زندگینامه و آثار فلسفی حسين سليمانی آملی
 
                       

                      (حسین سلیمانی آملی- پاییز ۱۳۸۹)
 
 
آدرس لینک رزومه:

http://persiandrive.com/466037


 

ایمیل:soleimaniamoli@yahoo.com 

سطح تحصیلات: دکتری
رشته تحصیلی: فلسفه
محل تحصیل در مقاطع مختلف:

۱. کارشناسی= دانشگاه تهران
 
۲. کارشناسی ارشد= دانشگاه علامه طباطبایی
 
۳. دکتری= واحد علوم و تحقيقات تهران
 
شغل: استاديار فلسفه
 
محل کار: دانشگاه آزاد اسلامی- واحد بابل
 
کتاب های مورد علاقه: فلسفه

 ********************************

آثار قلمی اینجانب به ترتيب تاريخ چاپ و انتشـار آن از آخرين به نخستین

اثر به شرح ذيل است

 


الف) کتب
 
 

يك) کتب تألیفی:
 
 
 ۱- لغزش فیلســــوفان و غرش  مستبـــدان
 
۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۹۲؛
  چاپ دوم تابستان ۱۳۹۳. 
۰تعداد صفحه:۳۱۷
۰تیراژ:۱۲۵۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۳-۴۸۳-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:۱۵۰۰۰تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
آنچه در این اثر مورد بررسی قرار می گیرد نقش فیلسوفان به عنوان راهنمایان و معلمان حقیقی جامعه است. ازاینرو گفته می شود به همان اندازه که بر قدرت تفکر فلسفی شان افزوده تر می شود دامنه و میزان تأثیرشان بر عموم مردم و خصوصاً بر حاکمان و زمامداران جامعه نیز، شدیدتر و گسترده تر می شود و علاوه بر این به همان نسبت، مسئولیت آنان هم بیشتر و بزرگتر می شود و به همین دلیل، ممکن است کوچکترین لغزش سهوی یا عمدی آنان بزرگترین فاجعه تاریخی را در پی داشته و چه بسا غیرقابل جبران باشد.

   هر جامعه ای به منزله یک مزرعه است و فیلسوفان همانند کشاورزان آن مزرعه محسوب می شوند و اندیشه های آنان به منزله بذرهایی اند که در این مزرعه پاشیده می شوند. اگر این بذر ها مرغوب و ایدآل باشند آنوقت آنان بهترین محصولات کشاورزی را به تاریخ بشری عرضه خواهند نمود و اگر غیر از این باشد، محصولات نامطلوبی را عرضه خواهند داشت که مصرف آن شاید همه نسل های بشری را بیمار و نابود نماید.

   کتاب حاضر در عین حال هشدار و اخطاری است به فلاسفه کنونی که مبادا چنین لغزشی را تکرار نمایند. نگارنده به عنوان دانشجوی کوچک فلسفه همواره وظیفه اش را روشنگری بعضی از نکات عقلی و فلسفی روزگارش می داند و ازاینرو ابایی ندارد که مورد داوری صاحب نظران قرار گیرد و آثار و اندیشه های ناچیزش توسط استادان ارزیابی گردد، ولی در همـان حال هیچگونه انتقــادی نمی تواند او را از این وظیفه و رسالت فلسفی اش بازدارد. به هرحال، نوشته حاضر دارای ده فصل و هر فصلی دارای سه قسمت است. در قسمت نخستِ هر فصل، به معرفی آثار فکری و فلسفی فیلسوف خاصی پرداخته می شود؛ و در قسمت دوم آن، لغزش فلسفی همان فیلسوف و رابطه آن با ظهور استبدادی خاص بررسی می گردد؛ و در قسمت سوم آن، نتیجه ای از کل مباحث گرفته می شود.

 
 
 
۲- کـــــــــــلام اســـــــــــــــــلامی ۱و۲
 
۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۹۱. 
۰تعداد صفحه:۲۴۰
۰تیراژ:۱۶۵۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۱-۴۶۱-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:۷۸۰۰تومان
 
 
 
 ۰ معرفی اجمالی کتاب:
 
این اثر در حقیقت بررسی منتخباتی از متن کتاب "کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد" نوشته خواجه نصیرالدین طوسی به شرح علامه حلی( از بخش سوم تا بخش پنجم آن یعنی از مبحث توحید تا مبحث امامت)است. این کتاب شدیداً مورد نیاز دانشجویان فلسفه و الهیات در درس کلام اسلامی(۱و۲) است.  ترجمه کتاب "تجرید" توسط بزرگان، در بازار موجود است اما امتیاز کتاب حاضردر نگاه نقادانه آن است که تا کنون در محافل آکادمیک به این جنبه  آن اعتنایی نشده است. راقم این سطوربعد از ترجمه اقوال  خواجه  طوسی و شروح علامه حلی، آنگاه آن را مورد نقد و بررسی قرار داده و  نقاط قوت و ضعف آن را به تفصیل آشکار نموده است. هدف از نوشتن این اثر در اختیار قرار گرفتن کتابی نقادانه در باب اندیشه های کلامی خواجه طوسی است که متناسب با سطح آکادمیک باشد تا انگیزه دانشجویان در به چالش کشیدن اقوال و عقایدی که تصور می رود بی بدیل هستند تقویت گردد و قوه تفکرشان در جستجوی هرچه بیشتر پاسخ مسائل کلامی  فعال تر شود.

   امتیاز دیگراین اثر آن است که به خواننده تفهیم می کند که در تاریخ علم کلام، هیچ کلامی حتی کلام خواجه طوسی بزرگوار،  نمی تواند کلام آخرین باشد بلکه باید پذیرفت که جریان استدلالات کلامی خط پایانی ندارد. بنابراین، نباید به این بهانه که همه گفتنی ها را پیشینیان گفته اند از حرکت و فعالیت و خلاقیت خویش صرف نظر کنیم.

 
 
 
۳- گفت وشنود ساده درباب سرنوشت دین
 
۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۹۰. 
۰تعداد صفحه:۲۶۳
۰تیراژ:۱۱۰۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۳-۴۳۸-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:۶۵۰۰ تومان
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
كتاب حاضر كه در آن، مسئله سرنوشت دين بصورت عاميانه و به روش محاوره ای مطرح گردیده است به منظور تنوير اذهان علاقمندان و تقويت التفات خوانندگان نسبت به سرنوشت مهمترين پديده تاريخی يعنی دين و خصوصاً اسلام در جامعه و جهان كنونی، نوشته شد. نگارنده اين سطور، وظيفه فلسفی خويش را در حـد بضاعت مزجاتش روشنگری انديشه ها و اصـلاح رفتارها می داند تا بدينوسيله برای ترقی و تعالی فكری و فرهنگی جهان خود، گامی هرچند كوچك بردارد؛ چون معتقد است كه دوستدار فلسـفه كسی نيست كه شعـاع انـديشـه و هستی اش صرفاً به قلمرو خصوصی زندگی اش محـدود شـود بلكه كسی است كه وجودش در همه بخش های حيات فردی و اجتماعی تأثيرگذار باشد و در باب همه موضوعات و مســائل فيلســـوفانه بیانديشد و معتـدلانه داوری كند و به کمک و راهنمایی همنوعان خویش بپردازد. حاصل چنين كوششی روشن بينی، واقع نگـری، منطـــــق پذيـری و خــــردگـرایی فـرد و جامعه می تواند باشد.

   به هرحال سعی شده است که روش اين كتاب روش محاوره ای سقراطی باشد تا همه علاقمندان به آسانی بتوانند از آن استفاده كنند و بدون آنكه درگير كلمات غامض و پيچيده فلسفی شوند آن را مطالعه كنند. قصد و نيت راقم اين سطور آن است كه به روش سقراطی، در باب مسائل مهم ذيل بحث و بررسی شود:

۱- منظور از دين (خصوصاً اسلام) چيست؟ (آيا منظور همان كتب آسمانـی و متون دينی است يا اعتقادات و باورهای دينی مردم؟)

۲- چگونه می توان دين (خصوصاً اسلام) را حفظ نمود؟ (يا چه علل و عواملی باعث حفظ و ماندگاری دين می شوند؟)

 

 

۴- بررسی و نقد وجود شناسی فلســفیِ
 
۰تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، تابستان۱۳۸۹و
  چاپ دوم بهار۱۳۹۲. 
۰تعداد صفحه:۲۲۰
۰تیراژ:۲۲۰۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۷-۳۹۹-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:۸۵۰۰تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
  تفاوت شرق و غرب در اين است كه در غرب، وجودشناسی(Ontology) ارسطويی بعد از دوره رنسـانس جـای خود را به شناخت شناسی (Epistemology) می دهد بگونه ای كه مدار و محور مباحث مابعدالطبيعی، ذهنيت و ميزان توان ذهن بشری برای كسب شناخت و معرفت می شود درحاليكه در شرق و خصوصاً در جامعه اسلامی ما وجودشناسی ارسطويی هنوز به قوت خويش باقی است. همه منتقدان و نقادانی كه تا امروز در جامعه ما به نقد يا انتقاد از فلسفه پرداخته اند باز بر بنياد همان تفكر وجودشناختی يا نگاه و نگرش اُنتولوجيك چنين كرده اند. شايد سبب آن اين امر باشد كه تعاليم وجودشناختی يونانی بخاطرنوعی هماهنگی و همنوايی با تعاليم عرفانی و قرآنی تا حدودی جنبه قدسی پيدا كرده و كمتر كسی جرأت می كند كه مثلاً اساس وجودشناسی فلسفی در این جامعه را با نگاه ديگری كه در غرب صورت گرفته مورد نقد و بررسی قرار دهد.
  ازآنجاكه فلسفه، قلمرو پهناوری را شامل می شود و از هر سو، باز و گشوده است راقم اين سطور به اندازه بضاعت مزجاتش برای تحقق چنين هدفی گام برداشته است.
 
 
 
 
۵- انســـــــــان مـــــــــــداری راستيــــــن
 
 ۰تهران؛ انتشـــــــارات زوّار؛ چاپ اول، پاييز۱۳۸۸و
  چاپ دوم بهار ۱۳۹۱.
۰تعداد صفحه:۴۰۵
۰تیراژ: چاپ اول۲۲۰۰نسخه؛ چاپ دوم ۱۶۵۰نسخه.
۰نوع جلد: شومیز
۰شابک: ۰-۳۸۵-۴۰۱-۹۶۴-۹۷۸
۰قطع كتاب: رقعی
۰قيمت پشت جلد:۱۲۰۰۰تومان
 
                    طرح روی جلد چاپ دوم
 
 
                       طرح روی جلد چاپ اول
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
 امروزه واژه انسان مداری كه ترجمه واژه «Humanism» يا اومانيســم است در بعضی از محافل سياسی، ادبی، فرهنگی و نظاير آن بكار می رود بدون آنكه به معنی حقيـقی و راستين آن توجه شـود. آنچـه در اين كتاب مـد نظر است روشـن شـدن معنی راستين اومـانيسـم است، آنگـونه كه بنيـانگـذاران رنسانس و فيلسوفان جديد درنظر داشتند. راقم اين سطور بعد از روشن نمودن اين معنی و بيان وجوه اختلاف آن با معانی قـديمی و قـرون وسطايی اومانيسم، به بررسی انتقادی وضعيت آن در دوره جديد و جهان امروزی پرداخته و تفاوت جامعه و جهان مبتنی بر انسـان مداری راستين را با جامعه و جهان خدامحور از یکسو، و نیز با جامعه و جهان مبتنی بر انسـان مداری دروغين كه از آغاز رنسـانس تا به امـروز شاهد آن بوده ايم از سوی دیگر، به تفصيل بيان نموده است. بی شك در زمينه اومانيسم كتب و مقالات بسياری خصوصاً در جوامع مـدرن نوشته شـده است؛ ولی از آنجا كه در جـوامع سنتی و خصـوصـاً در جامعـه ما تفكـر اومانيستی چه درمعنی متداول و چه در معنی حقيقی آن چندان محل اعتنـا نبوده است، متفـكران ما نيز تمايل چنـدانی به نگارش در اين زمينـه از خـود نشـان نداده انـد؛ جزآنكه غالباً خـواستـه انـد فقـط بر جنبه های منـفی انسـان مـداری، تأكيـد و تكيه كنند و آن را بسيار پررنگ نشان دهند.
  به هرحال، تفکرمبتنی برانســــان مداری، شــالوده و بنیــاد دوره جدید و معاصرغرب محسوب می شود. بنابراين لازم است درباره آن و سـرنـوشـتی كه در غـرب داشتـه است و نيز در باب ميـزان پايبنـدی جهـان مـدرن به آن، مطالعـات و تحقيـقات گستـرده ای به عمل آيد. كتاب حاضر گامی كـوچك برای تحقـق چنين هـدفـی است.
 
 
 

۶- اعتـــــقاد شنــــــاسی هيـــــــــــــــــوم
 
۰ تهران؛ انتشارات زوّار؛ چاپ اول، پاییــــــز۱۳۸۷؛
   چاپ دوم، تابستان ۱۳۸۹؛ چاپ سوم، پاییز ۱۳۹۱.
۰ تعداد صفحه:
 ۲۸۴
۰ تیراژ: ۲۲۰۰نسخه
۰ نوع جلد: شومیز
۰ شابک: 978-964-401-336-2 
۰ قطع کتاب: رقعی 
۰ وزن کتاب: ۷۰۰ گرم
۰قیمت پشت جلد: ۹۰۰۰ تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
 
آنچه در این کتاب نقد و بررسی می گردد معنی و مفهوم "اعتقاد" از دیدگاه تجربی دیوید هیوم و آنگاه اعتقادات یا احكام جزمی او در باب موضوعات مختلف وجودی و معرفتی است؛ مانند احکامی که او در باب وجودشناسي، جهان شناسي، شناخت شنـاسي و موضــوعات حكمت عملي صادر نموده است. در این اثـر بـروشنــی معلــوم می شود که بعضی از احکام هیوم  به هيچ وجه با ديدگاه تجربه گرايانه او سازگاری ندارد. به عبارت دیگر روشن می شود او که خود یک فیلسوف تجربی است به چارچوب نگرش تجربی خویش وفادار نمانده است.

  هدف از تألیف این کتاب آشنایی خوانندگان با مبانی فکری و فلسفی غرب مدرن و آنگاه ارزیابی آن با مبانی فکری خویش و درک موقعیت جامعه شان در تاریخ کنونی جهان است.

 
 

۷- فلسفه تطبيقی و تطبيق فلســـفی
 
۰تهران؛ انتشارات علمی وفرهنگی؛ چاپ اول، زمستان ۱۳۸۵؛ 
 چـــــاپ دوم، تابستـــــان۱۳۹۰؛ چـــــــــاپ ســـــــوم، ۱۳۹۲.
۰تعداد صفحه: ۲۳۱
۰تیراژ: ۲۰۰۰نسخه
۰نوع جلد: شومیز
۰قطع کتاب: رقعی
۰شابک: ۷۸۲ـ۴۴۵ـ۹۶۴
۰قیمت پشت جلد: ۱۳۵۰۰ تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:

آیا از فلسفه تطبیقی یا تطبیق فلسفه ای با فلسفه دیگر و یا تطبیق فلسفه با دانشی دیگرمی توان سخن گفت؟ آیا از مفاهیم و اصول فلسفی مشترک میان فلاسفه قدیم و جدید، یا فلاسفه شرق و غرب، یا فلاسفه یونانی و مسیحی، چیزی می توان گفت؟ اصلا بحث تطبیق و فلسفه تطبیقی از کجا آغاز شـــــده است؟ آیا کوجیتـــــــوی دکـــارت را می توان با انسان معلق ابن سینا تطبیق نمود؟ آیا انـدیشــه های آگوستین در"اعتـرافات" را با اندیشه های دکارت در تاملات می توان مقایسه کرد؟

  فلاسفه در پاسخ به اینگونه پرسش ها اتفاق نظر ندارند. بعضی از فلاسفه که طرفدار روش پدیدارشناسی اند، پاسخشان مثبت است و بعضی دیگر که طرفدار اصالت تاریخ یا اصالت جامعه یا اصالت روانشناسی اند، پاسخشان منفی است. برای مثال، پدیدارشناسان معتقدند که فلسفه، حقیقت واحدی است که براستی جلوه های متنوع و مختلفی در طول تاریخ تفکر بشری داشته است. فلسفه محصول قوه عقل است. عقل، عقل است. عقل قدیم و قرون وسطی و مدرن از حیث ذات و ماهیت یکی است. ازاینرو تطبیق میان فلسفه ها امکانپذیراست. چون فلاســــــفه براســاس وحــــدت عقــل، می توانند دریافت های عقلی و فلسفی واحد و مشترکی داشته باشند. ولی کسانی که مثلاً طرفدار اصالت تاریخ هستند از آنجا که هر فلســـفه ای را مطلـقا محصــول اوضــاع و شرایط تاریخی خاص خود می دانند و ظرف تاریخی هر فلسفه ای را کاملا اختصاصی و منحصربه فرد تلقی می کنند، طبیعتا هر فلسفه ای را کاملا متباین با فلسـفه های دیگر می شمارند و عمل تطبیق فلســـــــــفه ها را امـــری غیرممکن می دانند.

  هدف نگارنده از تألیف این کتاب آشنایی بیشترهمه علاقمندان و خصوصاً دانشجویان رشته فلسفه، الهیات و نظایر آن با فلسفه تطبیقی و چگونگی عمل تطبیق فلسفی بوده است. این کتاب به عنوان منبع درسی دانشگاه پیام نور برای دروس فلسفه تطبیقی دانشجویانش معرفی شده است.

 

 

دو) کتاب ترجمه ای:

 

۱- عنـاصــــر فــلســـــفـــه جــــديــــــد

۰ويليام اچ.برنر؛ تهران؛ انتشارات حكمت؛ چاپ
  اول، بهار ۱۳۸۰؛ چاپ دوم، تابستان ۱۳۸۷.
۰تعداد صفحه:۴۲۴
۰تیراژ: ۱۰۰۰نسخه
۰نوع جلد: شوميز
۰قطع کتاب: رقعي
۰شابک: ۶-۹۱-۸۷۱۳-۹۶۴-۹۷۸
۰قيمت پشت جلد:۶۰۰۰تومان
 
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:

نويسنده‌ در اين‌ كتاب‌ به‌ بررسی  تفکرهفت فیلسوف مهم دورهِ‌ جديد از دکارت تا کانت پرداخته‌ و مبانی فلسفی‌ آنان را با‌ بيانی ساده‌ و دقيق‌ مورد بحث‌ قرار داده است.‌‌ نويسنده‌ با ذكر مقدماتی‌ درباب فلسفه‌‌ جديد و بنیادهای‌ فکری آن، نخست به‌ فلسفه‌ دكارت‌ می‌پردازد و تحليل زيبايی‌ از قسمت‌های‌ مختلف‌ تأملات‌ او ارائه‌ مي‌دهد. در فصل مربوط‌ به‌ اسپينوزا اندیشه فلسفی اش در باب «جوهر» كه‌ مهم‌ترين‌ بخش‌ فلسفه‌ اسپينوزا است‌ مطرح‌ مي‌شود و به‌ «برهان‌ خلاء» او و نیز به مفاهيمي‌ چون‌ صفت، حالت، روح‌ و بدن‌ پرداخته‌ مي‌شود. همچنین قسمت هایی‌ از متن‌ مونادولوژی که مشهورترين‌ اثر لايبنيتس است و نیز تحليل‌‌ ماهيت‌ شناخت‌ و ادراك‌ در نزد لاك‌ و باركلي‌ و مباحث لازم‌ برای طرح‌ نظرات‌ ديويد هیوم‌ عرضه می گردد. نویسنــده محتـــرم  به‌ هيـــوم‌ و كانت‌ بيش‌ از فلاســــــفه دیگرمی پردازد و تحلیل زیبا و دقیقی از بنیادهای فلسفی این دو فیلســـــــوف ارائه می کند.

