موضوع کنفرانس: ریشه های قرون وسطـــایی مدرنیته و مبانی آن
تاریخ برگـــزاری: دوشنبه دوم اردیبهشت هزارو سیصـــــــــــــــــــــدو نود و دو
مکــــــــــــــــــان: سالن کنفرانس دانشکده علوم انسانی دانشگاه آزاد اسلامی بابل
ســــــــــــــــاعت: 10 صبح


از راست به چپ: حجة الاسلام محسن زاده از نهاد رهبری - دکتر نبی الله اکبر نتاج- دانشجو نیک رفتار...



از چپ به راست: حسین سلیمانی آملی- دکتر اسماعیل واعظ جوادی آملی- دکتر ابوالقاسم حیدرآبادی

دکتر میرهادی طاهری؛ متخصص داخلی

حسین سلیمانی آملی- دوم اردیبهشت سال نود و دو
ریشه های قرون وسطایی مدرنیته و مبانی آن
1. نظام اقتصـــادی: فئودالی
2. نظــــام حکومتی: دیکتاتوری دینی
3. وضعیت عمومی: فقر و بیماری و جنگ
4. نوع تفکـــــــــــر: خدامحــــــوری سنتــــی
5. نوع دانــــــش: تعلیمات دینی همراه با تعالیم اصلاح شده افلاطونی و ارسطویی
6. آرزوی عمومی: رهایی از مصیبت و رسیدن به سعادت
7. مبانی و ارکان تجدد: انسان محوری؛ آزادی؛ فردگرایی؛ نقادی؛ مردم سالاری(دموکراسی)؛ جدایی دین از نهاد حکومت(سکولاریسم)
1. نظام فئودالی
یکی از آثار و عواقب سقوط امپراتوری روم، ظهور پدیده فئودالیسم از قرن هفتم میلادی بود؛ که تا اواخر قرن سیزدهم ادامه یافت. سقوط روم باعث شد تا امنیت مردم به خطر بیفتد.ازاینرو مردمانی که دارای امکانات دفاعی و ثروت و موقعیّت اجتماعی بالا بودند، مناطقی را در اختیار گرفته و نقش ارباب را برای خود قائل شده اند و افراد ضعیف و بدون امکانات دفاعی و کم درآمد به تدریج نقش رعیّت را یافتند؛ بدین ترتیب نظام ارباب و رعیتی در اروپا شکل گرفت. جالب توجه است که آموزههای کلیسا نیز برای پذیرش این نوع زندگی، توجیهاتی داشت و در راستای قانع کردن رعایا به وضع موجود، پیش میرفت. بدین ترتیب، مجموع سرمایه جامعه در دست عده قلیلی می چرخید که ارباب بودند و توده مردم را به عنوان کارگر و کشاورز و نظایر آن در استخدام خود داشتند و در برابر کارهای سختی که انجام می دادند نان بخور و نمیر به آنان می رسید و گاهی همان نان بخور و نمیر را هم نداشتند و گرسنه می خوابیدند.
اربابان که در حقیقت به نحوی با حکومت ارتباط داشتند و از جانب قدرت دینی مرکزی حمایت می شدند هیچگونه ابایی در انجام ظلم و جنایت نداشتند. البته قدرت مرکزی با مالیات همین اربابان می توانست به زورگویی ها، جنگ ها و کشتارهای خود به منظور توسعه به اصطلاح قلمرو حکومت جهانی مسیحیت ادامه دهد.
بدین ترتیب، نظام بردهداری که میراث یونانیان باستان بود و یکی از موانع اصلی پیشرفت اقتصادی و فرهنگی محسوب میشد، از بین رفت و جای خود را به نظام جدید «فئودالی» داد. همانگونه که بردهداری از درون نظام اشتراکی ابتدایی بیرون آمد، «فئودالیسم» نیز از بطن نظام بردهداری آشکار شد. دلیلش هم پیدایش نفوذ زمینداران بزرگ بود که دهقانان کوچک و خردهپا را از صحنه خارج میکردند. املاک بزرگی که بردگان روی آنها کار میکردند، بهترین نمونه اراضی فئودالی تلقی میشد.
