گرفته شود.

   مجموع ازدواج ها را می توان به دو بخش بزرگ تقسیم نمود: ا- ازدواج های عاشقانه؛ که امری معنوی و رابطه ای دائمی اند 2- ازدواج های غیر عاشقانه یا محافظه کارانه؛ که امری مادی و موقتی اند مانند ازدواج های مبتنی بر شهوت، ثروت، قدرت و نظایر آن. ناگفته نماند که روابط عاشقانه ای نیز وجود دارند که به ازدواج فیزیکی منتهی نمی شوند. مثلاً عشق انسان به خدا. عشق انسان به انسان نیز گاهی چنین است. دیدن زیبایی یک انسان یا یک گل یا یک پرنده ممکن است زمینه ساز ظهور چنین عشقی شود ولی علت تامه آن نیست.

   نکته بسیار مهم دیگر این است که هرچند عشق عین وحدت است اما وحدتی است که عین کثرت است. این کثرت به معنی تفرقه و جدایی نیست بلکه به اعتبار کثرت معشوق است. عاشق که با معشوق یکی می شود و معشوق متکثر است به این اعتبار می توان از کثرت عشق سخن گفت. خداوند عاشق ذات خویش است ذاتش علت تامه موجودات ماسوی است و به این اعتبار همــــه موجودات معشــــوقـــه حق تعالی شمــــرده می شــونــد و باید از کثرت عشق و معشوق سخن گفت. یک فرد می تواند همزمان عاشق چند چیز باشد مثلاً انسان، گل، پرنده، خدا و نظایر آن که البته همه این معشوق ها در طول عشق به ذات الهی قرار دارند.

   وحدت دو گونه است: یکی وحدت متعالی یا متصاعد؛ که در آن ســــافــــل به عـــــالی تبدیل و با آن یگانه می شود. هنگامی که انسان به مقام فنای فی الله می رسـد و با خـــدا یکی می شود؛ یا انســان نــادانی عاشق انســـان دانا می شود؛ ودیگری وحدت متنازل؛ که در آن عالی به سافل تبدیل می شود. هنگامی که انسان جنون قدرت و ثروت و شهرت پیدا می کند و از مقام شامخ انسانی خود هبوط می کند و به شیء بی جان که همان زر و زور و شهرت است تبدیل می شود. پس عشق یا همان دوستی شدید به تناسب موضوع خود می تواند به عالی و سافل تقسیم شود. معشوق ممکن است امری عالی ، ازلی و جاوید باشد یا امری دانی و موقتی. به هرحال در هر دو مورد، عشق به معنی وحدت عاشق و معشوق است.

    اما اینکه گفته می شود عاشق نشوید اگر توانید، تا در غم عاشقی نمانید؛ این عشق که عین وحدت است درد آور است. اتحاد عاشق با معشوق و از خود بدر شدن عاشق و تبدیل به معشوق شدن او نوعی بی قراری و ناآرامی را در پی دارد. قبلاً که تنها بود و پای عشق در میان نبود گویی در خواب بود و از عالم عشق خبر نداشت و کاملاً آرام بود جهان را اگر آب می بُرد ایشان را همچنان خواب می بُرد اما اکنون از خواب بدر آمد و بیدار شد و از مستی برون آمد و هشیار شد و دیگر خودی نمی بینــد و فقــط معشــــوق را می بیند تا رسيدن به معشوق درك فاصله سبب افزایش درد و غــم عاشـــقانه او می شود. البته در روابط مبتنی بر هوس که به اصطلاح گفته می شود فلانی عاشق شد و از شــــدت تب عشــق می سوزد، چنین سخنی کاربرد دارد. یعنی در اینجــــا نیــز می تـوان از غـم به شکلی دیگر سخـن گفت.