  هدف از ترجمه این کتاب، آشنایی آسان همه علاقمندان و خصوصاً دانشجویان رشته فلسفه با فلسفه های دوره جدید است.

 

 

۲- مبــــــــــــانی فــلســـــــــفـــه جــــديــــــد

۰ويليام اچ.برنر؛ تهران؛ انتشارات حكمت؛ چاپ
  اول، خرداد ۱۳۹۲.
۰تعداد صفحه:۳۴۰
۰تیراژ: ۱۰۰۰نسخه
۰نوع جلد: شوميز
۰قطع کتاب: رقعي
۰شابک: ۸-۰۶۵-۲۴۴-۹۶۴-۹۷۸
۰قيمت پشت جلد:۱۷۰۰۰تومان
 
 
۰معرفی اجمالی کتاب:
این کتاب همان کتاب عناصر فلسفه جدید است که برای چاپ سوم بطور دقیق و کامل ویرایش شده است. طرح روی جلد و نیز تعداد صفحات و بعضی عبارات و اصطلاحات آن تغییر نموده است. این کتاب خصوصاً برای همه دانشجویان رشته فلسفه که قصد قبولی در آزمون کارشناسی ارشد و دکتری فلسفه  را دارند همراه با متن لاتینی آن، برای آزمون ترجمه و تفسیر متون خارجی بسیار لازم است.  همچنین برای عموم علاقمندان به فلسفه جدید غرب که قصد آشنایی با عصاره اندیشه فیلسوفان جدید از دکارت تا کانت را دارند، کتابی خواندنی محسوب می شود.
 
 
 
 
 **********************
 

ب) مقالات

 

يك) مقالات تألیفی:


۱- تجـــدد و تـــرور در برابر معنـــــــــويت

۰فصلنــامه نامـه فرهنگ؛ بهار۱۳۸۴؛ شماره مسلسـل۵۵.
 
 
 
 
 

۲- فـلســــفه تطبيـقی و تـطبيـــــق فـلســــفی
۰مجموعـه مقـالات همايش بـررسی متـون فلســفی، كلامی،
  دينی و عرفانی(اسماء)؛ تهران؛ انتشارات پژوهشگاه علوم
  انســـــانی و مطالعــــــــات فرهنـگی؛ جلد2؛ بهار۱۳۸۴.
  
 
 
 
 

۳- اعتـقـــادات اخــــــــــــــلاقی هيـــــــــوم
۰فصلنامه نامـه فرهنگ؛ پاييز۱۳۸۳؛ شماره مسلس۵۳.
 
 

 
 
 

۴- روابط متــقابل فلســـــفـــه و فـــرهنــگ
۰فصلنـامه نامه فـرهنگ؛ بهار۱۳۸۳؛ شماره مسلســل۵۱.
 
 
 
 
 
 

۵-فلســــفه هنروجايگاه هنرمند درجامعه ما
۰فصلنامه نامه فرهنگ؛ زمستان۱۳۸۳؛ شماره مسلسل۵۰.
 
 
 

 
 

۶- ماهيـت اعتـــقاد از نظـــــــر هيـــــــــوم
۰فصلنامه نامه فـرهنگ؛ پاييز۱۳۸۲؛ شماره مسلسـل۴۹.
 
 
 
 
 

۷- نسبت فـلســــــفـه با فنــــــــــــــــاوری و
    نقــــــش آن در جـــامـعــــــــــــــه مــــــا
۰فصلنامه نامه فرهنگ؛ زمستان۱۳۸۱؛ شماره مسلسل۴۶.
 
 
 
 

 

۸- اقتـــــــــدار يا انتـــحــــار حكــــــومتــی

۰فصلنامه داخلی فرهنگسرای طبرستان-آمل؛ پاييز۱۳۸۱.

 
 
 
 


۹- بـررسی نقــش راديـو و تـلـويـزيـون در جـامعــه
۰ماهنــــامه فــــــرهنگــی اجتمـــاعــــــی دريچــــه آمل؛ بهمن۱۳۸۰.
 
 
 
 
 
 

۱۰- ارتبــــاط تشيــــّع با تصــــوّف و وَلايـت
۰فصلنـــامه عـلمی و پـژوهشی دانشــگاه آزاد اســـــــلامی-
  واحـــــــــــد بـــــــابـــــــل؛ شمــــــــاره هفتم؛ بهار۱۳۸۰.
 
   
 
 
 
 
 
۱۱- عـلــی (ع) و جـامـعــــــه آرمـــــانــــی 
۰مجموعه مقالات كنگره امام اميـرالمــــومنيـن عـلی(ع)؛
دانشــگاه آزاد اســلامی- منطقه۳- واحـــــــد بابـل ۱۳۷۹.
 

 

 

 

 ۱۲- نگاهی اجمالی به ریشه های تمدن جدید غرب
۰روزنـامــــــه خـــــرداد؛ نــوزدهــــــــــم تیـــــــــــــرمـاه؛ ۱۳۷۸.
 
 
 
 

۱۳- دگماتيســــــــــــــــم و فلســــــــــــــفــه
۰فصلنامه علمی وپژوهشی دانشگاه آزاداسلامی- واحد بابلِ
  شمــــــاره چهــــارم؛ تــــابســتــــــــــــــــــــــــــان۱۳۷۷.
 
 
 
 
 
 
**********************
 
دو) مقالات ترجمه ای:
 
۱- عرفـــان نظــــــری در قــرون وســـطـی
۰فـردريك چارلز كاپلستن؛ مجمــــوعـه مقالات عرفــان در
 ایــران؛ تهـران؛ انتشارات حقيـقت؛ شماره ۱۵؛سال۱۳۸۲.
 
 
 
 

۲- دمـــــوكـــراسـی و تكثـــــر فـرهنـگی
۰فـِــــرد دالمـــــــــايـِر؛ فصـلنــــــــامه نامـــه فـرهنگ؛ 
  بهـــــــــــار۱۳۸۱؛ شمــــاره مســـــــــــلســـــــــل۴۳.
 

 
 

۳- پــديـدارشنـاسی و فلســـفـه تطبيـــقی
۰ديويــد ادوارد شانر؛ فصلنــــــــامه نــامــه فــرهنگ؛ 
  زمستـــــــــــــــان۱۳۸۰؛ شمــــاره مســلســـــــل۴۲.
 
 

 

۴- هـــــايـــــدگـــــر و عـلـــــــم اخـــــــلاق
۰يوحنــــــــــا هــــاج؛ فصلنامه نامه فرهنگ؛ بهار۱۳۸۰
  و زمستـــــــــان۱۳۷۹ شمـاره مســــلســل های۳۹و۳۸.
 
 
 
 
 
 
۵- علــم و آزادی در چشــــــم انــداز كانت
۰استفــــــــان پالــــــــم كيت؛ فصلنــــــامه نامـه فرهنگ؛ 
  پاييــــــــــــز۱۳۷۹ شمـــــــاره مســـــــــلســــــــــل۳۷.
 
 
 
 
 
۶- مــــدرنيســــــــم و پسـت مــدرنيســــــــم
۰لاورنــس.ای.كاهــــــــــون؛ فصلنــــــــامه نامــه فرهنگ؛ 
  تابستـــــــــــــــان۱۳۷۹؛ شمـــــــاره مســـــــــلســـــل۳۶.
 
 
 
 

۷- موج ســــــــــوم رســـــاله جمهــــوری و
    تنــــــــاقــض فـلســـــــــفـه سيـــــــــاسی
۰ياكوب هـــولنـــــــــــــد؛ فصـلنـــــــــــامه نـامه فـرهنگ؛ 
  بهــــــــــــــار1378؛ شمــــــــاره مســـلســــــل ۳۲و3۳.
 
 
 
 
 
۸- نگـــرش فـلسـفـی اسپينــوزا به جهـان
۰فصلنــــــامه علمــی و پژوهشی دانشگاه آزاداســـلامی-
  واحــــــــــــــد بابـل؛ شمــــــاره ششــــم؛ بهــــار۱۳۷۹.

 

**********************

 
 
|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در پنجشنبه هفتم دی 1391  |
 

 

 

 

کنفرانس وسخنـرانی ومیزگرد

 

۱- کنفرانس در باب بررسی کتاب "لغزش فیلسوفان" 

۰سالن کنفرانس دانشـکده علوم انســـــــانی دانشـگاه آزاد اســـلامی بابل.

 بیســــــت وهشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم آبـــــــــان ۱۳۹۲.

 

 

 

 

۲- کنفرانس درباب دانشگاه ومقصد نهایی تعلیم وتربیت 

۰سالن کنفرانس دانشکده علوم انســـانی دانشـگاه آزاد بابل؛ ششم آبان۱۳۹۲.

 

 

 

 

۳- کنفرانس در باب ریشه های قرون وسطایی مدرنیته 

۰ســـــالن کنفرانس دانشــکده علوم انســــــانی دانشگاه آزاد اســلامی بابـل

 دوم اردیبهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشت ۱۳۹۲.

 

 

 

۴- کنفرانس در باب فلســـــفه واقعــــــه عاشـــــــورا

۰ سالن کنفرانس دانشکده علوم انســـــانی دانشـــــگاه آزاد اسـلامی بابل.

  پـــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــزدهــــــــــــم آذرمـــــــــــــــــــــاه ۱۳۹۱.

 

 

 

۵- سخنرانی در باب ابلیـــس شنـــاسی

۰سالن آمفی تئاتردانشگاه آزاد اســــــــــــــلامی بابل؛

  ســــــــــــــــــــــــــــــی ام اردیبهـــــشــــت ۱۳۸۸.

 

 

از چپ به راست: سلیمانی آملی- حجةالاسلام دکتر ابراهیمیان ریاست محترم دانشگاه آزاد اسلامی بابل- دانشجو پورجعفر

 

۶- سخنـرانی در بـاب سنت و مــدرنیتــه

۰دانشکــــده علــــــوم انســـانی و اجتمـــاعی دانشــگاه

  مـــازنــــدران- بابلســــــر؛ چهـــــاردم آذرماه ۱۳۸۳.

 

 

 

۷- سخنــــــــــــــرانی در بـاب فلســــــــفـه هنــــر

۰ســـــــــــالــــن شهــــــــــــــرداری آمــل- آذرمــــــــــــاه ۱۳۷۸

 
 
 
 
 
 
 
 ۸- میز گرد در باب ارتباط میــان عقـل و دیـن
۰فـرهنگسـرای طبرستــان آمــل؛ نـــوزدهـم تیـــرماه ۱۳۷۸؛ 
  چاپ درهفتــه نـامـه هــرازبا عنوان شیوه دیالوگ سقـراطی. 
 
 از راست: سلیــــمانی آملی- فـــلاح بابـلی- تقـی زاده-اسکنــدری
 
 
سلیمانی آملی-دکترفلاح بابلی-دکترتقی زاده-کارشناس ارشداسکندری
 
 
سلیمـــــــانی آملــی- فــــــلاح بابـلــی- تقـــــی زاده- اسکنــــدری
 
 
حاضرین درمیزگرد فرهنگسرای طبـرستــــــان- آمل ۱۹/۴/۱۳۷۸
 
 
حاضرین درمیزگرد فرهنگسرای طبـرستــــــان- آمل ۱۹/۴/۱۳۷۸
 
 
از راست: حسین سلیمانی آملی- حجة الاسلام دکتر حسن فلاح بابلی
 
 
 
 
 
***************************
|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در سه شنبه پنجم دی 1391  |
 
***********************************

 

مقالات مندرج در این وبلاگ ۲

 

 

   

 

    راستی،دانشگاه علوم پزشکی اصفهان   

             به کجــــا می رود؟!

 

شاید نخستین پرسش هر خواننده کنجکاوی این باشد که چرا نگارنده این سطور مستقیماً به سراغ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان رفته و آن را زیر ذره بین گذاشته است. پاسخ آن بسیار ساده است و آن اینکه شاهدی عینی که وضعیت غذایی و ساختار خوابگاهی این دانشگاه را از نزدیک تجربه نموده، منبع موثق این گفتار انتقادی است.

   بله، فرزندم در رشته پزشکی این دانشگاه پذیرفته شد. وقتی در میانه یا پایان هرترم لاغر و ناتوان برمی گشت، با حیرت می پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده است؟ آیا واحدهای درسی پزشکی بسیار سنگین هستند؟

پاسخ: ما هنوز به واحدهای درسی تخصصی نرسیدیم که مثلاً خیلی سنگین باشند بلکه دروس ما بیشتر عمومی هستند.

   آنگاه با حیرت بیشتری می پرسیدیم پس ماجرا چیست که تا این حد ضعیف و لاغر شدید؟

پاسخ: لاغری و ناتوانی جسمانی ما:

   اولاً به وضعیت غذایی این دانشگاه برمی گردد که هم از لحاظ کمیت و هم از لحاظ کیفیت بسیار بد و نامطلوب است. غذای این دانشگاه غالباً بخاطر طعم و بوی بدی که دارد قابل خوردن نیست و اگر هم انـدک کیفیتـی داشته باشـد، از لحـــاظ کمیت به اندازه ای نیست که دانشجو را سیر کند تا او بتواند بدون درد گرسنگی و دغدغه سیری به تکالیف درسی خویش بپردازد، بلکه برعکس، دانشجویان همواره باید برای پر کردن شکم خویش و رفع گرسنگی شان در این  سو و آن سوی خیابان و میدان و بازار پرسه بزنند تا بلکه بتواتند غذاهای کمکی مناسبی را از فلان مغازه و یا فلان فروشگاه به قیمتی گزاف تهیه کنند.

   ثانیاً به شرایط ناهنجار خوابگاهها(خصوصاً خوابگاههای خارج از محیط دانشگاه) مربوط می شود که اکثر دانشجویان شب ها تا دیروقت بخاطر کار پخت و پز غذا و یا کارهای فرعی دیگر به گفت و گو مشغول می شوند و گاهی نیز بخاطر عدم نظارت کافی بر این خوابگاهها چه بسا که برخی از بـزهـکاری ها (مانند مصرف بعضی از مواد مخــدر و نوشیدنی های غیرمجاز ونظایر آن) در آنجا صــورت می گیرد و گاهی اوقات نیز مواد غذایی و وسـایـل شخصـی دانشجـویان در همـان خوابگاههـا مفقــــود می گردد. خلاصه، به بهانه های مختلف مراســـم شب زنده داری در این خوابگاهها صـورت می گیرد که یکی از نتایج بارز آن،احساس کمبود خوابی است که ما دانشجویان همیشه داریم و بدیهی است که این کمبود خواب سبب افزایش غیبت در کلاس یا عدم حضــور به موقع در آن می شود و این امر نیز نهایتاً باعث تنزل کمی و کیفی تعلیم و تربیت می گردد.

   اکنون با توجه به آنچه این شاهد عینی بیان کرده است، می پرسیم که راستی، این دانشگاه به کجا می رود؟ پرسش جدی از مسئولین این دانشگاه آن است که: آیا بهتر نیست بجای صرف هزینه هنگفت سالانه بابت برپایی همایش های  تجلیلی از پذیرفته شدگان یا فارغ التحصیلان دانشجویی (که مثلاً از همه اولیای آنان به صرف ناهار دعوت به عمل می آورید و ازهنرنمایی های هنرمندان مشهورجهت انجام تبلیغات وسیع و پرطمطراق بهره می گیرید و مقامات مختلف این دانشگاه برای معرفی وظایف و توانمندی های کاری خویش بسیـــارسخن می راننـــد و دعاوی بزرگی را مطــرح می کنند)، لااقل اندکی به فکر وضعیت غذایی و گرسنگی دانشجویان خویش و چگونگی ساختار اخلاقی و اجتماعی خوابگاههای آنان باشید تا مبادا آنجا به دیار قحطی زدگان تبدیل شود و دانشجویان بجای فراگیری علوم  پزشکی و درمانی به کسب مهارت های شیطانی بپردازند؟ البته چگونگی برخورد و رفتار اربابان و استادان دانشگاه اصفهان  را در برابر دانشجویان شهرستـانی کاملاً ایــدآل و مطلوب تصـــور می کنیم که انشاءالله تعالی چنین است.

   هدف از این گفتار انتقادی نه تحقیر دیگران بلکه صرفاً تنویر اذهان و هشدار به همه متولیان و مسئولان دانشگاههای ایران زمین است که به یاری خداوند متعال با إتخاذ تدابیری درست، زمینه مناسبی را فراهم نمایند تا آینده سازان این مرزو بوم در پرتو شرایطی درست و اصولی به ترقی علمی و انسانی خویش ادامه دهند.

 

از راست: پســـر دوم- دختـرم- پســر اول؛ تاریخ عکـس: بهـــار ســــــال ۱۳۸۳

 

                                حسین سلیمانی آملی

                                    شهریور هزاروسیصد نود و یک

                                                                  ***********************************

 

 

 

 

حذف و سانسور کتاب آری یا نه؟

 

در هر جامعه ای سنت و فرهنگی خاص وجود دارد که همه اندیشه ها و آموزش ها بر اساس آن تنظیم و تعدیل می شوند. مثلاً در جامعه قرون وسطای مسیحی سنت و فرهنگ خاصی وجود داشت که به تعالیم مخالف مجال بروز نمی داد. در جوامع دیگر نیز که زیر نفوذ سنت های دینی دیگری بودند همین وضع مشاهده می شد و همچنان مشاهد می شود. شاید راه صواب و صلاح این جوامع استفاده از تیغ سانسور برای پیشگیری از نضج آموزه ها و اندیشه های مخالف باشد، چون مبنای فکری و سنتی جامعه چنین سانسوری را اقتضاء می کند.

   اگر روی هر دینی ذره بین بگذاریم در متن آن انشــــعابات گوناگونی را ملاحظه می کنیم. اگر هریک  از این فِرَق دینی در جامعه سیطره پیدا کند آنوقت نه تنها تعالیم ادیان دیگر را برنمی تابد بلکه حتی  تعلیماتِ فرقه های رقیبِ درون ِهمان دین  برایش قابل تحمل نیست و تعالیـــــم آنها را قیچـــــی می کند. هر نوع سنت و فرهنگ غالبی معمولاً برای ماندگاری خویش می خواهد سنت ها و فرهنگ های دیگر را تضعیف یا تبدیل و یا تخطئه نماید. علت این امر آن است که هرگونه سنت و فرهنگ دینی ای، بخاطر مطلق اندیشی و انحصار طلبی اش که برآمده از نوعی قدسی نگری است و حقانیت مطلقه خویش را با تکیه برامر آسمانی و ماورایی کسب می کند، برای خود این حق مطلق الهی را قائل می شـــــــود که همه فرهنـــگ ها و سنت های رقیب و آموزه های مخالف را به آسانی قلع وقمع نماید.

   شکی نیست که سنت ها و فرهنگ های غیردینی ِمطلق گرا نیز وجود دارند که هیچگونه رقیب و رقابتی را برنمی تابند و سانسور را به عنوان مهمترین ابزار برای حذف دگر اندیشی ها بکار می گیرند. در هیچ جای جهان نمی توان جامعه ای آنچنان باز را پیدا کرد که نسبت به همه سنت ها و فرهنگ های دیگر گشوده باشد و از تکثر گرایی فرهنگی سخن بگوید و تیغ تیز سانسور را بر حلقوم تعالیم فرهنگ های دیگر قرار ندهد. البته جوامع غربی نسبت به جوامع شرقی گشوده تر هستند و آنهم بخاطر تقربی که به تفکر فلسفی انسان محور دارند.