2. نظام دیکتاتوری دینی
مسیحیت کاتولیکی در اواخر امپراتوری روم غربی کمکم به دین اکثریت تبدیل شد. چنانکه با سقوط امپراتوری روم غربی، پاپ رهبر کلیسای کاتولیک، حاکمیت سیاسی را به دست گرفت. کلیسای کاتولیک نیز با در نظر گرفتن سنت مسیحی پولسی-یوحنایی که آن را حقیقت مطلق میدانست، با استفاده از ابزار نظری و اعتقادی و گاهی هم فیزیکی، کوشید تا ارتباط تفکرات نظری با اعتقادات مسیحی را حفظ کند. به عبارت دیگر کوشید تا اولی را تابع و در خدمت دومی نگهدارد. در نتیجه این تلاشها، فلسفه و علم دراین دوره در خدمت دین قرار گرفت. در سراسر دوران هزار ساله قرون وسطی آنچه از جانب حکومت به مردم تحمیل می شد رنگ و لعاب دینی داشت و زمامداران با استفاده ابزاری از مثلث اب و ابن و روح القدس، امیال و علایق و سلایق بشری خویش را جامه عمل پوشانده و در جهت حفظ منـافع و مصــــالحشـــان بکار می بستند. و از آنجا که جنگ و کشتار و زندان و شکنجه و غارت و خیانت رنگ الهی و جنبه قدسی داشت، هیچ کسی جرأت و یا حق انتقاد از آن را نداشت.
3. وضعیت عمومی مردم
در تمام مدت قرون وسطی فاجعه و بحران پیوسته رخ می داد. نخست در قرن پنجم اقوام بربر به سراسر اروپا یورش بردند. سپس مسلمین که تمام سرزمین های شمال افریفا و خاورمیانه را فتح کرده بودند، به شبه جزیره اسپانیا تاختند و حتی جنوب فرانسه را مورد تهدید قرار دادند. تاخت و تازها و غارت گری های دزدان دریایی از قرن هشتم تا دهم میلادی در غرب ادامه داشت؛ دو قرن بعد اروپای شرقی و مرکزی مورد غارت و ویرانی اقوام و قبایل سرکش و نا آرام و غارتگر و مهاجم مغول و تاتار قرار گرفت...(لوین؛ فلسفه یا پژوهش حقیقت؛ ص139)
علاوه براین، اخلاق فئودالی، یک سلسله ارزشها را به رسمیت میشناخت که عقاید مذهبی در رأس آن قرار داشت و در آن به ویژه محوریت دین، حالت افراطی به خود گرفته بود. این حالت وضع موجود و نابرابریها را توجیه مینمود و حتّی در مواردی عقیده بر این بود که فقر یک امر مقدّس و تلاش برای ثروتمند شدن یک گناه و خیانت است. علت برخورد یادشده به ارتباط کار با سود مربوط میشود. نویسندگان و نظریه پردازانی که این دیدگاه را به وسیله دین و اخلاق در امور اقتصادی تئوریزه کردند، متفکران "مدرسی" یا «اسکولاستیک» نامیده میشوند.(دادگر، یدالله؛ تحولات اندیشه اقتصادی؛ صص 147-145)
به هرحال وضعیت معیشتی مردم را اجمالاً باید اینگونه بیان کرد:
1) فقر و جهل و بیماری عمومی، و ترس مردم از جنگ و کشتار و نا امنی خصوصاً به سبب جنگ های سیصد ساله صلیبی.
2) پرداختن به کشاورزی به عنوان اساسی ترین وسیله تأمین معاش عمومی.
3) مبتنی بودن مشروعیت فعالیتهای تولیدی و مبادلهای بر هدف آن. تولید و تهیه کالا صرفاً باید برای مصرف باشد، نه برای اندوختن مال و ثروت.