                                                                                  حسين سليمانى آملى

                                           مردادماه هزاروسيصد ونود ودو

 

************************************

 

                                     

          

                نسبت علم با قدرت و

                    ثروت جامعه

 

موضوعی که سبب گردیده است در این زمینه چند سطری را رقم بزنم، چگونگی روش سازمان سنجش در پذیرش داوطلبان ورودی دانشگاههاست. برای راقم این سطور مشخص نیست سازمان سنجش و وزارت علوم در پی کدام هدف است و به کدام مقصد چشم دوخته است. آیا می خواهد جامعه اسلامی ایران را از لحاظ علمی نیرومند سازد تا در عرصه های مختلف علمی حرفی برای گفتن داشته باشد یا به دنبال افزودن قدرت و ثروت جامعه است و کاری به وضعیت علمی جامعه ندارد. براستی شگفت انگیز است که راه خطا و ناصوابی که تا کنون پیموده شده و نتیجه آن برای عوام و خواص جامعه ما به روشنی معلوم شده است همچنان به پیمودن آن ابرام و پافشاری صورت می گیرد!

   افلاطون بر سردر آکادمی خود نوشته بود هر کس ریاضیات نمی داند وارد نشود. آیا برگزاری آزمون های مختلف از سوی سازمان سنجش به همین منظور است تا نامحرمی که هوش و استعداد و توان کافی برای رشته علمی مورد نظر ندارد به دانشگاه راه نیابد؟ اگر چنین باشد مطلوب حاصل است، اما از نتایج حاصله در این سه دهه چنین چیزی استنبـاط نمی شود. آنچه همگان شاهد هستند انحطاط دانشگاههاست. روش سهمیــــه بنــــدی های مختلف برای پذیرش دانشجــــــویان نه تنها پاسخ گوی ضـــرورت های علمی- تخصصی جامعه نبوده است بلکه حتی سبب انحطاط بیشتر جامعه در عرصه های مختلف علمی- تخصصی گردیده است. آیا نامش خدمت به جامعه است یا خیانت به آن؟

   راقم این سطور هرگز مخالف امتیاز دادن به فرزندان خانواده های خاص که خادم این نظام، و مدافع این آب و خاک بوده اند و هستند، نیست اما راه امتیاز دادن به آنان و جلب رضایتشان، بستن درب دانشگاهها به روی  لااقل بخشی از داوطلبان باهوش و مستعد، و متقابلاً پذیرش داوطلبانی که استعداد و توان لازم را برای تحصیلات عالیه در رشته مورد نظر ندارند،  نیست چون این روش (چنان که تا کنون به روشنی مشاهده شده است) نتایج و عواقب نامطلوبی در جامعه داشته و دارد که همه آن امتیازات را در وهله نخست به کام همان خانواده ها تلخ و ناخوشایند می سازد و سپس آسیب آن دامن گیر سراسر جامعه می شود. امتیاز دادن به آن خـانـــواده های شـــریف می تواند به طرق مختلف صورت گیرد بدون آنکه جامعه از لحاظ علمی و آکادمیک آسیبی ببیند. (البته ناگفته نماند که انحطاط علمی و آکادمیک جامعه ما صرفاً معلول این روش نیست بلکه به ساختار آموزش و پرورش، نظام دانشگاهی، مواد درسی، برنامه های غیراستاندارد و نظایر آن هم مربوط می شود.)

   امروزه چه موافق غرب باشیم و چه مخالف آن، هرگز نمی توانیم سه دارایی اصلی آن را انکار کنیم: علم – قدرت – ثروت. غرب نه با ثروت به این سه دارایی رسید و نه با قدرت بلکه با علم به این سه دارایی رسید. البته اصالت دادن به علم، معلول رهنمودهای فیلسوفان جدید غرب نظیر فرنسیس بیکن بوده است که فریاد برآوردند اگر قدرتی می خواهید که با آن بتوانید جهان را به زیر سلطه خود درآورید و اگر ثروتی می خواهید که با آن بتوانید خوش بگذرانید، چاره ای جز روی کردن به استقراء و آزمایش و تجربه، و در یک کلام اصالت دادن به علم تجربی ندارید. این فلاسفه گفتند عدد صدی که در آن  می توانید هم عدد نود را بیابید و هم اعداد دلخواه دیگر را همان علم است. اکنون غرب هر سه را دارد.