   تیغ تیز سانسور هنگامی در یک جامعه کُند یا بی خاصیت می شود که در آن انسان بماهو انسان برتر از همه ظواهر و زوائد حیات اجتماعی و فردی لحاظ شود. یعنی انسان بودن انسان برتر از افکار و عقایدش تلقی شود. شکی نیست که همه نمودهای حیات فردی و اجتماعی حاصل تفکر بشری است و این تفکر طبعاً متکثر و متنوع است. اگر انسانیت انسان به عنوان امری در ورای عقاید و افکاراو و مرجع آن لحاظ گردد، آنوقت تیغ سانسور کمرنگ یا محو خواهد شد. چون در جامعه و جهان حقیقتاً انسان محور، قلم قرمز و یا سدی برای ظهور و توسعه اندیشه های مخالف و رقیب وجود نخواهد داشت جز اندیشه ای که مروج نابودی چنین جامعه و جهان گشوده ای باشد. البته چنین تیغی یا اصلاً بکار نمی آید یا بندرت بکار می آید.

   اما برگردیم به جامعه شیعی خودمان که ایران اسلامی است. در جامعه ای که بحق پرچمدار اسلام است آنهم اسلامی که طلب علم را بر هر زن و مرد مسلمانی واجب نموده «طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة» و بلکه طلب آن را از گهواره تا گور توصیه کرده است «اطلبوالعلم من المهد الی اللحد» و یا می گوید در پی علم باشید ولو آنکه در چین باشد «اطلبوالعلم ولو بالصین»؛ در جامعه ای که علاوه بر برخورداری از تعالیم ناب قرآنی و اسلامی، از تعالیم ناب شیعی هم برخوردار است اگرچه تیغ سانسور باید بکار رود اما میزان و حدود کاربرد آن جای بحث دارد.

   شکی نیست که دراین جامعه هرگز نباید تعالیم ضد اسلامی و یا ضد شیعی رواج یابد ولو آنکه بخشی از مردم آن غیرمسلمان یا غیرشیعه و یا حتی بی دین و ملحد باشند. همچنین انتظار نمی رود تعالیمی مخرب و محارب که شیوه مبارزه مسلحانه را برای نابودی نظام سیاسی و اجتماعی جامعه ما تبلیغ می کنند سانسور نشوند. اما بحث بر سر آثاری است که در اینگونه مقولات نمی گنجند. آثاری که به اقتضای نوع تعلیم خود به رشته های مختلف علمی مربوط  می شوند و اگر هم باید رد شوند نه با تیغ سانسور بلکه باید با تیغ علم و منطق و استدلال رد شوند.

   من باب مثال، کتاب نگارنده این سطور با عنوان «بررسی و نقد وجودشناسی فلسفی» که در چاپ اول از وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی مجوز گرفته بود و در دوهزارو دویست نسخه در سال 1389 توسط انتشارات زوّارچاپ شده بود، بعد از اتمام آن، برای چاپ دوم (که البته تفاوتی با چاپ اول نداشته جز آنکه صرفاً صفحه بندی اش منظمتر و اغلاط املایی اش برطرف گردیده و تعداد صفحات آن به دلیل افزایش فواصل در متن اندکی بیشتر شده است) مجوز دریافت نکرده است. کتاب این جانب، تحقیق در بعضی از مسائل مهم فلسفی است و چیزی جدید نبوده بلکه در قرن هیجدهم امانوئل کانت فیلسوف برجسته آلمانی آن را دقیقاً بررسی کرده بود و ناتوانی عقل نظری را در اثبات خدا و جهان و انسان (یعنی شک) آشکار ساخته تا به قول خودش جای پایی برای دین و ایمان بواسطه عقل عملی باز شود.

   آیا حدود و میزان فعلی سانسور در جامعه علم پرور و علم گستر ایران اسلامی شیعی با همه دعاوی علم محورانه و منطق گرایانه ای که دین اسلام و مذهب تشیع دارد، تنگ نظرانه جلوه نمی کند؟ و آیا در این صورت آسیبی به آموزه های اسلامی و تعالیم شیعی وارد نمی شود؟ امید است وزارت محترم ارشاد و فرهنگ اسلامی به رسالت خطیری که در اوضاع و احوال نامساعد جهان کنونی و جامعه ایرانی برعهده دارد وقوف بیشتری یابد و جامعه اسلامی شیعی ایران را در رقابت سنگین و طاقت فرسایی که با جهان مدرن دارد، ارزیابی نماید و آنوقت نه تنگ نظرانه بلکه با سعه صدر به همه آثار و خصوصاً کتب فلسفی بنگرد.

 

                                            حسین سلیمانی آملی

                                     بهمن هزاروسیصد ونود ویک 

 

*******************************
 

                                           

 

راه مبارزه با شبکه های ماهـواره ای

 

امروزه دغدغه های بسیاری نسبت به تعالیم شبکه های مختلف ماهواره ای از سوی اقشار گوناگون جامعه ما خصوصاً سنت گرایان و دینداران ابراز می گردد و از این بابت بسیار متأثر و متأسفند. آنان درصدد مبارزه با این پدیده هستند و مبارزه با آن را سرلوحه کار مسئولان مملکتی قلمداد می کنند تا برای نابــــودی آن و خنثی ســــــازی برنامه های مختلف ماهواره ای تصمیمی جدی اتخاذ نمایند.

   به همین منظور عده ای از صاحب نظران ِنظام، چاره اندیشی نمودند و راه میان بُر را که بسیار ســــــاده اما بی نتیجـــــــــه بود، برگزیدند؛ مانند قطع برق هنگام پخش برنامه های بسیار ویژه، جمع آوری گیرنده ها و بشــــقاب های ماهـــــواره ای (غالباً به شیوه ای نامعقول)، فرستـــادن پارازیت های بسیــــار قـوی روی فـرکانـس های شبکــه های ماهـــواره ای( که هنوز هم ادامه دارد و از نظـر کارشنــاســــــان سبب آسیب های جدی به شهروندان می شود) و نظایر آن. اما آنان  متأسفانه از این نکته بسیار مهم غافلند که کنجــــــکاوی بشر و تلاشش برای دانستن حقیقت هرگز از ذات و سرشت او قابل انفکاک نیست و اگر مردم با تحریم شبکه های ماهواره ای از سوی مسئولین این جامعه مواجه شوند آنوقت تمام نیروهای فکری و قوای ذهنی خویش را در چاره اندیشی این مشکل بکار می برند و با نبوغ و خلاقیت شان این موانع را برطرف می نمایند تا به مقصودشان برسند. مقصودشان دانستن حقایقی است که به گمانشان نظام در صدد کتمان آن با فرستادن پارازیت است.

   درست همانطور که تحـــریــــم های خارجی  از سوی حکومتگران جهانی باعث شکوفایی هرچه بیشتر استـــــعداد و خلاقیت ملت ما در بخش های مختلف شده است، تحــریـــم های داخلی نیز دقیقاً همـــان نقش را ایفـــا می کند و در نتیجه راه های میان بُر و احتمالاً نسنجیده مذکور که شاید به مذاق بعضی ، بسیار خوشایند بیاید نه تنها سودی ندارد بلکه حتی برعکس، سبب تحریک اقشار مختلف مردم و تشویق آنان در توسعه تکنولوژی رســــانه ای و ماهـــواره ای می گردد چنانکه امروزه شاهدیم. آری، این است نتیجه روش های نسنجیده و ناپخته بعضی از کسانی که خود را عقل کل می پندارند و حاضر نیستند هیچگونه پیشنـــــــــهاد اصـــــلاحی و دلسوزانه ای را بپذیرند.

 

راستی، چاره چیست و چه باید کرد؟

نگارنده این سطور در بهمن سال 1380 مقاله ای تحت عنوان« نقش رادیو و تلویزیون در جامعه ما» نوشته که ماهنامه فرهنگی -اجتماعی دریچه به سردبیری آقای لطف الله آجُدانی آن را چاپ نموده و در آنجا راه چاره تا حدود زیادی بیـــــــان شده است. اکنون اجمالاً به آن اشاره می کنم: رادیو و تلویزیون جامعه ما چه بخواهد و چه نخواهد در مسابقه بزرگ رسانه ای جهان شرکت دارد. راه پیــــــروزی بر رســـــانه های رقیب، حــــذف آنها با جمع آوری آنتن ها و فرستادن پارازیت نیست، بلکه شناسایی دقیق ساختار و مکانیسم برنامه ای آنها و علل پرمخاطب بودن بعضی از شبکه ها، و آنگاه برنامه سازی های موازی و حتی وزین تر و پرجاذبه تر در برابر شبکه های پرطرفدار است. شکی نیست که یکی از فاکتورهای بسیار مهم هر شبکه ماهواره ای ِپرطرفدار، صداقت آن  در رویارویی با مخاطبانش است. البته این فاکتور ارتباط مستقیم با متن جامعه و واقعیت های موجود در آن دارد. اگر تعالیم و برنامه های مختلف رسانه های داخلی و ماهواره ای خودی با متن جامعه منطبق نباشد و مردم آن را انعکاس واقعی صدای خودشان ندانند، آنوقت این رسانه ها هرگونه تدبیری بیاندیشند هرگز نخواهند توانست در مسابقه رسانه ای جهانی پیروز شوند چون نمی توانند اعتماد مردم را جلب نمایند تا بر تعداد مخاطبانشان روز به روز افزوده شود.

  امیدواریم شیوه مبارزه با شبکه های ماهواره ای که تا کنون در پیش گرفته شده دیگر ادامه نیابد و مسابقه جهانی رسانه ها به شکل معقول و منطقی ادامه پیدا کند. حذف رقبای رسانه ای همانند حذف صورت مسئله است. مسئله، مسئله است باید حل شود تا ذهن بشر از آن خلاصی یابد. انتخاب رسانه پیروز با مردم جهان است نه با حکومتگران جهان. این امر شبیه مسابقه فوتبال است که تیم های مختلف در عرصه رقابت های جهانی به شکلی معقول مبارزه می کنند و آنگاه پیروزی قوی ترین تیم را همه مردم جهان جشن می گیرند و تحسین می کنند.

                                        حسین سلیمانی آملی

                                              اسفند ماه هزاروسیصدو نود ویک

*******************************

 

      

 

               عشق یا هوس

 

    عاشق نشوید اگر توانید             تا در غم عاشقی نمانید

 

تعریف عشق و رابطه عاشقانه

بعضی از دوستان عزیز از بنده مقاله ای را در زمینه عشق و عاشقی و تفاوت آن با هوس و شهوت رانی طلب نموده اند. بنده نیزمتناسب با بضاعة مزجاة خودم جهت خشنودی آنان تصمیم به نوشتن مقاله ای در این زمینه گرفته ام که امیدوارم سودمند واقع شود.

   عشق همان دوستی است اما دوستی نهایی، شدید و کامل. عشق، دوستی در حد جنون است. دوستی مراتبی دارد. عشق، شدیدترین مرتبه آن است، آن چنان شدتی که هرگونه اختلاف و دوئیتی را می سوزاند و به وحدت و یگانگی مبدل می سازد. از اینرو رابطه عاشقانه نه رابطه میان دو طرف بلکه میان یک طرف و خودش است. عاشق همان معشوق و معشوق همان عاشق و هردو در عین حال همان عشقند. نخستین عاشق، خداوند تعالی است که به ذاتش عشق می ورزد. در اینجا عشق و عاشق و معشوق یکی اند و کثرتی یافت نمی شود. خداوند تعالی عاشق ذات خویش و ذاتش معشوق او تعالی و این عشق عین ذات اوست.

   در باب مخلوقات نیز همان وحدت عاشقانه برقرار است؛ البته با این تفاوت اندک که در عالـَم مادیات ممکن است جسم عامل تمایز میان عاشق و معشوق محسوب شود اما از آنجا که عشق نه به جسم بلکه به روح مربوط می شود آنوقت میان دو روح که عاشــق و معشــــوق یکدیگرند این تمایز و فاصله از بین می رود. به همین سبب گفتــه می شود که عاشق و معشوق، یک روح در دو جسم هستند. یعنی این دو روح آنچنان به وحدت می رسند که دوئیتی را نمی بینند و هیچ چیزی نمی تواند سبب جدایی میان آن دو گردد. لیلی و مجنون به چنین وحدتی رسیده بودند. البته گاهی ممکن است موضوع عشق انسان، امری بی روح باشد مثلاً ملک، خانه، طلا، ماشین و نظایر آن. این وحدت عاشقانه را وحدت متنازل می نامیم. که در ذیل اشاره شده است.

   در مـراتب ضعیف تر دوستــی یا در روابط متوسط ، هیچــــگاه وحـــدت و یگانگی یافت نمی شود. گاهی دوستی های بوالهوسانه یا محافظه کارانه با رابطه عاشقانه اشتباه گرفته می شود. اما باید بدانیـــــم که همه اینگونه روابط ، مبتنی بر هــوس و شهــــوت و یا مصلـحت اند و اگر ازدواج و وحدتی در آن صورت گیرد صرفاً جنبه ظاهری و جسمانی دارد؛ به عبارت دیگر، در آن ممکن است  دو جسم با هم ترکیب شوند و پیوند بخورند اما از آنجا که در این نوع ازدواج و پیوند نه یک روح در دو جسم بلکه دو روح در یک جسم وجود دارد، یکی روح اصلی که پنهان است و دیگری روح فرعی که خود را ظاهر می سازد، همین دوگانگی روحی در هر جســــم سبب دوگانگی شخصیت هر یک از دو زوج و نهایتاً سبب دوری و جــدایی فیـــزیکی آنان می شود.

 

منشأ عشق و رابطه عاشقانه

منشأ و علت تامه عشق خصوصاً عشق میان دو انسان از لحاظ ایجابی دقیقاً مشخص نیست اما از لحاظ سلبی می توان گفت که منشأ و علت تامه آن هیچیک از امور مادی نیست؛ نه ثروت است نه شهرت، نه قدرت، نه اموال، نه املاک، و نه هیچ چیز دیگر. البته ممکن است که این امور به نحوی در زمینه سازی ظهور عشق تأثیر داشته باشند اما منشأ قطعی و علت حتمی آن نیستند. به قول افلاطون روح انسان قبل از هبوط به عالم طبیعت، در عالم ماورای طبیعت بنام مُثل، همه زیبایی ها و نیکی های مثالی را مستقیماً مشاهده می کرد و وقتی در جهان طبیعت مشابه آن را می بیند به یاد آن می افتد و مشاهده پدیده های طبیعت می تواند زمینه ساز ظهور دوستی و عشق شود. تفاوت بنیادی عشق با هوس و روابط دیگر در همین نکته ظریف است، چون هوس، شهوت، ازدواج های مصلحتی و دوستی های محافظه کارانه همگی ریشه در امور مادی دارند و با تغییر امور مادی دگرگون می شوند. مثلاً مشاهده زیبایی اندام یک خانم یا برجستگی آن سبب تحریک غرایز جنسی یک مرد و پدید آمدن هوس و شهوتش می شود و وقتی نباشد هوس و شهوت که معلول آن است از بین می رود. در صورتی که رابطه مبتنی بر عشق چون ریشه در امر معنوی و مجرد بنام روح دارد هرگز با تغییر امور مادی و جسمانی دگرگون نمی شود. عشق و رابطه عاشقانه نه امری وارداتی است و نه امری صادراتی بلکه صرفاً جوشیدنی است؛ یعنی باید در روح شخص بجوشد و ظهور کند. برای چنین ظهوری زمینه ای لازم است که دخالت امور مادی در آن نیز می تواند در نظر گرفته شود.

   مجموع ازدواج ها را می توان به دو بخش بزرگ تقسیم نمود: ا- ازدواج های عاشقانه؛ که امری معنوی و رابطه ای دائمی اند 2- ازدواج های غیر عاشقانه یا محافظه کارانه؛ که امری مادی و موقتی اند مانند ازدواج های مبتنی بر شهوت، ثروت، قدرت و نظایر آن. ناگفته نماند که روابط عاشقانه ای نیز وجود دارند که به ازدواج فیزیکی منتهی نمی شوند. مثلاً عشق انسان به خدا. عشق انسان به انسان نیز گاهی چنین است. دیدن زیبایی یک انسان یا یک گل یا یک پرنده ممکن است زمینه ساز ظهور چنین عشقی شود ولی علت تامه آن نیست.

   نکته بسیار مهم دیگر این است که هرچند عشق عین وحدت است اما وحدتی است که عین کثرت است. این کثرت به معنی تفرقه و جدایی نیست بلکه به اعتبار کثرت معشوق است. عاشق که با معشوق یکی می شود و معشوق متکثر است، به این اعتبار می توان از کثرت عشق سخن گفت. خداوند عاشق ذات خویش است؛ ذاتش علت تامه موجودات ماسوی است و به این اعتبار همــــه موجودات معشــــوقـــه حق تعالی شمــــرده می شــونــد و باید از کثرت عشق و معشوق سخن گفت. یک فرد می تواند همزمان عاشق چند چیز باشد مثلاً انسان، گل، پرنده، خدا و نظایر آن که البته همه این معشوق ها در طول عشق به ذات الهی قرار دارند.

   وحدت دو گونه است: یکی وحدت متعالی یا متصاعد؛ که در آن ســــافــــل به عـــــالی تبدیل و با آن یگانه می شود. هنگامی که انسان به مقام فنای فی الله می رسـد و با خـــدا یکی می شود؛ یا انســان نــادانی عاشق انســـان دانا می شود؛ ودیگری وحدت متنازل؛ که در آن عالی به سافل تبدیل می شود. هنگامی که انسان جنون قدرت و ثروت و شهرت پیدا می کند و از مقام شامخ انسانی خود هبوط می کند و به شیء بی جان که همان زر و زور و شهرت است تبدیل می شود. پس عشق یا همان دوستی شدید به تناسب موضوع خود می تواند به عالی و سافل تقسیم شود. معشوق ممکن است امری عالی ، ازلی و جاوید باشد یا امری دانی و فانی و موقتی. به هرحال در هر دو مورد، عشق به معنی وحدت عاشق و معشوق است.

    اما اینکه گفته می شود عاشق نشوید اگر توانید، تا در غم عاشقی نمانید؛ این عشق که عین وحدت است درد آور است. اتحاد عاشق با معشوق و از خود بدر شدن عاشق و تبدیل به معشوق شدن او نوعی بی قراری و ناآرامی را در پی دارد. قبلاً که تنها بود و پای عشق در میان نبود گویی در خواب بود و از عالم عشق خبر نداشت و کاملاً آرام بود جهان را اگر آب می بُرد ایشان را همچنان خواب می بُرد اما اکنون از خواب بدر آمد و بیدار شد و از مستی برون آمد و هشیار شد و دیگر خودی نمی بینــد و فقــط معشــــوق را می بیند تا رسيدن به معشوق درك فاصله سبب افزایش درد و غــم عاشـــقانه او می شود. البته در روابط مبتنی بر هوس که به اصطلاح گفته می شود فلانی عاشق شد و از شــــدتِ تبِ عشــق می سوزد، چنین سخنی کاربرد دارد. یعنی در اینجــــا نیــز می تـوان از غـم به شکلی دیگر سخـن گفت.

                                                   حسين سليمانى آملى

                                           مردادماه هزاروسيصد ونود ودو

 

*********************************

 

                    

 

           نسبت علم با قدرت و

                ثروت جامعه

 

موضوعی که سبب گردیده است در این زمینه چند سطری را رقم بزنم، چگونگی روش سازمان سنجش در پذیرش داوطلبان ورودی دانشگاههاست. برای راقم این سطور مشخص نیست سازمان سنجش و وزارت علوم در پی کدام هدف است و به کدام مقصد چشم دوخته است. آیا می خواهد جامعه اسلامی ایران را از لحاظ علمی نیرومند سازد تا در عرصه های مختلف علمی حرفی برای گفتن داشته باشد یا به دنبال افزودن قدرت و ثروت جامعه است و کاری به وضعیت علمی جامعه ندارد. براستی شگفت انگیز است که راه خطا و ناصوابی که تا کنون پیموده شده و نتیجه آن برای عوام و خواص جامعه ما به روشنی معلوم شده است همچنان به پیمودن آن ابرام و پافشاری صورت می گیرد!