4) اعتقاد به این اصل که «پول دوستی، منشاء کلیّه مفاسد است»؛ همانطور که در انجیل نیز آمده است.
5)اعتقاد به توزیع عادلانه کالا و ثروت؛ به این معنی که هرکس باید شغلی را که مستعد آن است انجام دهد و در مقابل، سهمی که عرف و عادت مشخص کرده، دریافت کند.(ساول، جورج؛ عقاید بزرگترین علمای اقتصاد؛ ص11)
4.خدامحوری سنتی
تفکر خدامحوری (ته ایسم) در قرون وسطی امری سنتی و مبتنی بر جزم گرايی بود. جزم گرایی قرون وسطی نیز كه در حدود ده قرن طول كشيد، اساس فلسفه مسیحی محسوب می شود. مدارس، تحت تعليم و تربيت كليساها و صومعهها قرار داشت و مقررات كليسا بر آنها حکفرما بود. بنابراين علم و حكمت آن دوره را اسكولاستیســـــــم می نامند. يكی از مهمترین عقايد جامعه قرون وسطایی این است که علم و حکمت کنیز دین و کلیساست. علم راستین و حکمت حقیقی، دانشی است که محوریت خدا را برای عالم و آدم بپذیرد و در صدد تثبیت و تحکیم آن باشد. از این رو وظيفه متفکران و دانشمندان (که البته انگشت شمار بودند) سازگار نمودن علم با تعالیم دینی و احکام كليسایی بود. استدلال آنان اين بود كه آنچه كليسا می گويد از طرف خداست. آنچه از جانب خدا باشد مطلــــقاً حق است. پس عقـــل و علم نمی تواند و نباید منكر آن شود.
به هرحال، جهان قرون وسطی، جهانی خدا محور بود یعنی آنچه در درجه نخست اولویت و اهمیت قرار داشته است اطاعت از فرامین خدا و جلب خشنودی او بوده است ولو به قیمت فقر و گرسنگی و بیماری و بدبختی کل بشریت، و حتی نابودی سراسر جهان. البته با چنین تفکری، جامعه و جهان قرون وسطی برای اقلیتی فرصت طلب به منزله بهشت ولی برای برای اکثریت مردم به مثابه جهنمی مخوف بوده است. مدرنیته چیزی جز مولود خدامحوری دروغین قرون وسطی نیست.
5. علم و دانش در قرون وسطی
همانطور که پیشتر اشاره شد، در قرون وسطی تحقيقات علمی و فكری نه به منظور كشف حقايق، بلكه برای استوار و ماندگار ساختن عقايدی كه بطور پيشينی پذيرفته شده بودند، انجام می گرفت. يكی از بزرگترين عقايد آن روزگار، خادم و کنیز دانستن علم برای كليسا بود. از این رو با جزم گرایی (دگماتيسم) در عرصه دانش هرگز نمی توان در جستجوی حقایق و کشف قلمرو جدید علمی بود. دگماتیسم، تفکری است است كه می گوید «احكامی وجود دارند كه بدون هيچ دليل و استدلالی بايد پذيرفته شوند.» عموماً پذيرش چنين احكامی با استناد به مندرجات كتاب مقدس و تعليمات اوليای دين همراه بود و هر كسی كه از چارچوب اين تعالیـــم فراتر می رفت، متهم به كفر و بی دینی، و محبــــــوس در سیــاهچـــال می گردید و شـــدیـداً مورد شکنجــه و آزار قرار می گرفت. فرد فرارونده يا خاطی بايد توبه و استغفار نمايد، در غير اين صورت عواقب دردناکی در انتظارش بود. بنابراین در قرون وسطای مسیحی آزادی عقیده و استقلال اندیشه وجود نداشت، در حالی که برای توسعه و ترقی هر علمی آزادی و استقلال بشری نقش بنیادی را ایفاء می کند.