   راستی، سازمان سنجش و وزارت علوم ما به دنبال کدام هدف است که مثلاً داوطلب با رتبه دو هزار در گروه تجربی برای پزشکی پذیرفته نمی شود اما داوطلبی دیگر با رتبه بالای ده هزار کشوری منتهی با عنوان سهمیه خاص به پزشکی راه  می یابد. یا مثلاً داوطلبی از مدرسه تیزهوشان با رتبه زیر چهارصد و هشتاد در فلان دانشگاه دور افتاده با شرایط سخت وارد می شود اما دواطلبی دیگر با رتبه کذایی به صرف برخورداری از فلان سهمیه در دانشگاه مثلاً تهران پذیرفته می شود.

   راستی آیا با وجود مافیـــای علمی و فرهنگی  که در سرِ گردنه دانشـگاههـای ما مستقر شده است، این جامعـه می تواند از لحاظ علمی پیشرفت کند و همانند گذشته تاریخ خود شاهد شکوفایی علم و فرهنگ و تمدن در جهان کنونی باشد؟ آیا در جامعه ای که بخاطر تدابیر نادرست مسئولین آموزش و پرورش، و اهمال زمامداران بخش علمی - فرهنگی، سیر نزولی داشته و به عقب رانده شده است، هیچگونه ثروت و قدرت و اعتباری می ماند که لااقل همان خانواده های خاص بتوانند از آن استفاده کنند؟ راقم این سطور قبل از هرچیز به انسانیت انسان اصالت می دهد، اما برای تحقق همین هدف باید روش و ابزار کار جامعه درست باشد تا هیچگونه آسیبی به جامعه انسانی وارد نگردد.

 

                                               حسین سلیمانی آملی

                                         شهریورماه هزاروسیصدونود دو

 

*****************************

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲  |
 

 **************************

                

                               نمايي از سردردانشگاه تهران

               ماجرای آزمون دکترای فلسفه

                            دانشگاه تهران- سال ۱۳۷۵                                   

 

بعضی از دانشجویان و دوستان می پرسند که چه شده است شما از دانشگاه تهران مدرک دکترای فلسفه نگرفتید. حقیقت امر این است که در سال ۱۳۷۵ در آزمون دکترای فلسفه دانشگاه تهران شرکت کردم و در مرحله کتبی رتبه پنجم را کسب نمودم  ۱۴ نفر برای مصاحبه دعوت شدند اما نه مصاحبه علمی  بلکه بهانه ای جهت شناسایی نیروهای خودی. بر اساس همان مصاحبه غیرعلمی  بنده را رد کردند و با اینکه هفت نفر را پذیرفتند پنج نفر آزاد و دو نفر سهمیه، فرد دیگری را به نام آقای شیدانلو جای بنده در رتبه پنجم قرار دادند. پی گیری ها و دوندگی ها و مراجعات مداوم  بنده به مراجع مختلف نتیجه ای نداد از این رو دانشگاه تهران را سه طلاقه کردم و وارد علوم و تحقیقات تهران وابسته به دانشگاه آزاد اسلامی شدم که اتفاقاً بعضی از اساتید برجسته بنده در دانشگاه تهران نیز در آنجا حضور داشتند و شاگردی خویش را نزد آنان تا أخذ مدرک دکتری ادامه دادم. در این وبلاگ از همه آنان یاد نمودم. درد و ناراحتی شدید بنده در همان سال، در قالب ابیاتی متجلی شده که به شرح ذیل است:

 

                                           شعری به مناسبت                            

                               آزمون دکترای فلسفه

                                    دانشگاه تهران۱۳۷۵ (۸۳ بيت)                       