   افلاطون بر سردر آکادمی خود نوشته بود هر کس ریاضیات نمی داند وارد نشود. آیا برگزاری آزمون های مختلف از سوی سازمان سنجش به همین منظور است تا نامحرمی که هوش و استعداد و توان کافی برای رشته علمی مورد نظر ندارد به دانشگاه راه نیابد؟ اگر چنین باشد مطلوب حاصل است، اما از نتایج حاصله در این سه دهه چنین چیزی استنبـاط نمی شود. آنچه همگان شاهد هستند انحطاط دانشگاههاست. روش سهمیــــه بنــــدی های مختلف برای پذیرش دانشجــــــویان نه تنها پاسخ گوی ضـــرورت های علمی- تخصصی جامعه نبوده است بلکه حتی سبب انحطاط بیشتر جامعه در عرصه های مختلف علمی- تخصصی گردیده است. آیا نامش خدمت به جامعه است یا خیانت به آن؟

   راقم این سطور هرگز مخالف امتیاز دادن به فرزندان خانواده های خاص که خادم این نظام، و مدافع این آب و خاک بوده اند و هستند، نیست اما راه امتیاز دادن به آنان و جلب رضایتشان، بستن درب دانشگاهها به روی  لااقل بخشی از داوطلبان باهوش و مستعد، و متقابلاً پذیرش داوطلبانی که استعداد و توان لازم را برای تحصیلات عالیه در رشته مورد نظر ندارند،  نیست چون این روش (چنان که تا کنون به روشنی مشاهده شده است) نتایج و عواقب نامطلوبی در جامعه داشته و دارد که همه آن امتیازات را در وهله نخست به کام همان خانواده ها تلخ و ناخوشایند می سازد و سپس آسیب آن دامن گیر سراسر جامعه می شود. امتیاز دادن به آن خـانـــواده های شـــریف می تواند به طرق مختلف صورت گیرد بدون آنکه جامعه از لحاظ علمی و آکادمیک آسیبی ببیند. (البته ناگفته نماند که انحطاط علمی و آکادمیک جامعه ما صرفاً معلول این روش نیست بلکه به ساختار آموزش و پرورش، نظام دانشگاهی، مواد درسی، برنامه های غیراستاندارد و نظایر آن هم مربوط می شود.)

   امروزه چه موافق غرب باشیم و چه مخالف آن، هرگز نمی توانیم سه دارایی اصلی آن را انکار کنیم: علم – قدرت – ثروت. غرب نه با ثروت به این سه دارایی رسید و نه با قدرت بلکه با علم به این سه دارایی رسید. البته اصالت دادن به علم، معلول رهنمودهای فیلسوفان جدید غرب نظیر فرنسیس بیکن بوده است که فریاد برآوردند اگر قدرتی می خواهید که با آن بتوانید جهان را به زیر سلطه خود درآورید و اگر ثروتی می خواهید که با آن بتوانید خوش بگذرانید، چاره ای جز روی کردن به استقراء و آزمایش و تجربه، و در یک کلام اصالت دادن به علم تجربی ندارید. این فلاسفه گفتند عدد صدی که در آن  می توانید هم عدد نود را بیابید و هم اعداد دلخواه دیگر را همان علم است. اکنون غرب هر سه را دارد.

   راستی، سازمان سنجش و وزارت علوم ما به دنبال کدام هدف است که مثلاً داوطلب با رتبه دو هزار در گروه تجربی برای پزشکی پذیرفته نمی شود اما داوطلبی دیگر با رتبه بالای ده هزار کشوری منتهی با عنوان سهمیه خاص به پزشکی راه  می یابد. یا مثلاً داوطلبی از مدرسه تیزهوشان با رتبه زیر چهارصد و هشتاد در فلان دانشگاه دور افتاده با شرایط سخت وارد می شود اما دواطلبی دیگر با رتبه کذایی به صرف برخورداری از فلان سهمیه در دانشگاه مثلاً تهران پذیرفته می شود.

   راستی آیا با وجود مافیـــای علمی و فرهنگی  که در سرِ گردنه دانشـگاههـای ما مستقر شده است، این جامعـه می تواند از لحاظ علمی پیشرفت کند و همانند گذشته تاریخ خود شاهد شکوفایی علم و فرهنگ و تمدن در جهان کنونی باشد؟ آیا در جامعه ای که بخاطر تدابیر نادرست مسئولین آموزش و پرورش، و اهمال زمامداران بخش علمی - فرهنگی، سیر نزولی داشته و به عقب رانده شده است، هیچگونه ثروت و قدرت و اعتباری می ماند که لااقل همان خانواده های خاص بتوانند از آن استفاده کنند؟ راقم این سطور قبل از هرچیز به انسانیت انسان اصالت می دهد، اما برای تحقق همین هدف باید روش و ابزار کار جامعه درست باشد تا هیچگونه آسیبی به جامعه انسانی وارد نگردد.

 

                                            حسین سلیمانی آملی

                                     شهریورماه هزاروسیصدونود دو

*********************************

 

 

 

جهان و جامعه ماشینی

منظور از جهان و جامعه ماشینی، جهان و جامعه ای کور و کر است که مردمش تهی از عشق و احساسات و عواطف بشری اند و تبدیل به ماشین یا رباط شده اند. در آن همه مردم چه عوام و چه خواص، چه اهل قلم و چه غیراهل قلم، نابینا و ناشنوا هستند، یعنی چشم و گوششان اثر ناپذیر شده است. مردم حق را گوش می کنند اما از آن اثری نمی پذیرند. حقیقت را می بینند اما بی تفاوت از کنارش می گذرند؟

   چرا جامعه با داشتن تعالیم ناب دینی و مذهبی همچنان به بیراهه می رود و در وادی شک و حیرت و ناامنی سرگردان است؟ چرا هرچه می دَویم باز گویی چنان است که در همان نقطه آغاز قرار گرفته ایم و هنوز حرکتی را آغاز نکرده ایم؟ چرا همگان دست روی دست نهاده اند و صرفاً تماشاگر این حیرت و سرگردانی اند؟ چرا هر کسی صرفاً به جان و مال خویش می اندیشد و فقط به آن اصالت و اهمیت می دهد اما کوچکترین دغدغه ای نسبت به معضلات و مشکلات دیگران ندارد؟

   چرا جامعه به رغم داشتن مدعیان فراوان در عرصه علوم و فنون جهان، و صاحبنظران بسیار در حوزه اخلاق و سیاست و دیانت و عرفان همچنان افسرده و پریشان حال است و گویی مرده ای متحرک است؟ چرا جامعه نئشه شدن و به خواب عمیق فرو رفتن را (ولو به قیمت اعتیاد به مواد مخدر باشد)، بر بیدار بودن و هوشیار ماندن ترجیح می دهد؟  

   چرا جامعه ای که می تواند با امکانات و نعمات و برکات خدادادی اش به وضعیت و موقعیتی برسد که نه تنها شهروندانش بلکه همه مردم جهان آن را از عمق جان آرزو کنند و فوج فوج خواهان کوچ کردن به این سرزمین باشند اکنون آنچنان دگرگون شده است که گویی شهروندانش به نیهیلسم رسیده اند و بعضاً فرار را بر قرار یا ممات را بر حیات ترجیح می دهند؟ و صدها چرای دیگر که از حوصله این مختصر خارج است.

   شاید در پاسخ به این چراها دیدگاه های مختلفی علاقمند به اظهار فضل و وجود باشند، اما نگارنده بر اساس بضاعت مزجاتش و نگرش اندک فلسفی اش که دوست دارد با عینک فلسفه به موضوعات بپردازد، پاسخ می دهد. البته این پاسخ خالی از نقص نیست و سپاسگزار کسانی خواهم بود که این پاسخ را اصلاح بفرمایند:

۱.    از مهمترین علل سردی و افسردگی و تاریکی جامعه، سردی و تاریکی جهان شمولی است که تمام کره زمین را فراگرفته است. این سردی و تاریکی به وضعیت فکری بشر در این دوران برمی گردد. این تاریکی نه بخاطر افول خورشید بلکه به سبب خورشید گرفتگی(کسوف) است. خورشیــد حقیـقت برخلاف خورشیــد منظومه شمسی هرگز افـول نمی کند بلکه موقتاً در زیر ابر جهالت و ضلالت بشـری ناپدید می شود. این جهالت و نادانی چیزی جز دوری بشر از حقیقت وجود نیست. مشاهده خورشید حقیقت و روشن شدن جامعه و جهان به نورحقیقت، فقط به همت بشر بستگی دارد که چقدر در پی حقیقت است و تلاش می کند تا ابر جهالت و ضلالت خویش را برطرف کند و نسبت مناسبی با حقیقت وجود برقرار نماید.

۲.    از علل دیگر سردی و افسردگی و تاریکی جامعه، جایگزین شدن دنیامحوری بجای دین محوری در آن است. یعنی اوضاع و شرایط جامعه آنچنان دگرگون شده است که مردم به آسانی خدا را قربانی منافع دنیوی خویش می کنند. اگر دین محوری (ایمان به خدا و تعالیم الهی و نفوذ آن در متن جامعه) به روشی درست نهادینه شود و حرمت انسان و انسانیت در پرتو آن استوار گردد، افسردگی و پژمردگی و تاریکی از بین خواهد رفت.

   ناگفته نماند که دنیامحوری اگر در بخش های دیگر جامعه  که ظاهراً خانه خدا نبود،  جایگزین خدامحوری می شد باز قابل تحمل بود و تأثیر جبران ناپذیری نداشت اما جای تأسف اینجاست که دنیامحوری دقیقاً در همان بخشی از جامعه جایگزین خدامحوری شد که خانه امن الهی و قبله مردم محسوب می شود و هرگز چنین انتظاری نمی رفت. به همین دلیل چشم و گوش مردم از شدت حیرت کور و کر شد.

۳.    از علل دیگر بی رحمی و قساوت قلب جامعه این است که جامعه شاهد بعضی از ظالمانی است که خود زمانی مظلوم و قربانی ظلم بودند و از آنان هرگز انتظار ظلم کردن نمی رفت. شاهد سنگدلی ها و بی رحمی های کسانی است که مهربان بودند و از آنان جز یاری و مهربانی انتظار نمی رفت. شاهد غارت ها و سرقت های کسانی است که همواره امین بودند و از آنان جز امانت داری انتظار نمی رفت. شاهد تکبر و غرور و فخرفروشی های کســــانی است که همواره از تواضع و فروتنی سخن می راندند و از آنان جز درویش مسلکی و خاکساری انتظار نمی رفت. شاهد دنیاپرستی و زر اندوزی کسانی است که از ترک دنیا سخن می گفتند و از آنان جز ترک دنیا و بی اعتنایی به قدرت و ثروت انتظار نمی رفت. البته آنچه مذموم است نه قدرت و ثروت و شهرت بلکه وابستگی و دلبستگی به آن است.

۴.    از علل مهم پوچی و نیهیلیسم، سردرگمی و بی هویتی حاصل از شرایط حاکم بر جهان و جامعه است. جامعه ای که هدف مشخصی نداشته باشد تا بسوی آن همه نیروهای بالقوه و بالفعل خویش را بکار گیرد دچار پوچی می شود. جامعه ای که میان مبانی نظری و عملکردهای عینی آن تضـاد و تعـــارض آشکار وجود دارد، نمی تواند هدفی داشته باشد و بسوی آن حرکت کند و در نتیجه، این یأس و ناامیدی به پوچی و نیهیلسم منجر می شود.

۵.    از علل دیگر سردی و بی تفاوتی جامعه علم ستیزی و خردگریزی آن است که البته به همان دنیامحوری جامعه برمی گردد. وقتی در جامعه بجای معنویات و اخلاقیات و باورهای ارزشمند دینی به پول و ثروت اصالت داده شود و تمام اقشار جامعه از عوام و خواص، حوزوی و دانشگاهی یکپارچه فریاد بزنند که پول مشکل گشاست و در پی پول و دلار هستند و عملاً به ثروت اندوزی و پول اصالت دهند، آن وقت مجالی برای بروز و ظهور معنویات نمی ماند و در نتیچه تمام بخش های جامعه بخاطر تهی بودن از دانش و ارزش رو به سردی و تاریکی و بی تفاوتی و بی خردی می رود.

      آشنــایــــان ره بدین معنـــا برند       در ســـرای خاص بار عام نیست

     از هزاران در یکی گیرد سماع       چون که هر کس لایق پیغام نیست

      تا نســــوزد بر نیاید بـوی عـود       پختــه داند کین سخن با خام نیست

 

                                         حسین سلیمانی آملی

                                  مردادماه هزاروسیصد و نود سه

*********************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در شنبه چهارم مرداد 1393  |
 
*********************************
 

مقالات مندرج در این وبلاگ ۱

 
 
 
 
 
نکتــــــــه ای درارزیــــــــــــــــابی 
 
دانشــگاه آزاد اســــــــــــــــــــلامی
                                                    
 
از فیلسوفان بطورکلی نباید توقع زبان خوشایند و مطبوع داشت چون زبان فلسفه غالباً زبان حقیقت است وشنیدن حقیقت نیز همواره تلخ و ناخوشایند است. البته این حقیر هرگز دارای چنین مقامی نیست بلکه همواره خود را دانشجوی کوچک و ناشناس فلسفه می شمارد.

    به هرحال، روشنفکران منصف و خصوصاً استادان دانشگاه آزاد اسلامی به روشنی می دانند كه يكی از دلايل مهم تأسيس این دانشگاه فراهم شدن زمينه ای مناسب برای إرضای حس كنجكاوی و علم جويی سيل عظيم
اساتيد، بسیاربازبود تا جایی که توانست بتدریج اعضای هیأت علمی

خویش را در رشته های مختلف علمی تکمیل کند. با چنین سیاستی بود که درآن دوران این دانشگاه به رغم عمر و سابقه کم خود حقیقتاً با دانشگاه های دولتی چه از لحاظ کمیت و چه از لحاظ کیفیت برابری می نمود  و حتی در بعضی از رشته ها برتری خود را عملاً به اثبات رسانده بود. شكی نيست كه این سياست، فی نفسه مطلوب و ايدآل بوده است؛ ولی آنچه عملاً به تبع چرخش روزگار و شرايط ناهموار و جامعه بيمار رخ داده اين است كه با چنين سياستی(یعنی جذب بی رویه مدرسان، استادان، کارمندان و داوطلبان) بتدريج جهت یابی دانشگاه تغییر نمود و اصالت كميت، جايگزين اصالت كيفيت شد؛ چون از يكسو مبلغ هنگفتی از جيب اين دانشگاه به جيب مدرسان و استادان و کارمندان متفرقه ای كه عضو اين دانشگاه نبودند واريز شـده است و آنهـم غالباً به اين دليل كه آنها مثلاً به حـق الـزحمـه كمتـری بسنـده می كنند (البته نياز دانشگاه به تخصص آنها و كمبود اساتيد در بعضی رشته ها، قابل انكار نيست) و از سوی ديگر بودجه کلانی به ساخت و ساز واحدها، خرید املاک، توسعه دامنه و مساحت این دانشگاه اختصاص داده شد تا جاییکه در این جریان پرهیاهو و هیجان انگیز چیزی که در معادلات فکری مسئولین این دانشگاه کمتر مجال بروز و ظهور یافته است همانا وضعیت روحی و روانی استادان، دانشجویان و کارمندانش بود که خصوصاً بخاطر فقر و گرانی و تورم شدید و روزافزون، کمرشان خم شده بود و جامعه و جهـان را تیـره و تـار می دیدند و همچنان می بینند. اکنون اعضای هيأت علمی خود اين دانشگاه برای تأمين معاش معمولی خويش مجبور يا در مواردی علاقمند به همكاری با دانشگاه های ديگر اعم از دولتی و غیرانتفاعی و نظایر آن هستند؛ و گذشته ازاين، بعضی از اساتيد اين دانشگاه بخاطر نوع تخصص خود و يا بخاطر فقدان ارتباط با دانشگاه های ديگر، مجبورند كه فقط به همین ساعات اندک اضافه تدريس در دانشگاه خويش(7 يا 8 ساعت در هفته) بسنده كنند تا روزگارشان هرچند با رنج و مشقت فراوان، سپری شود. ازاينرو باید گفت که درهرحال به كيفيت و معنويت آموزش دانشگاه آزاد اسلامی، ضرباتی وارد شده است و هنوز نيز وارد می شود؛ چون آنچه عملاً شاهد هستیـم، جريان غالبـاً حقـارت آميز و نفرت انگیز تقـاضـای تدريس اساتيد اين دانشگاه در دانشگاه های ديگر است! در حاليكه قرار بود آنها به همان ساعات موظفی خويش بسنده كنند تا با آسايش و فـراغت بـال بيشتر به امر مهــم تعليـم و تدریس بپردازنـد. آيا براسـتی از اين اساتيـد خستـه و افسـرده می توان انتظار توليد فكر و توسعه دامنه تحقيقات و مطالعات علمی را داشت كه باعث پويايی و نشاط جامعه می شود و نيز از اهداف اصلی تأسيس دانشگاه آزاد اسلامی بوده است؟

    الغرض، آنچه اين حقير البته به عنوان نوعی پیشنهاد تسکینی در وضعیت فعلی، مد نظر دارد برگشت مسئولین این دانشگاه  به همان نگاه و نگرش اولیه است که در آن هم به کیفیت آموزش اصالت داده می شد و هم به کمیت آن. ازاینرو باید به وضعیت روحی و فکری مجمـــوع انســــان هایی که در این دانشگاه فعالند دقیقاً رسیدگی شود. مثلاً حقوق آنان تا آنجاکه ممکن است  با وضعیت اقتصادی جامعه و شرایط کاری آنان هماهنگ گردد؛ ساعات تدريس موظفی اساتيد در هفته کاهش يابد تا در صورت لزوم به ساعات اضافه تدريس آنها افزوده شود.

    اين دغدغه كه در وضعیت کنونی چه سرنوشتی برای این دانشگاه رقم خواهد خورد همه اساتيد را نگران نموده و اين امر نيز به نوبه خود در كيفيت آموزش، تأثير منفی گذاشته است. شكی نيست كه برای رفع بنيادی اينگونه معضلات بايد معضلات بنيادی جامعه برطرف گردد. اما با اين وصف از آنجاكه مسئولین دانشگاه آزاد اسلامی قطعاً دغدغه كيفیت و معنویت آموزش اين دانشگاه و وضعیت معیشتی همه اعضای خويش را دارند نمی توانند نسبت به مشکلات اساتید و دانشجویان و کارمندان خویش بی تفاوت باشد. اميدوارم كه چنين نوشته ای مورد عنايت و رَويّت مسئولین فرهيخته و كاركشته این دانشگاه قرار گيرد تا گشايشی در اين امور صورت گيرد.

                                                        حسین سلیمانی آملی

                                 ششم آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت
 
 
*********************************
 

            

         

  راستی،آی.اس.آی چیست؟              

 

از طرف کمیته ارزیابی دانشـــــــگاه آزاد اســـــــلامی منطــــقه3 استان مازندران اطلاع داده اند که " آقای دکتر شما باید از واحد دانشگاهی خود وسیله نقلیه ای را تقاضا کنید تا جهت ارزیابی کتب و مقالات و مدارک دانشیاری شما به تهران سفر کنیم و نظر استادان فلسفه را در مورد این آثار جویا شویم." از آنجاکه واحد دانشگاهی اینجانب چنین کاری را نمی توانست به موقع انجام دهد تصمیم گرفتم که با وسیله نقلیه خویش و به اتفاق جناب آقای باغبانیان نماینده ارزیابی آثار اساتید در منطقه 3 استان، به تهران سفر کنم.

    به هرحال، مجموع کتب و مقالات و مدارک را به رؤیت استادان فلسفه، جناب آقای دکتر رضا داوری اردکانی در فرهنگستان علوم و جناب آقای دکتر غلامرضا اعوانی در انجمن حکمت رساندیم. خوشبختانه اساتید ارجمندم بعد از بررسی دقیق این آثار و مجموع امتیازات آن،  این حقیر را واجد شرایط رتبه دانشیاری تشخیص داده اند. اکنون بعد از گذشت مدت یکسال و پی گیری های مداوم بنده، تازه معلوم شده است که در میان مجموع آثار این حقیر جای یک چیز خالی است و آن  مقاله آی. اس .آی است.