يكی از اساسی ترين جزمیت ها این بود كه كليسا و آباء آن خطا نمی كنند. شايد اين موضوع، اساس همه جزمیت های ديگر در آن دوران محسوب شود. جزمیت موضوع مركزيت زمين، یا موضوع عدم حقيقت نامکشوف، یا موضوع مسير دايرهای شكل ستارگان به دور زمين، همگی از جزمیتهای شايع در آن دوران است.
قطع نظر از این نوع جزمیت ها، شرايط آن دوره نیز بگونه ای بود كه اولاً، پرداختن به موضوعات علمی در انحصار كليسا بود و آنها نیز صرفاً در جهت رفع شبهات دینی فعاليت می كردند و همین مسئله باعث شد تا تحقيقات فلسفی و علمی از رويه اصلی خود منحرف گردد و در اختيار گروههای منتفذ و نيروی مقتدر جامعه يعنی كليسا قرار گیرد. از اين رو نوعی جمود فكری و وقفه علمی در جامعه اروپا وجود داشــــت و هيچگونه پيشرفت و ترقی در دانش ديـــده نمی شد. ثانياً، به طالبان علم و دانش در كليساها و ديرها القا شده بود كه دانشمندان پيشين آنچه كه قابل تحقیق بود را بررسی و معلوم کرده اند و وظيفه این طلاب فقط فرا گرفتن و آموختن تعليمات آنان و تقلید از آنها است.
تا پنج قرن نخست، هیچ دانش و دانشمندی وجود ندارد در قرن نهم فقط اسکات اریگن و درقرن دهم قدیس آنسلم را داریم و از قرن سیزدهم با تأسیس دانشگاه های پاریس و آکسفورد و پادوآ و نظایر آن فلسفه و علم جانی تازه گرفت.
بنابراين تلاشی در جهت افزودن به گنجينه دانشها صورت نمی گرفت. تمام علوم آن دوران عبارت بود از تعالیم انجیل همراه با بخشی از تعالیم اصلاح شده افلاطون توسط قدیس آگوستین که تا قرن دوازدهم میلادی ادامه داشت و آنگاه از قرن دوازدهم میلادی به بعد، تعالیم انجیل همراه با تعالیم اصلاح شده ارسطویی توسط فلاسفه مسلمان و قدیس آکویناس، جایگزین آن شده است. هدف این مکتب بسط و شرح تعالیم مسیحی به کمک فلاسفه یونان است. تجلی تفکر مدرسی اولین آزمون حضور دین در صحنه اجتماعی شمرده میشود.(نمازی، حسین؛ نظام های اقتصادی؛ ص47)
مکتب مدرسی دو ویژگی اساسی داشت: 1) شناسایی شایسته اندیشه ارسطو و پذیرش مرجعیت آموزههای ارسطویی بهعنوان عالیترین مرجع فکری اهل مدرسه. 2) توجه خاص به استدلال قیاسی و احتجاج نظری.(دادگر، یدالله؛ تاریخ تحولات اندیشه اقتصادی؛ ص148)
6. آرزوی مردم در قرون وسطی
مردم بطور کلی به دوبخش تقسیم می شوند: عوام و خواص
1. عوام: توده بی سواد مردم در قرون وسطی خواستار از بین رفتن ستم های مضاعف اقتصادی و مالی و برطرف شدن فقر و فلاکت و وحشت، و زندگی در فضایی بهتر و راحت تر بودند و البته کاری با دین و سنن قرون وسطایی نداشتند؛ یعنی حاضر بودند با همان خدامحوری و دین سالاری دروغین قرون وسطایی بسازند مشروط بر آنکه نیازهای مادی و مالی آنان برطرف گردد و اندکی بر سیاحت ها، لذات و تفریحات آنان افزوده شود.