 

من عجب دارم  ز چــرخ  روزگار               هم ز قــول و فعـل اين پــروردگار

 

گفته است او حرکت از تو بی گمان              روزیت را مـن رســانم در جهـان

 

زین سبـب کـوشیــده ام مـن روزهـا               از بـــرای آزمــــــــون دکتـــــــرا

 

آنچنـان مشغـول شـدم من با کتــاب              که توگویی هیچ نداشتم خورد وخواب

 

این چنین آماده گشتـم مـن  به رنج                 تا شــوم کامیـاب درهفتــاد و پنـــج

 

پنـجــــــم اردیبهـشت این سنــــــه                  بر گزارشـــد آزمـــــون فلســـفـــه

 

بود مقـالات و تفاسیــر ، ترجمان                 از مــواد کتبـی این امتـحـــــــان۱

 

آزمــــون فــلسـفــه آســـــان بــود                  در قبـــــولی ام مــرا ایمـان  بــود

 

پیش همکاران ودوستان، سرفراز                  گفتم از این آزمـون، با روی بــاز

 

پنجـم تیــرماه شـــد روز حســاب                  زینب۲ آورد نامه ای را با شتــاب

 

گفت ندانم نامه چیست لیکن بخوان                 گرمهــم بـود، مـژدگانی  را بـدان

 

پـاکت نـامه  گشـــودم  بی درنـگ                  محتوایی داشت مطلوب و قشـنگ

 

بـود زدانشــگاه تهـران این پیـــام                   ای فـلان تبـریک گوييـم با ســلام

 

آزمـون  کتـبی ات مقبــول  فتــاد                  چون رسید حد نصاب مشمول فتاد

 

هشتـم تیـرماه حاضر شـو گــروه                   تــا کـلامت بشنـــونــد از روبـرو

 

از کتـاب و کارتحـقیـقی خـویـش                   هرچه داری درگروه آور به پیـش

 

الغرض با عزم راسـخ این زمان                   مـن سفــر کردم  به شهــر تهـران

 

ســـاعـت ده  وارد دفتــر شــــدم                    نـزد استـــادان خیـره ســر شـــدم

 

من که پایان نامه ام در دست بود                   روحم ازاین ماجرا سـرمست بود

 

ليـكن آن را اعتنـا ننمـــوده  كـس                    گوشـه چشـمی نظر کردنـد وبس

 

اُس کریم۳ژستی گرفت ونازکرد                    لب گشـود و این سخن آغـازکـرد

 

بـود  نقیب زاده۴ او را راهنمـــا                    که جـوانی هسـت زشــاگردان ما

 

اُس محسن۵ چهره اش فوراً شکفت                 غنچه لب را گشــود آنـگاه بـگفت

 

که نقیــب زاده بـوَد همسـن مـان                  پیرمردی است او نه یک مرد جوان

 

اُس کریم گفت الغرض او بی بهاسـت               تابـع هـومـن۶ بـوَد این نابجاست

 

اوزبانـش یک زبـان هـومنیـسـت                    واژه هـــای هـومنی اهـریمنیست

 

اُس محسن رو به من، گفت ای عمو                 ازکـدام  شهـری و استانی؟ بگـو

 

شرح حال خویش بیان کن ای جوان                 تـا نمانـد نـکتـه ای لازم، نهـــان

 

ذکـر بسـم الله  نمودم  این زمـان                     گفتـه ام  از آ مُـل  و مـازنـدران

 

ازهمـه زیبــایی ایـن آب وخـاک                     آسمـــــــان آبــی و دریـای پــاک

 

از گلان  و بـلبـلان  و بـوستــان                     وز جميع عـالمـان و  نخبــه گان

 

اُس محسن گفت کجا درس خوانده ای              درپی تحصیل، کدام شهرمانده ای؟

 