    کاری به کمیت و کیفیت چنین مقاله ای ندارم ولی در راستای تکاپوی مسئولین فرهیخته دانشگاه آزاد اسلامی که در جستجوی کشف نقاط قوت و ضعف عملکرد این دانشگاه هستند باید عرض کنم که اگر براستی داشتن مقاله در مجله آی. اس. آی یک قانون است پس باید در همه موارد و در همه دانشگاه ها إعمال گردد. آیا صلاحیت ارتقاء از مرحله استادیاری به دانشیاری را چنین مقاله ای باید تعیین کند؟

    شکی نیست که اگر بزرگان علم وحکمت ما امروز به عنوان مدرسان دانشگاه های آزاد مشغول بودند هرگز موفق به اخذ مـدرک دانشیـــاری و یا استـــادی نمی شـــــدنــــد چــون اولاً آنـان مجــلـــه آی. اس. آی را به رسمیـت نمی شناختند و ثانیاً آنچه از نظر آنان تعیین کننده ارتقاء علمی یک فرد بود میزان فعالیت و خلاقیت فکری او و داشتن سخن و طرح نو در عرصه اندیشه و دانش بوده است نه ساختار صوری و آرایش ظاهری نوشته ها در قالب آی. اس. آی.

   البته بنده وحشتی از این کپسول یا آمپول ندارم، اما سخن برسر آن است که چنین ابزاری بجای آنکه بیشتر در خدمت کشـف و شنـاســـــــایی خــلاقیت های فکری باشد، برای شنــــاســــایی از ما بهتران و خصوصاً کسانی که در سرقت های ادبی و ارتباط های نهانی قوی ترند، بکار می رود.

    برای بنده افتخاری بالاتر ازاین نیست که اساتید ارجمندم که در فلسفه و حکمت ذی فن هستند این حقیر را واجد شرایط رتبه دانشیاری تشخیص داده اند و پای مدارک اینجانب را امضاء نموده اند. اما اگر مسئولین دانشگاه آزاد اسلامی براستی دغدغه کپسول یا آمپول آی. اِس. آی دارند که مبادا با غفلت از آن، جهان علم و اندیشه به خطرافتد، بهتر است که در چگونگی عملکرد خویش در این زمینه بیشتر تأمل کنند تا ببینند که بعضی از نویسندگان مقاله در مجله بین المللی آی. اِس. آی چه کسانی بوده و چگونه این مقاله را تهیه نموده و به چه طریقی توانسته اند به مرحله دانشیاری و استادی ارتقاء یابند و آنوقت این دارو را برای امثال بنده تجویز کنند. این حقیر با مشاهده مقالات بعضی از افراد معلوم الحال در آن مجله به اصطلاح بین المللی، هرگز برای خویش داشتن مقاله  در چنین مجله ای را افتخار و هنر ندانسته است. تو خود حدیث مفصل بخوان...      

                                                             حسین سلیمانی آملی

                                          آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه 

 

*********************************

   

 

 تمثـــال جــــوانی پیـــــامبر گرامی اســــلام که مظهــــر اخـــــلاق بـود.

 

شـرایط تأثیر حقیــقی و نه موقتی   

پندهای اخلاقی ودینی درمخاطبان:

 

۱- گوینده خودش باید سمبل و مظهر عینی پندهای اخلاقی و دینی خویش باشد.

۲- گوینده باید چهره ای گشاده و روشن و پرجاذبه داشته باشد تا شادابی و طراوت را به مخاطبان خویش منتقل نماید. معمولاً مخاطبان قبــل از شنیدن کلام گوینده، ساختـــار ظاهری خود او را وزن و ارزیابی می کنند.

 ۳- گوینده باید بداند که علم او در برابر مجهولاتش هیچ است و ازاینرو هنگام سخن گفتن ژست یک دانای مطلق و نابغه دهر را به خود نگیرد.

۴- وقت و حالت سخن گفتنش نباید حاکی از تکبر، گستاخی و غرور ابلهانه اش باشد.

 

۵- گوینده باید معتدل، انعطاف پذیر و در برابر اظهارات دیگران متواضع و شنونده باشد.

۶- قبل از آغاز پند، این پیش فرض را نداشتـــه باشـــد که دیگران هیــــــچ نمی فهمند و او می تواند هرچه دلش بخواهد را بیان کند.

۷- تصور نکند که اگر پرسشی را صرفاً از طریق لفاظی و با رندی جواب دهد دیگران متوجه نخواهند شد یا بعداً راجع به گفته های ایشان تأمل نخواهند کرد.

۸- هنگام سخن گفتن، حتی الامکان از حرکت های تند و طلبکارانه دست ها و ابرو ها و چشم ها پرهیز نماید.

۹- ادب و عفت کلام را باید در سراسر سخنانش رعایت کند.

۱۰- تا آنجا که ممکن است باید از بکاربردن کلمات و عباراتی نامناسب که باعث تحقیر دیگران یا  توهین به گروهی می شود، پرهیز نماید.

۱۱- شکی نیست که هیجانات و احساسات مخاطبان، زودگذر است؛ ازاینرو گوینده باید به منطق و خرد مخاطبان و نه به احساسات آنان اصالت دهد و گفتارها و پندهای خویش را خردپسندانه عرضه نماید.

۱۲- او همواره باید چنان تصور کند که گویی بجای پیامبر برای مردم از اخلاق و دین سخن می گوید؛ یعنی آگاه باشـــد که انتـــــظار مردم از او چنین است و تمام جزئیات زندگی او زیر ذره بین مردم است و برای آنها می تواند آموزنده باشد. متأسفانه بعضی از واعظان ما چنان سخن می گویند که گویی قیصر روم هستند.

    این نکتـــه شنیـــــــــدم به تــواتــر        کم گوی و گزیده گوی چون در

    حرف ها را زمانی و مکانی است        ای بنـــــــده اربعــــه عناصــــر

    با زور و زر و خشـــم و تعصب         لاف حـق مزن، بــــزن بهـــادر

    در پنــــد حسیــن هزار نـور است         گیری تو یکی شوی زعلــم پـر

 

                                                                حسین سلیمانی آملی

                                               آذرماه هزار و سیصد و نود

 

********************************* 

 

 

استــــــــــــاد نمــــــــــره مـــــدار              

(numberist teacher)کیست؟ 

 

شکی نیست که برگزاری آزمون و امتحان در سراسر جهان به عنوان یکی از معیارهای موفقیت دانش آموزان و دانشجویان محسوب می شود. برگزاری آزمون سبب می شود که افراد خاصی که برای رشته معینی استعداد و شایستگی لازم را دارند شناسایی شوند و بعد از فراگیری همه معلومات و اطلاعات لازم، در بخش های مختلف جامعه خویش مثمر ثمر واقع شوند؛ اما آنچه در نظام تعلیم و تربیتی ما سبب شگفتی می شود این است که در آن متأسفانه جای هدف و وسیله تغییر نموده است یعنی هدف که همانا نخست انسان شدن و سپس کسب تخصص برای خدمت بیشتر به انسانیت است، فراموش شد و وسیله که همانا کسب نمره است بجای آن نشست. اگر این جابجایی فقط به آحاد دانش آموزان و دانشجویان منحصر می شد باز جای شکرش باقی بود بلکه فاجعه این است که معلمان و استادان جامعه ما که باید اسوه و راهنمای همه مردم و خصوصاً دانش آموزان و دانشجویان خویش باشند نیز مهر تأیید بر این جابجایی زدند و آن را در جامعه نهادینه نمودند تا جایی که خودشان در زندگی روزمره به عزیزان و بستگانشان عملاً إلقاء می کنند که انســــانیت و هـویـــت و شخصیــت به نمــــره امتحانات مربوط می شود اگر دانش آموز یا دانشجویی از نمره بالا برخوردار باشد مورد تکریم و تمجید قرار می گیرد ولی دیگران که شاید به رغم همه زحماتشان از چنین نمرات عالی برخوردار نشوند مورد بی مهری و بی اعتنایی قرار می گیرند.

   البته بنده مخالف تشویق دانش آموزان و دانشجویان ممتاز نیستم و خودم نیز چنین کاری را انجام می دهم اما بحث بر سر چگونگی نگاه و نگرش و واکنش ما در چنین موقعیت هایی است که مبادا إلقاء کننده این قاعده باشد که انسانیت مساوی با نمره عالی است. زیرا چه بسا افراد غیر تحصیلکرده ای که از لحاظ فکری و رفتاری به مراتب انسان تر از افراد تحصیلکرده هستند. غالباً پرسیده می شود که آیا علم بهتر است یا ثروت؟ بعضی به علم و بعضی  دیگر نیز به ثروت اصالت می دهند، اما در این میان از انسان  و انسانیت که بر سر هر دو قرار گرفته است، غافل می شوند. محمد(ص) نه علم داشت و نه ثروت، اما بخاطر انسانیتش لقب امین گرفته و پیامبر آسمانی شده و منشأ تحول تاریخ گردیده است. نمونه های فراوان دیگری را در طول تاریخ می توان یافت.

   متأسفانه این نمره محوری (numberism) کارش بجای رسید که بعضی از همکاران بنده به تلفن همراه اینجانب که نخست پیامک فرستاده و خودم را به عنوان همکارشان معرفی نموده و سپس چند بار تماس  گرفته بودم هیچگونه اعتنایی ننمودند چون براین باورند که خدایگان نمره اند و هر کسی  در هر مقامی، ایام امتحانات به آنها زنگ بزند، از بردگان است. راستی، جامعه دانشگاهی ما به کدام سمت می رود:

گر به هـــــــوا پــــری مگسی باشی         

 به رُوی آب رَوی چون خسی باشی

دل مردم به دست آور تا کسی باشی

                 ***

گــر هـــــزاران کتــــاب هــم خوانی

گر تو صـــــــدها سخـــــن هـم دانی

چــون ادب در تـــو نیســــت نـادانی

                  ***

گـر بـه اوج عـلــــــــم دســـت یـابی

گـر شــــــوی ارسطــــــو و فـارابی

دل مــردم بیــــــــازاری در خــوابی

                   ***

   هدف از کسب همه علوم و معارف صرفاً رسیدن به مقام ادب و انسانیت و آنگاه ایجاد زمینه ای مناسب برای توسعه این مقام و خدمت به بشریت است جز این باشد گویی معلم و استاد همانند حمار فقط کتاب ها را روی دوشش حمل می کند بدون آنکه به محتوا و هدف آن پی ببرد.

   امیدواریم روزی در جامعه خود شاهد انسان محوری بجای نمره محوری و مدرک مداری و فخرفروشی های میان تهی علمی و تخصصی باشیم.

                                                    به امید آن روز

                                                 حسین سلیمانی آملی

                                        هفدم بهمن ماه هزار و سیصد و نود

 

************************************

 

 

دانشجـــــــــــــوی نمـــــره مـــــدار

(Numberist Student)کیسـت؟

 

از استاد نمره مدار قبلاً در همین وبلاگ سخن گفته شد اما اکنون باید از دانشجوی نمره مدار سخن گفت. راستی، دانشجوی نمره مدار کیست؟ منظور از دانشجوی نمره مدار، کسی است که هدفش از آمدن به دانشگاه و حضور در کلاس صرفاً کسب نمره و مدرک است. او به جز نمره و مدرک هیچ چیزی را نمی بیند و اصلاً نمی خواهد که ببیند. در نتیجه برای دست یابی به چنین هـدفـی به هرگونه روش و ابزاری متوسـل می شود ؛ از قبیل تخلف و تقلب در جلسه امتحان، تملق و چاپلوسی در برابر اساتید، لاس زدن های گفتاری حضوری یا تلفنی با آنان، تطمیع آنان، تقدیم هدایا به آنان به بهانه مناسبت های مختلف(شکی نیست که در بعضی از موارد، دانشجو نه برای نمره بلکه بخاطرقدردانی از اساتید خویش چنین می کند)؛ و اگر روش مذکور، مؤثر واقع نشود آنوقت روش استفاده از اهرم های فشار، تهدید اساتید و ناسزاگویی به آنان را آغاز می کند و تو گویی که اوهمانند بازیگر سینما هرگونه نقشی را به سادگی ایفاء می کند.

   همانطورکه اشاره شد همه دانشجویان را نمی توان نمره مدار تلقی نمود اما متآسفانه غالباً چنین است. اینکه چرا چنین است، قطعاً به عوامل گوناگونی بستگی دارد؛از جمله چگونگی سرشت خود دانشجو، چگونگی تعلیم و تربیتی که قبلاً دیده است، شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی  حاکم بر جامعه و نظایر آن.

   اما به هرحال، اراده و اختیار یک فرد را نباید نادیده گرفت. هر دانشجویی این توان و اختیار را دارد که تحولی در نگرش خویش ایجاد کند و سمت و سوی زندگی اش را تغییر دهد و آدمی نو شود و طرحی نو دراندازد. دانشگاه امتیازش نسبت به بخش های دیگر جامعه در همین نکته است که زمینه اصلاح رفتارهای فردی و اجتماعی را فراهم می سازد. دانشجـــــوی نمـــــره مــــدار صــــــرفــاً به امتیــــازات سطحـــــی دانشــــــگاهی اش می اندیشد که نمره بیست سبب امتیاز و برتری او نسبت به دیگران یا  دسترسی او به بعضی تسهیلات می شود. در صورتی که آنچه سبب امتیاز هر دانشجویی می شود همت بلند و پشتکار و عزم راسخ او برای رسیدن به قله های بلند علمی و انسانی است که بعداً به شکل نوشتارهای ارزشمند در جامعه منتشر می شود و آثار ارزشمندی از او به یادگار می ماند.

   دانشجوی حقیقی بجای اصالت دادن به نمره، فقط به رشد و تعالی خود و کم شدن فاصله اش تا مقصد(که تبدیل شدن به انســــــان متفکر و نمــونه و اثــــر گذار است)، می اندیشد. هرچند او برای معلم و استادش کمال احترام را قائل می شود، اما هرگز بخاطر نمره با او ارتباط دوستانه برقرار نمی کند و زبان به تمــــلـق و چاپلـوســی او نمی گشاید. دانشجویی که از سخت گیری های استـــــادان نمره مــــدارش(که چرتکه به دست می گیرند و بیست وپنج صدم هم به کسی ارفاق نمی کنند و خودشـــــان را خــدایگان نمره می دانند) می نالد و شکوه می کند، باید بداند که خود او با شیفتگی و شیدایی ای که نسبت به نمره نشان می دهد، زمینه بروز و ظهور چنین اســــــاتیـــــدی را فراهم می سازد. هر دانشجویی باید بداند که یک انسان است و در این جهان هیچ چیزی برتر از انسان و انسانیت نیست. پس هیچ چیزی نباید او را به زانو درآورد و برده و بنده دیگری سازد. او به هیچ چیزی جز انسانیت نباید اصالت دهد. هر چیزی اگر ارزش دارد ارزش گذارش انسان است و آنچه که خودش ارزش دارد بدون اینکه این ارزش را از جایی گرفته باشد، همان انسان است.

   امیدوارم با این نوشته مختصر، توانسته باشم دانشجویان عزیز را در چگونگی نگرششان نسبت به نمره و مدرک اندکی آگاه کرده باشم که انسانیت خودشان را بخاطر چیز بی ارزشی مثل نمره به رایگان نفروشند و مجیزگوی اساتید نمره محور نشوند و برای کسب نمره قبولی و یا نمره نوزده و بیست تن به خفت و ذلت ندهند و بلکه تلاش خودشان را برای رسیدن به همان هدف متعالی علمی و انسانی افزایش دهند. چون وقتی نیک بنگرند می بینند که آنچه از دانشمندان و فیلسوفان بزرگ جهان از سقراط وافلاطون و فارابی و ابن سینا و رازی گرفته تا هایدگر و پوپر و ملاصدرا و مرحوم طباطبایی، در طول تاریخ بجای مانده است نه نمره و مدرکشان بلکه آثار فکری و قلمی آنان است. با آرزوی توفیق روزافزون برای همه دانشجویان.

                                                حسین سلیمانی آملی

                                    چهاردهم تیرماه هزاروسیصدونود دو

 

*********************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در شنبه چهارم مرداد 1393  |
 

 **************************

                

                               نمايي از سردردانشگاه تهران

               ماجرای آزمون دکترای فلسفه

                              دانشگاه تهران- سال ۱۳۷۵                                   

 

بعضی از دانشجویان و دوستان می پرسند که چه شده است شما از دانشگاه تهران مدرک دکترای فلسفه نگرفتید. حقیقت امر این است که در سال ۱۳۷۵ در آزمون دکترای فلسفه دانشگاه تهران شرکت کردم و در مرحله کتبی رتبه پنجم را کسب نمودم  ۱۴ نفر برای مصاحبه دعوت شدند اما نه مصاحبه علمی  بلکه بهانه ای جهت شناسایی نیروهای خودی. بر اساس همان مصاحبه غیرعلمی  بنده را رد کردند و با اینکه هفت نفر را پذیرفتند پنج نفر آزاد و دو نفر سهمیه، فرد دیگری را به نام آقای شیدانلو جای بنده در رتبه پنجم قرار دادند. پی گیری ها و دوندگی ها و مراجعات مداوم  بنده به مراجع مختلف نتیجه ای نداد از این رو دانشگاه تهران را سه طلاقه کردم و وارد علوم و تحقیقات تهران وابسته به دانشگاه آزاد اسلامی شدم که اتفاقاً بعضی از اساتید برجسته بنده در دانشگاه تهران نیز در آنجا حضور داشتند و شاگردی خویش را نزد آنان تا أخذ مدرک دکتری ادامه دادم. در این وبلاگ از همه آنان یاد نمودم. درد و ناراحتی شدید بنده در همان سال، در قالب ابیاتی متجلی شده که به شرح ذیل است:

 

                                         شعری به مناسبت                            

                            آزمون دکترای فلسفه

                               دانشگاه تهران۱۳۷۵ (۸۳ بيت)                       

 

              من عجب دارم  ز چــرخ  روزگار              

هم ز قــول و فعـل اين پــروردگار

               گفته است او حرکت از تو بی گمان             

  روزیت را مـن رســانم در جهـــــان

 

             زین سبـب کـوشیــده ام مـن روزهـا          

   از بـــرای آزمــــــــون دکتــــــــــرا

 

                  آنچنـان مشغـول شـــــدم من با کتــاب              

   که توگویی هیچ نداشتم خورد وخواب

 

                 این چنین آماده گشتـــم مـن  به رنج                 

تا شــوم کامیـاب درهفتــاد و پنـــج

 

                 پنـجــــــم اردیبهـشت این سنــــــه                 

بر گزارشـــد آزمـــــون فلســـفـــه

 

                بود مقـالات و تفاسیــر ، ترجمان                

از مــواد کتبـی این امتـحـــــــان۱

 

              آزمــــون فــلسـفــه آســـــان بـود               

 در قبـــــولی ام مــرا ایمـان  بــود

 

                 پیش همکاران ودوستان، سرفراز                 

گفتم از این آزمـون، با روی بــاز

 

                پنجـم تیـــرماه شــــــد روز حســاب               

   زینب۲ آورد نامه ای را با شتــاب

 

                گفت ندانم نامه چیست لیکن بخوان                

گرمهــم بـود، مـژدگانی  را بـدان

 

                 پـاکت نـامه  گشـــودم  بی درنـگ                 

محتوایی داشت مطلوب و قشـنگ

 

                بـود زدانشــگاه تهـران این پیـــام              

  ای فـلان تبـریک گوييـم با ســـلام

 

                  آزمـون  کتـبی ات مقبــــول  فتــاد                  

چون رسید حد نصاب مشمول فتاد

 

                 هشتـم تیـرماه حاضر شـو گــروه                  

تــا کـلامت بشنـــونــد از روبـرو

 