2. خواص: خواص مردم یعنی تحصیلکردگان و دانشمندان و روشنفکران که البته در اقلیت بودند، همه نمودهای زشت جامعه را معلول ساختار زشت حکومتی و سیاسی و اجتماعی تلقی می کردند. این گروه، خود به دو گروه بزرگ دیگر تقسیم می شد: گروه نخست، کسانی که همه بدبختی ها را در ساختار دینی نادرست جامعه و حکومت می دانستند و ازاینرو خواهان تداوم جامعه مسیحی و حکومت دینی در پرتو تعالیم اصلاح شده مسیحی بودند تا همه مردم به سعادت دست یابند. این افراد غالباً از بنیانگذاران مذهب پروتستان بودند. مانند لوتر و کالون و تسوینگلی. مکتب لاتینی ابن رشدی (که بنیانگذاران آن سیگر برابانتی و بوئثیوس بودند) اعتقاد به زندگی مسالمت آمیز عقل و دین در کنار یکدیگر داشته است. قدیس توماس آکویناس نیز چنین اعتقادی داشت. گروهی از همان مکتب لاتینی ابن رشدی، ریشه همه مصیبت ها و بدبختی های مردم وجامعه را دخالت دین در امور حکومتی و مملکتی می دانست و ازاینرو خواستــــار جدایی دین از دولت بود. به این گـــروه بزرگ سکولار گفتــــه می شود. مانند مارسیلیو اهل پادوآی ایتالیا و یوحنا اهل ژاندان فرانسه که مشترکاً کتاب مدافع صلح را نوشتند و در آن حکومت دنیوی را متعلق به اهل علم و حکومت اُخروی را متعلق به پاپ ها دانستند. (ژیلسون، اتین؛ عقل و وحی در قرون وسطی؛ صص34-60)
عاقبت نیز پیروزی با این گروه بوده است، چون سرانجام دین در کنج کلیسا منزوی گردید و خدایی که بر جامعه و جهان حکم می راند به درون قلوب بعضی از مردم رانده شد. آنچه جایگزین خدامحوری شد چیزی جز انسان محوری(اومانیسم) نبود.
خلاصه، کسانی که دوران قرون وسطی را دوران طلایی غرب و جهان می دانند و می گویند که باید مجدداً به همان بهشت قرون وسطایی برگشت، باید بدانند قرون وسطی همان زن فاسد و هرزه ای است که اگر صدها بار احیاء گردد باز به آسانی فرزندِ (به قول شما) نامشروع مدرنیته و اومانیسم را باردار می شود.
7. مبانی و ارکان مدرنیته
منظور از مبانی و ارکان، همان اجزای تشکیل دهنده مدرنیته است که مقومات آن محسوب می شوند. این ارکان و مبانی به شرح ذیل است:
یک. انسان محوری: یعنی انسان بماهو انسان باید غایت و هدف قرار گیرد و همه چیز فرع بر وجود او محسوب شود. به عبارت دیگر در همه معادلات و محاسبات زندگی فردی و اجتماعی، انسانیت انسان باید هدف شمرده شود و نه ابزار و وسیله.
دو. آزادی: که البته مبتنی بر همان اصل انسان محوری است. اینکه انسان آزاد است که شیوه زندگی خود را به میل خویش تعیین کند مشروط بر آنکه سبب آزار و اذیت دیگران نگردد. پس آزادی انسان چندان تفاوتی با شکل مطلق آن ندارد جز آنکه به همان قید کوچک مقید می شود که نباید موجب اذیت دیگران گردد.
سه. فردگرایی: این اصل مبتنی بر همان آزادی است. منظور از آن نه مبارزه با اجتماع و جمع گرایی، بلکه اصالت دادن و حرمت نهادن به خواست و سلیقه و عقیده و مزاج هر فردی است. هرکس که سر دارد عقیده و سلیقه ای خاص خویش دارد که باید مورد حرمت قرار گیرد. هیچکس حق ندارد آنچه خود دارد و می پسندد را به دیگران تحمیل نماید.