گفتمـش در آمُـلم دیپـلــم  شـــــدم                    بعدازآن درفـلسـفه من گم شـــدم

 

شصت ودو وارد شــــدم دراین مکـان                  فـلسـفـه آمـوختـه ام در نـزدتـان

 

شصت وشش تاشصت وهشت سربازشدم             وارد جنگ، مثل یک جانبازشدم

 

سـال شصــت ونه شــدم آمـوزگار                   صاحب  فرزند، مـدیـر خـانـوار

 

آزمـون ارشــــد هفتــاد رسیــــــد                  داد دانشـــــگاه عــلامـه، نــویـــد

 

چونکه پیروزگشته ای درامتحان                    پس برای ثبت نام، خود را رسان

 

دوره ارشـــــد نيـز پـایــان یـافت                 راه  اخــذ دکتــرا آســان ســاخت

 

اُس کریم گفت که بدون سفسـطه                   گو چـه یافـتی تـو زعلـم فلســفه؟

 

گفتمـش من عاشق این رشتـه ام                   از برایش نفـس خویش را کشته ام

 

مـن برآنــــم که وجودم را خــدا                    فـلســـفـی ایجـاد نمـــود از ابتـــدا

 

فلسـفه در نزد من عالیتــر اسـت                    ازتمـــام فـن و دانـش بـرتـر است

 

شیخ احمد۷گفت که پس با این حساب              دین وایمان می شـودوهمی وخواب

 

اُس محسن گفت که هسـت منظـوراو                 می کنـد عـلــم حـقیــقی جستــجـو

 

اُس کریم گفت پرسشی دارم بگـو                  پـاسـخ آن را دقیـق و مـو بـه مـو

 

از میـان فیـلســوفـان جهــــــــان                   عاشق کیستی بگـو راست وعیـان

 

گفتمش یاسپرس۸ وکانت۹ ازآلمان                دوستـشـان دارم مـن ازعمــق روان

 

گفت دلیلت چیست بیـان کن ای عمـو               تا که ما روشن شـویم درگفتگــو

 

گفتمـش آنچـه ز کانت آموختــم                    درتـمــــام زنــدگـی انـــدوختــــم

 

فهم این گفتار نغزو پر بهـاسـت                   فـلســـفه، نقـادی اندیشــــه هاست

 

فـلسـفه،آموختـن اندیشـــه نیست                 حفظ برهـــان ودلیـل و ریشه نیست

 

فلسفه،خود نفس اندیشیـدن است              درچنین وضع ومقـامی زیستـن است

 

گفت یاسپرس نکته ای بسیـاردقیـق           در خصوص کانت که فیلسوفیست عمیق

 

فـلسـفه ی کـانت را حتماً بخوان                 خـوانـدنش را مطـلـقاً لازم بـدان

 

هیچکسی نیست فیلسـوفی راستین                  تا که درکانت، اونبـاشــد تیزبین

 

این چنین بود داوری ِ یاسپرس                 مِثـل یاسپــرس کِی بوَد در دستـرس

 

همچنین درحق یاسپرس گفته ام                    درس آزادی از او آمــوخـتـــه ام

 

بود فیلسـوفی اصیـل و واقعـی                     فکــراوهـمخــوان بـود با زنـدگی

 

او  نبـود ابـزار دست ظالمــان                    بـــرده محـض سیاسـت پیشـه گان

                                                                                    

گرچه مؤمن بود وباتقـوا ودین                    یا که همچون سارترنبودازملحدین

 

ليك ایمانـش تحمیـــــلی نبــــود                   حاصل سيـــــم و زروسیـلی نبود

 

او وجودش خاستگاه دیـن بــود                     هم شـریف وبس حقیـقت بین بود

 

شیخ احمد گفت بگو که چنـد کتــاب                خوانده ای دراین خصوص وابواب

 

گفته ام چندین کتـابی خوانــده ام                     هم زاستـــادان خـویش بشنیــــده ام