                  از کتـاب و کارتحـقیـــقی خـویـش                  

هرچه داری درگروه آور به پیـش

 

                 الغرض با عزم راسـخ این زمان                  

مـن سفــر کردم  به شهــر تهـران

 

                   ســـاعـت ده  وارد دفتــر شــــدم                   

نـزد استـــادان خیـره ســر شـــدم

 

                 من که پایان نامه ام در دست بود                  

روحم ازاین ماجرا سـرمست بود

 

                   ليـكن آن را اعتنـا ننمـــوده  كـس               

    گوشـه چشـمی نظـــر کردنـد وبس

 

                     اُس کریم۳ ژستی گرفت ونازکرد                   

  لب گشـود و این سخن آغـازکـرد

 

                   بـود  نقیب زاده۴ او را راهنمـــا                   

که جـوانی هسـت زشــاگردان ما

 

              اُس محسن۵ چهره اش فوراً شکفت            

   غنـــــچه لب را گشــود آنـگاه بـگفت

 

                  که نقیــب زاده بـوَد همســـــــن مـان                  

پیرمردی است او نه یک مرد جوان

 

             اُس کریم گفت الغرض او بی بهاسـت            

 تـابـــع هـومـن۶ بـوَد این نـابجـــاست

 

                اوزبانـش یک زبـان هـومنیـســــت                 

واژه هـــای هـومنـــی اهـریمنیست

 

            اُس محسن رو به من، گفت ای عمو          

   از  کـدام  شهــــــری و استانی؟ بگـو

 

                  شرح حال خویش بیان کن ای جوان                

  تـا نمـــــانــد نـکتـه ای لازم، نهـــان

 

                    ذکـر بسـم الله  نمودم  این زمـان                    

گفتـه ام  از آ مُـل  و مـازنــدران

 

                    ازهمـه زیبــایی ایـن آب وخـاک                    

 آسمـــــــان آبــی و دریـای پــاک

 

                    از گلان  و بـلبـلان  و بـوستــان                    

 وز جميع عـالمـان و  نخبــه گان

 

                   اُس محسن گفت کجا درس خوانده ای             

      درپی تحصیـــــل، کدام شهرمانده ای؟

 

                     گفتمـش در آمُـلم دیپـلــم  شـــــدم                   

  بعدازآن درفـلسـفه من گم شــــدم

 

                      شصت ودو وارد شــــدم دراین مکـان               

      فـلســفـه آمـوختـــــــــه ام در نـزدتــان

 

                      شصت وشش تاشصت وهشت سربازشدم             

         وارد جنگ، مثل یک جانبـــــازشـــــــــدم

 

                      سـال شصــت ونه شــدم آمـوزگار                  

    صاحب  فرزند، مـدیـر خـانــــوار

 

                        آزمـون ارشــــد هفتــاد رسیــــــد                  

      داد دانشـــــگاه عــلامـه، نــویـــد

 

                         چونکه پیروزگشته ای درامتحان                   

      پس برای ثبت نام، خود را رسان

 

                       دوره ارشـــــد نيـز پـایــان یـافت                

        راه  اخــذ دکتــرا آســان ســاخت

 

                        اس کریم گفت که بدون سفسـطه                  

       گو چـه یافـتی تـو زعلـم فلســفه؟

 

                         گفتمـش من عاشق این رشتـــــه ام                   

      از برایش نفـس خویش را کشته ام

 

                       مـن برآنـم که وجـودم را خــدا                   

     فـلسـفـی ایجـاد نمــود از ابتــدا

 

                           فلسـفه در نزد من عالیتــر اسـت                   

        ازتمـــام فـن و دانـش بـرتـر است

 

            شیخ احمد۷گفت که پس با این حساب      

      دین وایمان می شـــود وهمی و خواب

 

        اُس محسن گفت که هسـت منظــــوراو  

    می کنـد عـلــم حـقیـــــــقی جستــجـو

 

                  اُس کریم گفت پرسشی دارم بگـو                  

پـاسـخ آن را دقیـق و مـو بـه مـو

 

                  از میـان فیـلســوفـان جهــــــــان                   

عاشق کیستی بگـو راست وعیـان

 

                  گفتمش یاسپرس۸ وکانت۹ ازآلمان                

 دوستـشـان دارم مـن ازعمــق روان

 

         گفت دلیلت چیست بیـان کن ای عمـو      

   تا که ما روشن شـــــویم درگفتــــگــو

 

                گفتمـش آنچـــه ز کانت آموختــم               

 درتـمــــام زنــدگـی انـــدوختــــم

 

                   فهم این گفتار نغـزو پر بهـاســت                  

 فـلســـفه، نقـادی اندیشــــه هاست

 

                   فـلســــــفه،آموختـن اندیشـــه نیست                 

  حفظ برهـــان ودلیـل و ریشه نیست

 

               فلســـــفه،خود نفس اندیشیـــدن است             

  درچنین وضع ومقـامی زیستـن است

 

             گفت یاسپرس نکته ای بسیـاردقیــــــق           

  درخصوص کانت که فیلسوفیست عمیق

 

                فـلسـفه ی کـانت را حتماً بخوان                

خـوانـدنش را مطـلـقاً لازم بـدان

 

            هیچکسی نیست فیلسـوفی راستین           

 تا که درکانت، اونبـاشــد تیــزبین

 

                    این چنین بود داوری ِ یاسپــــــرس                 

   مِثـل یاسپـرس کِی بوَد در دسترس

 

                   همچنین درحق یاسپـــرس گفتـه ام                 

  درس آزادی از او آمـوخـتــــــه ام

 

                      بود فیلســــــوفی اصیـل و واقعـی                    

   فکــراوهـمخــوان بـود با زنـدگی 

 

                او  نبـود ابــــزار دست ظالمــــان              

   بـــرده محـض سیاسـت پیشـه گان

                                                                           

                      گرچه مـؤمن بــود وباتقـــوا ودین                   

    یا که همچون سارترنبودازملحدین

 

                  ليك ایمانـش تحمیــــــــلی نبــــود                  

حاصل سيـــــم و زروسیـلی نبود

 

                    او وجودش خاستـــگاه دیـن بــود                    

هم شـریف وبس حقیـقت بین بود

 

                 شیخ احمد گفت بگو که چند کتـاب                

  خوانده ای دراین خصوص وابواب

 

                       گفته ام چندین کتـــــابی خوانــده ام                    

   هم زاستـــادان خـویش بشنیــــده ام

 

                   سیدجلال۱۰هم کاملا خامـوش بـود               

    گرچه هشیـار و دقیـــــقاً گـوش بـود

 

                   مـن بسی احساس می کردم چنان                  

 که نبود گفتـــــارمن مـطلـوبشــان

 

                   چونکه رسمـشان رسمی دیگـرست                

   قبــله گاهشان همـــــان هـیدگرست

 

                  گـرچه هیدگرعزیزاست نزدشان                  

فکــراوغـالـب بـوَد درایـن زمـان

 

                   لیک سال سی وسه نازیست شـد                   

حامی آن هیتلــرفـاشیـسـت شـــــد

 

                  زين سبب در هستی ننگين فتــــــاد                  

وزمقــــام فــلســفیش پــاييـن فتــاد

                 باری، اينک رهـــــروان هيــــدگر                 

خـوش نـدارنـد بشنـونـد از نام غير

 

                 گویی آنـان در فراســـو حاضرنـد                 

درشنــاخت رازهستی ماهــــرنـــد

 

                 هرکه با آنان نبــاشـــــد کافـرست                 

 آدمـی ابـلـه ویا یک ســـــاحرسـت

 

                   الغـرض،این گفتــــــــگــــو آمـد پـدیــد               

    هرچه بودخواه راحت وخواه بس شدید

 

                  تیــــــر زهرآگین شـد این گفتـارها                  

هرکلامی گفتــــه ام شــــد خـارهـا

                   نمـره شانزده به من دادنـد زسـی                  

 رتبـــه پنجـــــــــم شــــدم در کتبی

 

                  عاقبت هفت تن پـذیـرفتنـــــد زمـا                  

 حـــق مـن بگـذاشـته اند در زیر پا

 

                      هفت نفریا از خــــواص و دوستان                    

  یـا زنــزدیکان و جمــع بستـــگان

 

                    انتخاب گشتنـــد بـــدون دغـدغــه                  

  از بــرای دکتـــــرای فـلـســـــــفـه

 

                     این چنین است روزگارعلــــــم مـا                   

  جاهلان گشتند درآن شمس الضحی

 

                      ای سلیمـــــــانی حسین، بردبارباش                   

   باشــد ايـن راز زمــان رازداربـاش

                                                *******

                                           حسین سليمانی آملی   

                                     پاییز هزاروسیصدوهفتادوپنج                        

 

پی نوشتها

۱.  مقالات وتفاسیروترجمان =  1- مقاله ای ازفلسفه غرب 2- مقاله ای از فلسفه اسلامی 3- ترجمه و تفسیرمتن فلسفی به زبان انگلیسی 4- ترجمه وتفسیرمتن فلسفی به زبان عربی.

۲.    زینب = زینب شکری، خواهرزن راقم اين سطور.                     

3.    اس کریم = استاد کریم مجتهدی.         

۳.  نقیب زاده = دکتر میر عبدالحسین نقیب زاده که استاد راهنمای رساله کارشناسی ارشد نگارنده اين سطور بود.  

۴.    اس محسن = استاد محسن جهانگیری.   

۶. هومن = دکتر محمود هومن که نویسنده تاریخ فلسفه است.

۷. شیخ احمد = روحانی دکتر احمد احمدی. 

 ۸. یاسپرس = کارل یاسپرس اگزیستانسیالیست معاصر و هموطن هیدگر ولی مانند او سرسپرده نازیها  نشد وبخاطر مصلحت اندیشی های سیاسی و یا حفظ موقعیت های اجتماعی و دانشگاهی هرگز همکاری با آنها را نپذيرفت و  زن یهودی خویش را بخاطر يهودی بودنش طلاق نداد.

۹. کانت = ایمانوئل کانت فیلسوف بزرگ آلمانی قرن هجدهم میلادی که بنیانگذار فلسفه نقادی است واین گفته او مشهور است که فلسفه آموختن اندیشیدن است نه آموختن اندیشه ها.

۱۰. سید جلال = دکتر سید جلال الدین مجتبوی.

 

 **********************************

 
 
|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392  |
 
اساتیـد ارجمندم در فلسفه از کارشنـاسی تا دکتـــری:
 
 
 
۱. دکتــــــــــر رضـــــــــــــــــا داوری اردکــــانـــــی
 
۰استــــــــــاد راهنـــــــــــــما دررســـــــــاله دکتری، استـــاد فلســــفــــــه
  از کارشنـــــــــــــــــــــــــــــاسی تا دکتــــــــــــــــــــــــــری(۱۳۸۲-۱۳۶۲).
 
 
         
 
 
                       
                                سلیمانی- دکترپازوکی- دکترداوری- خانم مصطفوی- بخشنده
                                       (انجمن حکمت؛بهار۱۳۸۰)
 
 
 
۲. دکتـــر غــــــلامـــــــرضــــــــــــا اعــــــوانــــــی
 
۰استــــــــــــاد مشـــــــــــــاوردر رساله دکتــــــری، استــــاد فلســـــفه
  از کارشنــــــــــــــــــــــــــــاســی تا دکتــــــــــــــــــــری(۱۳۸۲-۱۳۶۲). 
  
 
           
 
                        
                               
                                     دکتــر اعــوانـــی- بخشنــــــــــــــــــده- سلیــــــــمانــی
                                      (انجمن حکمت؛ بهار ۱۳۸۰)
 
 
 
۳. دکتـرغلامحسین ابراهیمی دینـــانی
 
۰استاد داوردررساله دکتری، واستاد فلسفه اسلامی
  از کارشنـــاســـی تـا دکتــــــری(۱۳۸۲-۱۳۶۲).
 
 
 
 
 
 
 
 
۴. دکتـــــر اصغـــــر دادبــــــــــــــه
 
۰استـــاد مشــــــــــــــــــــــــاور در رســــــــــالــه
  کارشنــــــاسی ارشــــــــــــد و دکتری، و استـــاد
  فلســــــــــفه وعرفــــــــان در کارشناسی ارشــــد
 (دانشـــگاه عــلامـــــــــــــــــــه؛ ۱۳۷۴-۱۳۷۰).
 
 
 
 
 
 
 
۵. دکتــر محمـــود عبــــادیــــان
 
۰استــــــاد داور در رســالـــه دکتـــری، و
  استاد فلســفه در دوره کارشناسی ارشـــد
(دانشگاه علامه طباطبایی؛ ۱۳۷۲-۱۳۷۰).
 
 
 
 
 
۶. دکتــــــــر شهــــــــــرام پــازوکـــــــی
      
۰استاد فلسفه وعـرفان در دوره دکتری(۱۳۸۰-۱۳۷۸).
 
   
     
 
   
            خانم مصطفوی- دکتر پازوکی- بخشنده- سلیمانی
                  (انجمن حکمت؛ بهار۱۳۸۰)
 
 
 
۷. دکتر حسین کلبـــاسی اشتری
 
۰استــــــاد ناظـر در رســـالـه دکتــــــــری.
 
 
 
 
 
 
 
۸. دکتر میـــــــرعبــــــدالحسیــــن نقیـــب زاده
 
۰استاد فلســـــــــــــــــفه کانت و اگزیستانسیالیســــــــــــــم و نیز 
 استاد راهنما در رساله کارشنــــــــــــــاسی ارشـــــــــــــــــــــد
 (دانشـــــــــــــــگاه عـلامه طباطبـــــــــــــایی؛ ۱۳۷۴-۱۳۷۰).
 
 
 
 
 
 
 
۹. سیــــد محمــــــــد خـــــاتــمـــــــی
 
۰استاد فلســــفه سیاست در دوره کارشناسی ارشــد
 (دانشــگاه عـلامـه طبـاطبـــایــی؛ ۱۳۷۲-۱۳۷۰).
 
 
 
 
 
 
 
 
۱۰. دکتــــــر کریـــــم مجتهـــــــدی
 
۰استادمتافیزیک وفلسفه کانت دردوره کارشناسی
 (دانشــــــگاه تهـــــــــــــــــران؛ ۱۳۶۶-۱۳۶۲).
 
 
 
 
  
 
 
۱۱. دکتــــرمحســـن جهـــانگیـــری
 
۰استاد فلســــــفـه وکلام در دوره کارشنـــاســـی
 (دانشـــــــــگاه تهــــــــــــران؛ ۱۳۶۶-۱۳۶۲).
 
 
 
 
 
 
 
۱۲. مرحوم دکتر سیدجلال الدین مجتبوی
 
۰استادفلســـــــفه اخـــلاق در دوره کارشنــــــــــــــاسی
 (دانشـــــــــــگاه تهـــــــــــــــــــــران؛ ۱۳۶۶-۱۳۶۲).
 
 
 
 
 
 
 
۱۳. دکتــــر حسین الهـــــی قمشـــــــــــه ای
 
۰استاد متون خارجی و تاریخ فلسفه اسلامی دوره کارشناسی
 (دانشـــــــــــــگاه تـهـــــــــــــــــــــــــران؛ ۱۳۶۶-۱۳۶۲).
 
 
 
 
 
 
 
۱۴. دکتــر عبــدالکریــم ســـروش
 
۰استاد فلســــــــفه علــــــم در دوره کارشناسی
 (دانشــــــــــگاه تـهـــــــران؛ ۱۳۶۶-۱۳۶۲).
 
 
 
 
 

***************************

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در شنبه پنجم مرداد 1392  |
 

                            

                    متن کنفرانس ها

 

موضوع کنفرانس:

بررسی  تطبیــــــــقی مفهـــــــوم عـــدالــــــــــت

تاریخ برگـــزاری:

چهارشنبه سوم اردیبهشت هزارو سیصــــــــــــــــدو نـود و سـه

مکــــــــــــــــــان:

سالن کنفرانس دانشکده علوم انسانی دانشگاه آزاد اسلامی بابل

زمــــــــــــــــــان:

۱۱:۳۰ صــبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــح

 

         

                            حسین سلیمانی آملی

 

 

 

           بررسی تطبیقی مفهوم عدالت

 

   فهـــــــرسـت مطــــــــالـــب

   مقــــــــــدمـــــــــــــــــــــــــه

  ۱. عـــدالــت و ظلــــــــــــم

  ۲. عـــدالــت و تســـــــاوی

  ۳. عــدالــت و عدم تساوی

  ۴. عـــدالــت و لـطـــــــــف

 

 مقــــدمــــه

قبل از بررسی مفهوم عدالت، باید منظور خود را از حوزه مورد بررسی عدالت روشن نماییم:  

الف) عدالت در جهان:

عدالت درجهان یعنی قرار گرفتن هرچیز در جای حقیقی خویش و رسیدن هر موجود به حق خویش است. هر موجودی در جهان هستی جایگاه معینی و کمالات وجودی خاصی دارد که بر مبنای عدالـت الهی تعیین شـــده است. بر این اساس لایب نیتس می گوید: «این جهان کاملترین جهان ممکن است»۱که خـداونـد مقـرر فـرمـوده است و در آن هـر چیزی در جای خاص خویش قرار گرفته و عدالت الهی در آن رعایت شــده است. پس، هیچ گونه ظلمی یا شری در جهان وجود نداردوظلم و شر به عدم برمی گردد. عدم هم وجود ندارد، چون مستلزم جمع نقیقضین وذاتاً محال است. ولتر در داستان «کاندید» از پانگلوس (لایب نیتس) به نام  مدافع خیریت همه چیز سخن می گوید.۲

ب) عدالت در جامعه:

در مورد جامعه نیز همان دو فاکتور در جهان مد نظر است:

نخست، اینکه هر چیزی در جامعه باید در جای حقیقی خود قرار داشته باشد.

دوم، اینکه صاحبان حق به حقوق خویش برسند.

   اعتقاد متدیینین این است که چون عدالت به معنی حقیقی کلمه در جامعه بشـــــری اجرا نمی شود پس باید جهان دیگری وجود داشته باشد تا در آن جهان عدالت راستین به مرحله اجـرا درآید. نیکوکاران به پاداش و ستمکاران به کیفر برسند.

   بحث ما نه به عدالت الهی در جهان بلکه به عدالت بشــــــــری در جامعـه مربوط می شود و در صدد بررسی تطبیقی مفهوم عدالت با مفاهیم سابق الذکر هستیم:

۱. عدالت و ظلم:

از نظر منطقیون میان دو مفهوم عدالت و ظلم نه تناقض بلکه تضاد وجود دارد. یعنی چنین نیست که نبودن ظلم در یک جامعه مساوی با برقراری عدالت در آن، یا نبودنِ عدالت در یک جامعه مساوی با بودنِ ظلم در آن باشـــد. اما بودنِ عدالت قطعاً مساوی با نبودنِ ظلم در یک جامعه و بالعکس بودنِ ظلم در یک جامعه بالضروره مساوی با نبودنِ عدالت در آن است. در مورد هر فـردی نیـز می توانیـم بگوییم که اگر عــادل است قطعاً ظالـــم نیست و اگر ظالم است قطعاً عادل نیست. اما نمی توانیم بگوییم که اگر عادل نیست پس ظالم است و یا اگر ظالم نیست پس عادل است. چون عدالت و ظلم، ضــدّان هستند و در مـورد ضــدان گفته می شود: الضدّان لایجتمعان ولکن ان یرتفعا. یعنی جمع شـان محـال ولی رفع شان ممکن است.

  عدالت به معنی قرار گرفتن هر چیز در جای خود و رسیدن صاحبان حق به حقوق خویش است. در مقابل، ظلم به معنی جریان نداشتن امور در مجاری اصلی و حقیقی خویش، و تباه شدن حقـــوق صاحبـــان حق است. مصادیق دو مفهوم ظلم و عدالت را در طول تاریخ و خصوصاً در جهان و جوامع کنونی به آسانی می توان مشاهده کرد.