چهار. نقادی: نقد و انتقاد برای هر چه بهتر شدن وضعیت موجود بشری و برطرف گردیدن مجموع موانعی که بر سر راه انسان محوری راستین قرار دارد و از بین رفتن هرگونه استبداد فردی و اجتماعی و شکوفایی هر چه بهتر و بیشتر استعدادهای انسانی، نقش بسیار مهمی را ایفاء می کند. در حقیقت جهان مدرن به سبب همین اصل درونی، خود را در بستر تاریخ الی الابد، به روز رسانی می کند و ازاینرو هیچگونه نقد و انتقادی هرگز نمی تواند آن را از میدان خارج سازد و زمین گیر نماید.
پنج. مردم سالاری(دموکراسی): نظام حکومتی موجود در جهانی که به راستی انسان محور است مبتنی بر آرای تک تک انســــــان هایی است که در جامعه ای معین زندگی می کنند. و این همان نظام دمو کراتیک است. البته انتقاداتی بر چنین نظامی وارد شده است، از جمله اینکه تدابیر حکومتی چه بر مبنای آرای اکثریت باشد یا اقلیت، بالاخره با خواست تعدادی از انسان ها تعارض پیدا می کند. این انتقاد زمانی می تواند درست باشد که دموکراسی مبتنی بر انسان محوری راستین نباشد.
شش. جدایی دین از نهاد حکومت(سکولاریسم): یکی از اندیشه های مبنایی مدرنیته، اعتقاد به غیر دینی بودن حکومت و دولت است؛ زیرا دینی بودن حکومت هرگز با اصل انسان محوری که بنیاد مدرنیته محسوب می شود، سازگار نیست. مطلق اندیشی دینی، انسان ها را به دو بخش متضاد تقسیم می کند: سفید و سیاه، مؤمن و کافر، موحد و مشرک، مستحق حیات و سزاوار مرگ و در نتیجه با این شکاف بزرگ، جهان بشری هرگز رنگ صلح و آرامش را نخواهد دید؛ زیرا انسانیت انسان همواره فرع بر ایدئولوژی محسوب شده و مورد تحقیر و تکذیب قرار خواهد گرفت. (سلیمانی، حسین؛ انسان مداری راستین؛ صص37-47)
منابع و مآخذ:
1. بريه، امیل؛ تاريخ فلسفه قرون وسطی؛ ترجمه يحيی مهدوی؛ تهران، خوارزمی؛ 1377.
2. دادگر، یدالله؛ تاریخ تحولات اندیشه اقتصادی؛ قم، انتشارات دانشگاه مفید؛ چاپ اول 1383.
3. راسل، برتراند؛ تاریخ فلسفه غرب؛ ترجمه نجف دریابندری؛ جلد اول؛ تهران، نشر پرواز؛ چاپ پنجم 1365.
4. ژيلسون، اتین؛ روح فلسفه قرون وسطی؛ ترجمه عليمراد داوودی؛ تهران، انتشارات علمی فرهنگی؛ 1363.
5. ژیلسون، اتین؛ عقل و وحی در قرون وسطی؛ ترجمه شهرام پازوکی؛ تهران، گرّوس؛ چاپ دوم 1378.
6. ساول، جورج؛ عقاید بزرگترین علمای اقتصاد؛ حسین پیرنیا؛ تهران، ابنسینا؛ 1333.
7. سلیمانی آملی، حسین؛ انسان مداری راستین؛ تهران، انتشارات زوّار؛ چاپ دوم 1391.
8. لوین؛ فلسفه یا پژوهش حقیقت؛ ترجمه دکتر سید جلال الدین مجتبوی؛ تهران، انتشارات حکمت؛ چاپ دوم 1366.
9. نمازی، حسین؛ نظامهای اقتصادی؛ تهران، شرکت سهامی انتشار؛ چاپ پنجم 1387.
10. یوگنی آلکسی یویچ، کاسمینسکی؛ تاریخ قرون وسطی؛ ترجمه صادق انصاری؛ تهران، نشر فردوس؛ ۱۳۸۶.