 

سیدجلال۱۰هم کاملا خامـوش بـود                   گرچه هشیـار و دقیـقاً گـوش بـود

 

مـن بسی احساس می کردم چنان                  که نبود گفتـــــارمن مـطلـوبشــان

 

چونکه رسمـشان رسمی دیگـرست                قبــله گاهشان همـــان هـیدگرست

 

گـرچه هیدگرعزیزاست نزدشان                   فکــراوغـالـب بـوَد درایـن زمـان

 

لیک سال سی وسه نازیست شـد                   حامی آن هیتلــرفـاشیـسـت شـــــد

 

زين سبب در هستی ننگين فتاد                   وزمقــــام فــلســفیش پــاييـن فتــاد

 

باری،اينک رهـروان هيــــدگر                  خـوش نـدارنـد بشنـونـد از نام غير

 

گویی آنان در فراسـوحاضرنـد                 درشنــاخت رازهستی ماهــــرنـــد

 

هرکه با آنان نبــاشـد کافـرست                  آدمـی ابـلـه ویا یک ســـــاحرسـت

 

الغرض،این گفتگـو آمـد پـدیــد                هرچه بودخواه راحت وخواه بس شدید

 

تیر زهرآگین شـد این گفتـارها                  هرکلامی گفتــــه ام شــــد خـارهـا

 

نمـره شانزده به من دادندزسـی                   رتبـــه پنجـــــــــم شــــدم در کتبی

 

عاقبت هفت تن پـذیـرفتنـد زمـا                  حـــق مـن بگـذاشـته اند در زیر پا

 

هفت نفریا ازخواص و دوستان                    یـا زنــزدیکان و جمــع بستـــگان

 

انتخاب گشتنـــد بدون دغـدغــه                   از بــرای دکتـــــرای فـلـســـــــفـه

 

این چنین است روزگارعلم مـا                   جاهلان گشتند درآن شمس الضحی

 

ای سلیمانی حسین، بردبارباش                   باشــد ايـن راز زمان رازداربـاش

                                           *******

                                                 

                                                  حسین سليمانی آملی   

                                           پاییز هزاروسیصدوهفتادوپنج                        

 

پی نوشتها

۱.  مقالات وتفاسیروترجمان =  1- مقاله ای ازفلسفه غرب 2- مقاله ای از فلسفه اسلامی 3- ترجمه و تفسیرمتن فلسفی به زبان انگلیسی 4- ترجمه وتفسیرمتن فلسفی به زبان عربی.

۲.    زینب = زینب شکری، خواهرزن راقم اين سطور.                     

3.    اس کریم = استاد کریم مجتهدی.         

۳.  نقیب زاده = دکتر میر عبدالحسین نقیب زاده که استاد راهنمای رساله کارشناسی ارشد نگارنده اين سطور بود.  

۴.    اس محسن = استاد محسن جهانگیری.   

۶. هومن = دکتر محمود هومن که نویسنده تاریخ فلسفه است.

۷. شیخ احمد = روحانی دکتر احمد احمدی. 

 ۸. یاسپرس = کارل یاسپرس اگزیستانسیالیست معاصر و هموطن هیدگر ولی مانند او سرسپرده نازیها  نشد وبخاطر مصلحت اندیشی های سیاسی و یا حفظ موقعیت های اجتماعی و دانشگاهی هرگز همکاری با آنها را نپذيرفت و  زن یهودی خویش را بخاطر يهودی بودنش طلاق نداد.

۹. کانت = ایمانوئل کانت فیلسوف بزرگ آلمانی قرن هجدهم میلادی که بنیانگذار فلسفه نقادی است واین گفته او مشهور است که فلسفه آموختن اندیشیدن است نه آموختن اندیشه ها.

۱۰. سید جلال = دکتر سید جلال الدین مجتبوی.

 

 ******************************

 
 
|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲  |
 
 
 
بالا