۲. عدالت و تساوی:

آیا عدالت همان تساوی است؟ متأسفانه بعضی از مردم چه عوام و چه خواص، فکـر می کنند که عدالت چیزی جز تساوی نیست. خصوصاً بعضی از احزاب سوسیالیست چنین تفسیری از عـدالـت را عرضه می کننــد و از جامعه بی طبقه توحیدی یا غیر توحیدی سخن می گویند. شکی نیست که گاهی عدالت با تساوی یکی می شود و به این معنـــای از عدالت اشــاره می کنیـــم وقتی می گوییم:

   پدر عادل کسـی است که به همـه فرزندانش بطور مساوی محبت کند و امکانات مساوی را در اختیارشان قرار دهد و میان فرزندانش تفاوت و تبعیضی قائل نشود.

   یک معلم و استاد عادل کسی است که معلومات و تجربیاتش را بطور مساوی در اختیار همه دانشجویانش قرار دهـد.

   یک زمامدار عادل نیز کسی است که نگاه مساوی نسبت به همه شهروندان جامعه خود داشته باشد و هیچ تبعیضی میان آنان قائل نشود و در صدد تأمین معیشت و سعادت و سـلامت و بهداشت همه افـراد و اقشار جامعه اش به شکل مساوی باشــد و نه اینکه فقط در صدد تأمین منافع خود، اعضای خانواده، اعوان و انصارش باشد.

   قاضی عادل نیز کسی است که نگاه مساوی نسبت به طرفین دعوا داشته باشد و قانون را بطور مساوی و یکـسان در همه مــوارد قضایی إعمــال کنـــــد و نه اینکه چگونگی شرایط مادی و اقتصادی و اجتماعی  شاکی یا متشاکی سبب از بین رفتن تساوی نگاهش شود.

   آیا براستی تساوی در همه موارد عین عدالت است؟ بی شک پاسخ آن منفی است. با مثالی مناسب مطلب روشن تر می شــود:

مثلاً معلمی که به همه دانش آموزان خود صرفنظر از میزان تلاششان  نمره مساوی در امتحان می دهد یا کارفرمایی که به همه کرگرانش قطع نظر از کمیت و کیفیت کارشان حقوق مساوی می دهد یا زمامداری که همه مخالفانش را بطور مساوی مجازات می کند، تساوی در چنین مواردی  نامش عدالت نیست بلکه دو حالت دارد: نخست، ظلم؛ دوم، لطف.

الف) تساوی ظالمــــــــانه:

بعضی از موارد را به عنوان مصادیقِ تساویِ ظالمانه می توان ذکر نمود، اما به دو نمونه بسنده می کنیم:

نخست، تساوی ظالمانه در دانشگاه:

آن، هنگامی است که مثلاً دانشجویان ممتازی که باید بخاطر تلاششان نمره ۲۰ بگیرند به سبب تساوی خواهیِ استاد ۱۳ شوند؛ چون این استاد اوراق را تصحیح نمی کند بلکه به همه بطور مســـاوی نمره ۱۳  می دهـد.

دوم، تساوی ظالمانه در شرکت:

مدیر شرکتی که باید به کارگران ممتاز و پرتلاشش مثلاً ماهی ۹۰۰۰۰۰ تومان حقوق بدهد بخاطر تساوی خواهیِ ظالمانه اش، به همه کارگران بطور مساوی ماهی ۵۰۰۰۰۰تومان حقوق می دهد.

ب) تساوی لطف گونه:

بعضی دیگر از موارد تساوی را به عنوان مصادیق لطف می توان لحاظ نمود. باز به همان دو نمـــونــه قبلی باز می گردیم:

  نخست، تساوی لطف گونه در دانشگاه:

استادی به همه دانشجویانش نمـره مســـاوی ای که بیش از حق عده ای و یا برابر با حق عده ای دیگر  است، می دهد. مثلاً به همه ۱۹ می دهد.

  دوم، تســاوی لطف گونه در شرکت:

مدیر شـرکتی به همه کارگرانش بطـور مســــاوی حقــوقی که بیش از حق عده ای و  برابر با حق عـــده ای دیگر است، می دهد. مثـــلاً به همــه ۹۰۰۰۰۰ تومان می دهد.

   در چنین مــواردی نه ظلمــی صــــــورت می گیرد، چون حق کسی تبــــاه نمی شود و نه عدالت برقرار می شود بلکه عملی فراتر از عدالت که لطف است صورت می گیرد.

۳. عدالت و عدم تساوی:

آیا عدالت همان عدم تساوی است؟ شکی نیست که موارد بسیاری از عدم تساوی را می توان به عنوان مصادیق عدالت بشمار آورد. اما متأسفانه بعضی از عوام و خواص بشری عدالت را همان عدم تســاوی می دانند و بر این اساس انواع مختلف تبعیض ها را توجیه و تئوریزه می کنند. مانند تبعیض نژادی، قومی، جنسیتی، فرهنگی، دینی، سیاسی، و نظایر آن.

   تعریف و ارزیابی عدالت بر مبنای اینگونه عــدم تســـاوی ها آن هم به بهـــانه عــدالت خواهی و عدالت جویی و عدالت گستری صرفا کار قدرت پرستان و ظالمان و متجاوزان است. نمونه این عدالت گستری را در حکومت امویان یا در حملات سپاه اسلام به فرماندهی خالد بن ولید و سعدبن ابی وقاص و همچنین در ۵۰۰ سـال خلافت اسلامی عباسیــان و ۱۰۰۰ ســـال حکومت مسیحی کشیشان در قرون وسطی مشاهده می کنیم. اما بعضی از موارد مهم عدم تساوی که عین عدالت است:

الف) عدم تساوی در دستمـزدها:

با اشاره به این معنای عدالت است که خدای متعال در قرآن می فرماید: «لیس لـلانسان الاّ ما سعی»۳ یعنی هر کسی به اندازه سعی و کوشش از پاداش و دستمزد برخوردار می شود. و از آنجا که کوشش افراد، مختلف است عدالت اقتضــاء می کنـد که در دستمزدها نیز  تفاوت و عدم تساوی مشاهده شود. بر این اساس نه تنها میان نیکوکاران و بدکاران عدم تساوی مشاهده می شود بلکه میان خود نیکوکاران و یا خود بدکاران به میزان نیکی یا بدی هایی که انجام داده اند تفـــــاوت و عدم تســــاوی بوجود می آید. 

ب) عدم تساوی در ساختار فیزیکی و فکری:

عدالت به این معنی چیزی جز به رسمیت شناختن اختلافات فیزیکی و فکری انسان ها و حرمت نهادن به آن نیست. همانطور که برای همه افراد کره زمین نمی نمی توان غذای واحد ویکسانی مثلاًکباب مار یا خرچنگ را برای همه مردم تجویز کرد چون ذائقه ها متفاوت است، همینطور نمیتوان خوراک فکری و معنوی یکسانی را برای همه تجویز نمود.عدالت در اینگونه موارد چیزی جز اجرای عدم تساوی نیست.

۴. عـــدالــت و لـطـــــــــف:

مهمترین موضوعی که در صدد روشنگری آن هستیم نسبت میان عدالت و لطف است. آیا عدالت با لطف سازگار است یا ضد یکدیگرند؟

  نخست لازم است لطف یا هبه را تعریف کنیم. لطف و هبه  در لغت به معنی کرَم و

بذل و بخشش است. آیا عدالت با بذل و بخشش سازگار است یا با آن تضاد دارد؟

   حقیقت امر این است که لطـــــــــف را نه می توان عدالت دانست و نه ضد عدالت به شمار آورد بلکه امری فراعدلی است. یعنی از عدالت فراترمی رود و از آن بالاتر است. موارد گوناگونی از لطف را می توان برشمرد که امری فراعدلی اند. بدیهی است که ارج و مقام و پاداش چنین عملی به مراتب برتر از عمل عدالت است.

   ناگفته نماند که که در مورد لطف نمی توان از مستحق و غیر مستحق سخن گفت، چون در این صورت به سپهر عدالت برمی گردیم در حالی که لطــف از سپهــر عدالت فراتر می رود. اکنون به موارد مهمی از لطف اشاره می کنیم:

الف) لطف در آخرت:

گرچه خداوند بر اساس عدالت خویش فرمود نیکـــوکـاران را به بهشت و بدکاران را به جهنم می فرستد، اما اگر لطفش شامل حال بدکاران شود هرگز ظلمی در حق کسی صورت نمی گیرد. خصوصاً در فرهنگ شیعه که چهارده معصوم می توانند شفیع گناهکاران در آخرت شـوند که نه به دوزخ بلکه به بهشـت بروند.

ب) لطف در دادگستری:

قاتلی که باید بر مبنای عدالت قصاص شود اما ولی دم او را می بخشد و از مرگ رهایی می یابد این امر لطف نامیده می شود که فراعدلی است.

ج) لطف در آمــوزش:

دانـش آمـــــوز یا دانشجویی که در امتحان نمره زیر ۱۰ گرفته است معلم یا استادش به او نمره قبولی یا نمره خوب می دهد. این لطف می تواند مستقیم یا با واسطه باشد. مثلاً معلم یا استاد خود به این نتیجه می رسد که باید لطف کنــد یا ممکن است به توصیه و روشنگری همکار یا فرد دیگری به لطف اقدام کند.

   لطف نه امری واجب بلکه مستحب است همانند نماز و روزه مستحبی. اما پاداش آن بخاطر فراعدلی بودن بیش از پاداش عدالت است.  

   آیا لطفِ بجا و لطفِ نابجا داریم؟ آیا ترحم بر پلنگ تیز دندان جفاکاری بر گوسفندان نیست؟ پاسخ آن این است که اولاً لطف، امری کاملاً اختیاری است. هر کسی به تشخیص خود می تواند لطف کنـــــد. اما لطـف در هر شکلی نه تنها سرزنش ندارد بلکه ستایش و پاداش هم دارد. ثانیاً در چگونگی خلقت مثلاً پلنگ و گوسفنـــدان ما نقشی نداشتیم و هریک به اقتضای ذات و ساختار وجودی اش زندگی می کند. ثالثاً بجا و نابجا بودن یا مستحق و نامستحق بودن لطــف در سپهـــر عدالت مطرح می شود اما لطف از سپهر عدالت فراتر می رود.

   مهترین نکته این است که جریان لطف به مراتب بیش از جریان عدم لطف و حتی عدالت در ساختن جامعه انسانی مؤثر است.

فهرست منابع:

۱. مبانی فلسفه جدید؛ نوشته ویلیام برنر؛ ترجمه حسين سليمانی آملی؛ انتشارات حکمت؛ چاپ اول۱۳۹۲؛ ص۹۷.

۲. درآمدی به فلسفه؛ دکتر میر عبدالحسین نقیب زاده؛ انتشارات طهوری؛ چاپ اول۱۳۷۰؛ ص۱۸۲.

۳. قرآن کریم؛ سوره نجم؛ آیه ۳۹.

 

 

*********************************

 

موضوع کنفرانس:

بررسی کتاب "لغزش فیلسوفان و غرش مستبدان"

نوشته: حسین سلیمانی آملی 

تاریخ برگـــزاری:

سه شنبه بیست و هشتم آبان هزارو سیصــــــــــــــــدو نود و دو

مکــــــــــــــــــان:

سالن کنفرانس دانشکده علوم انسانی دانشگاه آزاد اسلامی بابل

زمــــــــــــــــــان:

۱۰:۳۰ صــبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــح

 

              

 

 حسیـن سلیـــــــــــمانی آملی- بیست وهشتــم آبان هزار و سیصــــــــــد و نود و دو  

 

اساتید ارجمند ازچپ: یدالله زاده معاون پژوهشی- سـلیمانی- رجایی مدیرگروه معارف 

  

اساتید ارجمند از راست: فانی- نصراللهی- رجایی- سلیمانی- یدالله زاده-حسینی- رویدل 

             

 از راست: حسینی رئیس دانشکده- یدالله زاده معاون پژوهشی- سلیمانی- رجایی- فانی- یعقوبی 

 

اساتید و دانشجویان حاضر در کنفرانس. اساتید از ردیف راست: رویدل- کمرپشتی- اسماعیلی

 

                          

                                 معرفی اجمالی کتاب

همانطور که ملاحظه می شود عنوان کتاب حاضر لغزش فیلسوفان و غرش مستبدان است. هدف و انگیزه نگارنده این اثر، بررسی روابط خصوصی میان فیلسوفان و مستبدان حاکم، در طول تاریخ نیست که مثلاً گفته شود آنان پشت درهای بسته و در محافل کاملاً خصوصی با هم ساخت و پاخت داشتند؛ می نشستند؛  می گفتند؛ می شنیدند؛ برای مردم جامعه خویش پشیزی ارزش قائل نمی شدند؛ محرم اسرار یکدیگر بودند؛ مستبدان حاکم اطاعت بی چون و چرا از فیلسوفان داشتند یا برعکس فیلسوفان اطاعت محض از مستبدان حاکم داشتند و برای تحکیم و تثبیت قدرت آنان فلسفه خاصی را تأسیس می نمودند. نگارنده هرگز چنین منظوری ندارد و کارش نیز این نیست که جزئیات زندگی خصوصی افراد را زیر ذره بین بگذارد و در آن جستجو نماید و برای آنان با استناد به مدارک و شواهد متقن تاریخی و علمی پرونده سازی کند و آثار برجسته این فلاسفه را تحقیر نماید. این کار به کسانی اختصاص دارد که که در سپهر جزء نگری و تنگ نظری قرار گرفته اند و در مرتبه فطرت اول زندگی، گرفتار هستند.

   آنچه در این اثر مورد بررسی قرار می گیرد نقش فیلسوفان به عنوان راهنمایان و معلمان حقیقی جامعه است. ازاینرو گفته می شود به همان اندازه که بر قدرت تفکر فلسفی شان افزوده تر می شود دامنه و میزان تأثیرشان بر عموم مردم و خصوصاً بر حاکمان و زمامداران جامعه نیز، شدیدتر و گسترده تر می شود و علاوه بر این به همان نسبت، مسئولیت آنان هم بیشتر و بزرگتر می شود و به همین دلیل، ممکن است کوچکترین لغزش سهوی یا عمدی آنان بزرگترین فاجعه تاریخی را در پی داشته و چه بسا غیرقابل جبران باشد.

   هر جامعه ای به منزله یک مزرعه است و فیلسوفان همانند کشاورزان آن مزرعه محسوب می شوند و اندیشه های آنان به منزله بذرهایی اند که در این مزرعه پاشیده می شوند. اگر این بذر ها مرغوب و ایدآل باشند آنوقت آنان بهترین محصولات کشاورزی را به تاریخ بشری عرضه خواهند نمود و اگر غیر از این باشد، محصولات نامطلوبی را عرضه خواهند داشت که مصرف آن شاید همه نسل های بشری را بیمار و نابود نماید.

   ناگفته نماند که گاهی سمی و مهلک بودن محصولات به خود بذرهایی مربوط می شود که هرچند ممکن است فی نفسها بسیار مرغوب و مطلوب باشند اما بخاطر نامساعد و نامناسب بودن زمین و خاک، به محصولات سمی و خطرناک مبدل می شوند و نوع بشر را به آسانی می توانند هلاک سازند جز آنکه فلاسفه دیگری متقابلاً پادزهری را برای آن فراهم کنند.

   منظور از لغزش فیلسوفان که البته در  این اثر فقط به بعضی از مهمترین فلاسفه اشاره می شود، همین معنی است. نگارنده هرگز قصد تحقیر آنان و آثارشان را نداشته است و ندارد و در مقامی هم نیست که بر اندیشه های ناب و نادر آنان خرده ای وارد سازد بلکه سخن بر سر آن است که این فلاسفه بزرگ، بعضی از اندیشـــه هایی را مطرح نمودند که اگر مطرح نمی کردند چه بسا تاریخ مسیر دیگری را در پیش می گرفت و امروز جامعه بشری از موقعیت و وضعیتی به مراتب شایسته تر و انسانی تر برخوردار می گردید؛ اندیشه هایی که یا فی نفسها مسموم بودند و یا بخاطر زمین نامناسب و خاکِ نامساعدِ جامعه بشری، به محصولات سمی و مهلک تبدیل شده اند مانند اتوپیا یا جامعه آرمانی.

   کتاب حاضر در عین حال هشدار و اخطاری است به فلاسفه کنونی که مبادا چنین لغزشی را تکرار نمایند. نگارنده به عنوان دانشجوی کوچک فلسفه همواره وظیفه اش را روشنگری بعضی از نکات عقلی و فلسفی روزگارش می داند و ازاینرو ابایی ندارد که مورد داوری صاحب نظران قرار گیرد و آثار و اندیشه های ناچیزش توسط استادان ارزیابی گردد، ولی در همـان حال هیچگونه انتقــادی نمی تواند او را از این وظیفه و رسالت فلسفی اش بازدارد. به هرحال، نوشته حاضر دارای ده فصل و هر فصلی دارای سه قسمت است. در قسمت نخستِ هر فصل، به معرفی آثار فکری و فلسفی فیلسوف خاصی پرداخته می شود؛ و در قسمت دوم آن، لغزش فلسفی همان فیلسوف و رابطه آن با ظهور استبدادی خاص بررسی می گردد؛ و در قسمت سوم آن، نتیجه ای از کل مباحث گرفته می شود.

   در اینجا باید از ناشر محترم و فرهیخته انتشارات زوّار جناب استاد علی زوّار و همه مسئولان و زحمتکشان این انتشارات تقدیر و تشکر نمایم که این اثر و دیگر آثار ناچیز این حقیر را مورد لطف خویش قرار داده و آن را چاپ و منتشر نموده اند.

   برای اینجانب مایه مباهات و  افتخار است که انتشـارات مهـم و برجستـه ای چون انتشارات زوّار با آن سابقه طولانی و درخشانش در عرصه چاپ و انتشار کتب فلسفی و ادبی، آثار این حقیر را مورد عنایت و رویّت قرار داده و آن را برای روشنگری این جامعه لازم شمرده است.

*********************************

 

 موضوع کنفرانس:

ریشه های قرون وسطـــایی مدرنیته و مبانی آن

تاریخ برگـــزاری:

دوشنبه دوم اردیبهشت هزارو سیصـــــــــــــــــــــــــدو نود و دو

مکــــــــــــــــــان:

سالن کنفرانس دانشکده علوم انسانی دانشگاه آزاد اسلامی بابل

ســــــــــــــــاعت:

۱۰صبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــح

 

از چپ به راست:حسین سلیمانی آملی-دکتر اسماعیل واعظ جوادی آملی-دکتر ابوالقاسم حیدرآبادی

 

از راست به چپ:حجة الاسلام محسن زاده از نهاد رهبری-دکتر نبی الله اکبر نتاج-دانشجو نیک رفتار...

 

 

 

 

                    دکتر اسمــاعیل واعظ جــوادی آملی           

                          استاد تاریخ و فلسفه اسلامی                     

 

 حسین سلیمانی آملی- دوم اردیبهشت سال نود و دو

 

ریشه های قرون وسطایی مدرنیته و مبانی آن

۱. نظاــــم اقتصــــــــادی: فئودالی

۲. نظــــام حکــــومتـــی: دیکتاتوری دینی        

۳. وضعیت عمــــومـــی: فقر و بیماری و جنگ

۴. نـــوع تفـــکـــــــــــر: خدامحــــــوری سنتــــی

۵. نـــــــوع دانـــــــــش: تعلیمات دینی همراه با تعالیم  اصلاح شده افلاطونی و ارسطویی

۶. آرزوی عمــــــــومی: رهایی از مصیبت و رسیدن به سعادت

۷. مبانی وارکان تجدد: انسان محوری؛ آزادی؛ فردگرایی؛ نقادی؛ مردم سالاری(دموکراسی)؛ جدایی دین از نهاد حکومت(سکولاریسم)

 

۱. نظام فئودالی

یکی از آثار و عواقب سقوط امپراتوری روم، ظهور پدیده فئودالیسم از قرن هفتم میلادی بود؛ که تا اواخر قرن سیزدهم ادامه یافت. سقوط روم باعث شد تا امنیت مردم به خطر بیفتد.ازاینرو مردمانی که دارای امکانات دفاعی و ثروت و موقعیّت اجتماعی بالا بودند، مناطقی را در اختیار گرفته و نقش ارباب را برای خود قائل شده اند و افراد ضعیف و بدون امکانات دفاعی و کم ‌درآمد به تدریج نقش رعیّت را یافتند؛ بدین ترتیب نظام ارباب و رعیتی در اروپا شکل گرفت. جالب توجه است که آموزه‌های کلیسا نیز برای پذیرش این نوع زندگی، توجیهاتی داشت و در راستای قانع کردن رعایا به‌ وضع موجود، پیش می‌رفت. بدین ترتیب، مجموع سرمایه جامعه در دست عده قلیلی می چرخید که ارباب بودند و توده مردم را به عنوان کارگر و کشاورز و نظایر آن در استخدام خود داشتند و در برابر کارهای سختی که انجام می دادند نان بخور و نمیر به آنان می رسید و گاهی همان نان بخور و نمیر را هم نداشتند و گرسنه می خوابیدند.

اربابان که در حقیقت به نحوی با حکومت ارتباط داشتند و از جانب قدرت دینی مرکزی حمایت می شدند هیچگونه ابایی در انجام ظلم و جنایت نداشتند. البته قدرت مرکزی با مالیات همین اربابان می توانست به  زورگویی ها، جنگ ها و کشتارهای خود به منظور توسعه  به اصطلاح قلمرو حکومت جهانی مسیحیت ادامه دهد.

بدین ترتیب، نظام برده‌داری که میراث یونانیان باستان بود و یکی از موانع اصلی پیشرفت اقتصادی و فرهنگی محسوب می‌شد، از بین رفت و جای خود را به نظام جدید «فئودالی» داد. همان‌گونه که برده‌داری از درون نظام اشتراکی ابتدایی بیرون آمد، «فئودالیسم» نیز از بطن نظام برده‌داری آشکار شد. دلیلش هم پیدایش نفوذ زمین‌داران بزرگ بود که دهقانان کوچک و خرده‌پا را از صحنه خارج می‌کردند. املاک بزرگی که بردگان روی آن‌ها کار می‌کردند، بهترین نمونه اراضی فئودالی تلقی می‌شد.

 

۲. نظام دیکتاتوری دینی

مسیحیت کاتولیکی در اواخر امپراتوری روم غربی کم‌کم به دین اکثریت تبدیل شد. چنانکه با سقوط امپراتوری روم غربی، پاپ رهبر کلیسای کاتولیک، حاکمیت سیاسی را به دست گرفت. کلیسای کاتولیک نیز با در نظر گرفتن سنت مسیحی پولسی-یوحنایی که آن را حقیقت مطلق می‌دانست، با استفاده از ابزار نظری و اعتقادی و گاهی هم فیزیکی، کوشید تا ارتباط تفکرات نظری با اعتقادات مسیحی را حفظ کند. به عبارت دیگر کوشید تا اولی را تابع و در خدمت دومی نگهدارد. در نتیجه این تلاش‌ها، فلسفه و علم دراین دوره در خدمت دین قرار گرفت. در سراسر دوران هزار ساله قرون وسطی آنچه از جانب حکومت به مردم تحمیل می شد رنگ و لعاب دینی داشت و زمامداران با استفاده ابزاری از مثلث اب و ابن و روح القدس، امیال و علایق و سلایق بشری خویش را جامه عمل پوشانده و در جهت حفظ منـافع و مصــــالحشـــان بکار می بستند. و از آنجا که جنگ و کشتار و زندان و شکنجه و غارت و خیانت رنگ الهی و جنبه قدسی داشت، هیچ کسی جرأت و یا حق انتقاد از آن را نداشت.

 

۳. وضعیت عمومی مردم                 

در تمام مدت قرون وسطی فاجعه و بحران پیوسته رخ می داد. نخست در قرن پنجم اقوام بربر به سراسر اروپا یورش بردند. سپس مسلمین که تمام سرزمین های شمال افریفا و خاورمیانه را فتح کرده بودند، به شبه جزیره اسپانیا تاختند و حتی جنوب فرانسه را مورد تهدید قرار دادند. تاخت و تازها و غارت گری های دزدان دریایی از قرن هشتم تا دهم میلادی در غرب ادامه داشت؛ دو قرن بعد اروپای شرقی و مرکزی مورد غارت و ویرانی اقوام و قبایل سرکش و نا آرام و غارتگر و مهاجم مغول و تاتار قرار گرفت...(لوین؛ فلسفه یا پژوهش حقیقت؛ ص139)

   علاوه براین، اخلاق فئودالی، یک سلسله ارزش‌ها را به‌ رسمیت می‌شناخت که عقاید مذهبی در رأس آن قرار داشت و در آن به‌ ویژه محوریت دین، حالت افراطی به‌ خود گرفته بود. این حالت وضع موجود و نابرابری‌ها را توجیه می‌نمود و حتّی در مواردی عقیده بر این بود که فقر یک امر مقدّس و تلاش برای ثروتمند شدن یک گناه و خیانت است. علت برخورد یادشده به ارتباط کار با سود مربوط می‌شود. نویسندگان و نظریه‌ پردازانی که این دیدگاه را به ‌وسیله دین و اخلاق در امور اقتصادی تئوریزه کردند، متفکران "مدرسی" یا «اسکولاستیک» نامیده می‌شوند.(دادگر، یدالله؛ تحولات اندیشه اقتصادی؛ صص 147-145)

به هرحال وضعیت معیشتی مردم را اجمالاً باید اینگونه بیان کرد:

۱) فقر و جهل و بیماری  عمومی، و ترس مردم از جنگ و کشتار و نا امنی خصوصاً به سبب جنگ های سیصد ساله صلیبی.

۲) پرداختن به کشاورزی به‌ عنوان اساسی ‌ترین وسیله تأمین معاش عمومی.

۳) مبتنی بودن مشروعیت فعالیت‌های تولیدی و مبادله‌ای بر هدف آن. تولید و تهیه کالا صرفاً باید برای مصرف باشد، نه برای اندوختن مال و ثروت.

۴) اعتقاد به این اصل که «پول دوستی، منشاء کلیّه مفاسد است»؛ همانطور که در انجیل نیز آمده است.

۵)اعتقاد به توزیع عادلانه کالا و ثروت‌؛ به این معنی که هرکس باید شغلی را که مستعد آن است انجام دهد و در مقابل، سهمی که عرف و عادت مشخص کرده، دریافت کند.(ساول، جورج؛ عقاید بزرگترین علمای اقتصاد؛ ص11)

 

۴. خدامحوری سنتی

تفکر خدامحوری (ته ایسم) در قرون وسطی امری سنتی و مبتنی بر جزم گرايی بود. جزم گرایی قرون وسطی نیز كه در حدود ده قرن طول كشيد، اساس فلسفه مسیحی محسوب می شود. مدارس، تحت تعليم و تربيت كليساها و صومعه‌ها قرار داشت و مقررات كليسا بر آنها حکفرما بود. بنابراين علم و حكمت آن دوره را اسكولاستیســـــــم می نامند. يكی از مهمترین عقايد جامعه قرون وسطایی این است که علم و حکمت کنیز دین و کلیساست. علم راستین و حکمت حقیقی، دانشی است که محوریت خدا را برای عالم و آدم بپذیرد و در صدد تثبیت و تحکیم آن باشد. از این رو وظيفه متفکران و دانشمندان (که البته انگشت شمار بودند) سازگار نمودن علم با تعالیم دینی و احکام كليسایی بود. استدلال آنان اين بود كه آنچه كليسا می گويد از طرف خداست. آنچه از جانب خدا باشد مطلــــقاً حق است. پس عقـــل و علم نمی تواند و نباید منكر آن شود.

   به هرحال، جهان قرون وسطی، جهانی خدا محور بود یعنی آنچه در درجه نخست اولویت و اهمیت قرار داشته است اطاعت از فرامین خدا و جلب خشنودی او بوده است ولو به قیمت فقر و گرسنگی و بیماری و بدبختی کل بشریت، و حتی نابودی سراسر جهان. البته با چنین تفکری، جامعه قرون وسطی برای اقلیتی فرصت طلب به منزله بهشت ولی برای برای اکثریت مردم به مثابه جهنمی مخوف بوده است. شکی نیست که  جامعه و جهان قرون وسطایی مبتنی بر خدامحوری دروغین بوده است و مدرنیته نیز چیزی جز مولود خدامحوری دروغین قرون وسطی نیست.

 

۵. علم و دانش در قرون وسطی

همانطور که پیشتر اشاره شد، در قرون وسطی تحقيقات علمی و فكری نه به منظور كشف حقايق، بلكه برای استوار و ماندگار ساختن عقايدی كه بطور پيشينی پذيرفته شده بودند، انجام می گرفت. يكی از بزرگترين عقايد آن روزگار، خادم و کنیز دانستن علم برای كليسا بود. از این رو با جزم گرایی (دگماتيسم) در عرصه دانش هرگز نمی توان در جستجوی حقایق و کشف قلمرو جدید علمی بود. دگماتیسم، تفکری است است كه می گوید «احكامی وجود دارند كه بدون هيچ دليل و استدلالی بايد پذيرفته شوند.» عموماً پذيرش چنين احكامی با استناد به مندرجات كتاب مقدس و تعليمات اوليای دين همراه بود و هر كسی كه از چارچوب اين تعالیـــم فراتر می رفت، متهم به كفر و بی دینی، و محبــــــوس در سیــاهچـــال می گردید و شـــدیـداً مورد شکنجــه و آزار قرار می گرفت. فرد فرارونده يا خاطی بايد توبه و استغفار نمايد، در غير اين صورت عواقب دردناکی در انتظارش بود. بنابراین در قرون وسطای مسیحی آزادی عقیده و استقلال اندیشه وجود نداشت، در حالی که برای توسعه و ترقی هر علمی آزادی و استقلال بشری نقش بنیادی را ایفاء می کند.

   يكی از اساسی ‌ترين جزمیت ها این بود كه كليسا و آباء آن خطا نمی كنند. شايد اين موضوع، اساس همه جزمیت ‌های ديگر در آن دوران محسوب شود. جزمیت موضوع مركزيت زمين، یا موضوع عدم حقيقت نامکشوف، یا موضوع مسير دايره‌ای شكل ستارگان به دور زمين، همگی از جزمیت‌های شايع در آن دوران است.

   قطع نظر از این نوع جزمیت ها، شرايط آن دوره نیز بگونه ای بود كه اولاً، پرداختن به موضوعات علمی در انحصار كليسا بود و آنها نیز صرفاً در جهت رفع شبهات دینی فعاليت می كردند و همین مسئله باعث شد تا تحقيقات فلسفی و علمی از رويه‌ اصلی خود منحرف گردد و در اختيار گروه‌های منتفذ و نيروی مقتدر جامعه يعنی كليسا قرار گیرد. از اين رو نوعی جمود فكری و وقفه علمی در جامعه اروپا وجود داشــــت و هيچگونه پيشرفت و ترقی در دانش ديـــده نمی شد. ثانياً، به طالبان علم و دانش در كليسا‌ها و ديرها القا شده بود كه دانشمندان پيشين آنچه كه قابل تحقیق بود را بررسی و معلوم کرده اند و وظيفه این طلاب فقط فرا گرفتن و آموختن تعليمات آنان و تقلید از آنها است.

   تا پنج قرن نخست، هیچ دانش و دانشمندی وجود ندارد در قرن نهم فقط اسکات اریگن و درقرن دهم قدیس آنسلم را داریم و از قرن سیزدهم با تأسیس دانشگاه های پاریس و آکسفورد و پادوآ و نظایر آن فلسفه و علم جانی تازه گرفت.

   بنابراين تلاشی در جهت افزودن به گنجينه دانش‌ها صورت نمی گرفت. تمام علوم آن دوران عبارت بود از تعالیم انجیل همراه با بخشی از تعالیم اصلاح شده افلاطون توسط قدیس آگوستین که تا قرن دوازدهم میلادی ادامه داشت و آنگاه از قرن دوازدهم میلادی به بعد، تعالیم انجیل همراه با تعالیم اصلاح شده ارسطویی توسط فلاسفه مسلمان و قدیس آکویناس، جایگزین آن شده است. هدف این مکتب بسط و شرح تعالیم مسیحی به کمک فلاسفه یونان است. تجلی تفکر مدرسی اولین آزمون حضور دین در صحنه اجتماعی شمرده می‌شود.(نمازی، حسین؛ نظام های اقتصادی؛ ص47)

   مکتب مدرسی دو ویژگی اساسی داشت: 1) شناسایی شایسته اندیشه ارسطو و پذیرش مرجعیت آموزه‌های ارسطویی به‌عنوان عالی‌ترین مرجع فکری اهل مدرسه.  2) توجه خاص به استدلال قیاسی و احتجاج نظری.(دادگر، یدالله؛ تاریخ تحولات اندیشه اقتصادی؛ ص148)

 

۶. آرزوی مردم در قرون وسطی

مردم بطور کلی به دوبخش تقسیم می شوند که عبارت است از: عوام و خواص.

۱. عوام: توده بی سواد مردم در قرون وسطی خواستار از بین رفتن ستم های مضاعف اقتصادی و مالی و برطرف شدن فقر و فلاکت و وحشت، و زندگی در فضایی بهتر و راحت تر بودند و البته کاری با دین و سنن قرون وسطایی نداشتند؛ یعنی حاضر بودند با همان خدامحوری و دین سالاری دروغین قرون وسطایی بسازند مشروط بر آنکه نیازهای مادی و مالی آنان برطرف گردد و اندکی بر سیاحت ها، لذات و تفریحات آنان افزوده شود. 

۲. خواص: خواص مردم یعنی تحصیلکردگان و دانشمندان و روشنفکران که البته در اقلیت بودند، همه نمودهای زشت جامعه را معلول ساختار زشت حکومتی و سیاسی و اجتماعی تلقی می کردند. این گروه، خود به دو گروه بزرگ دیگر تقسیم می شد: گروه نخست، کسانی که همه بدبختی ها را در ساختار دینی نادرست جامعه و حکومت می دانستند و ازاینرو خواهان تداوم جامعه مسیحی و حکومت دینی در پرتو تعالیم اصلاح شده مسیحی بودند تا همه مردم به سعادت دست یابند. این افراد غالباً از بنیانگذاران مذهب پروتستان بودند. مانند لوتر و کالون و تسوینگلی. مکتب لاتینی ابن رشدی (که بنیانگذاران آن سیگر برابانتی و بوئثیوس بودند) اعتقاد به زندگی مسالمت آمیز عقل و دین در کنار یکدیگر داشته است. قدیس توماس آکویناس نیز چنین اعتقادی داشت. گروهی از همان مکتب لاتینی ابن رشدی، ریشه همه مصیبت ها و بدبختی های مردم  وجامعه را دخالت دین در امور حکومتی و مملکتی می دانست و ازاینرو خواستــــار جدایی دین از دولت بود. به این گـــروه بزرگ سکولار گفتــــه می شود. مانند مارسیلیو اهل پادوآی ایتالیا و یوحنا اهل ژاندان فرانسه که مشترکاً کتاب مدافع صلح را نوشتند و در آن حکومت دنیوی را متعلق به اهل علم و حکومت اُخروی را متعلق به پاپ ها دانستند. (ژیلسون، اتین؛ عقل و وحی در قرون وسطی؛ صص34-60)

 عاقبت نیز پیروزی با این گروه بوده است، چون سرانجام دین در کنج کلیسا منزوی گردید و خدایی که بر جامعه و جهان حکم می راند به درون قلوب بعضی از مردم رانده شد. آنچه جایگزین خدامحوری شد چیزی جز انسان محوری(اومانیسم) نبود.

   خلاصه،  کسانی که دوران قرون وسطی را دوران طـــلایی غـرب و جهـــــان می دانند و معتقدند که باید مجدداً به همان بهشت قرون وسطایی برگشت، باید بدانند قرون وسطی همان زن  فاسد و هرزه ای است که اگر صدها بار احیاء گردد باز به آسانی فرزندِ (به قول شما) حرام زاده و نامشروع مدرنیته  را باردار می شود.

 

۷. مبانی و ارکان مدرنیته

منظور از مبانی و ارکان، همان اجزای تشکیل دهنده مدرنیته است که مقومات آن محسوب می شوند. این ارکان و مبانی  به شرح ذیل است: 

    یک. انسان محوری: یعنی انسان بماهو انسان باید غایت و هدف قرار گیرد و همه چیز فرع بر وجود او محسوب شود. به عبارت دیگر در همه معادلات و محاسبات زندگی فردی و اجتماعی، انسانیت انسان باید هدف شمرده شود و نه ابزار و وسیله.

    دو. آزادی: که البته مبتنی بر همان اصل انسان محوری است. اینکه انسان آزاد است که شیوه زندگی خود را به میل خویش تعیین کند مشروط بر آنکه سبب آزار و اذیت دیگران نگردد. پس آزادی انسان چندان تفاوتی با شکل مطلق آن ندارد جز آنکه به همان قید کوچک مقید می شود که نباید موجب اذیت دیگران گردد.

   سه. فردگرایی: این اصل مبتنی بر همان آزادی است. منظور از آن نه مبارزه با اجتماع و جمع گرایی، بلکه اصالت دادن و حرمت نهادن به خواست و سلیقه و عقیده و مزاج هر فردی است. هرکس که سر دارد عقیده و سلیقه ای خاص خویش دارد که باید مورد حرمت قرار گیرد. هیچکس حق ندارد آنچه خود دارد و می پسندد را به دیگران تحمیل نماید.

 چهار. نقادی: نقد و انتقاد برای هر چه بهتر شدن وضعیت موجود بشری و برطرف گردیدن مجموع موانعی که بر سر راه انسان محوری راستین قرار دارد و از بین رفتن هرگونه استبداد فردی و اجتماعی و شکوفایی هر چه بهتر و بیشتر استعدادهای انسانی، نقش بسیار مهمی را ایفاء می کند. در حقیقت جهان مدرن به سبب همین اصل درونی، خود را در بستر تاریخ الی الابد، به روز رسانی می کند و ازاینرو هیچگونه نقد و انتقادی هرگز نمی تواند آن را از میدان خارج سازد و زمین گیر نماید.

پنج. مردم سالاری(دموکراسی): نظام حکومتی موجود در جهانی که به راستی انسان محور است مبتنی بر آرای تک تک انســــــان هایی است که در جامعه ای معین زندگی می کنند. و این همان نظام دمو کراتیک است. البته انتقاداتی بر چنین نظامی وارد شده است، از جمله اینکه تدابیر حکومتی چه بر مبنای آرای اکثریت باشد یا اقلیت، بالاخره با خواست تعدادی از انسان ها تعارض پیدا می کند. این انتقاد زمانی می تواند درست باشد که دموکراسی مبتنی بر انسان محوری راستین نباشد.

 شش. جدایی دین از نهاد حکومت(سکولاریسم): یکی از اندیشه های مبنایی مدرنیته، اعتقاد به غیر دینی بودن حکومت و دولت است؛ زیرا دینی بودن حکومت هرگز با اصل انسان محوری که بنیاد مدرنیته محسوب می شود، سازگار نیست. مطلق اندیشی دینی، انسان ها را به دو بخش متضاد تقسیم می کند: سفید و سیاه، مؤمن و کافر، موحد و مشرک، مستحق حیات و سزاوار مرگ و در نتیجه با این شکاف بزرگ، جهان بشری هرگز رنگ صلح و آرامش را نخواهد دید؛ زیرا انسانیت انسان همواره فرع بر ایدئولوژی محسوب شده و مورد تحقیر و تکذیب قرار خواهد گرفت. (سلیمانی، حسین؛ انسان مداری راستین؛ صص37-47)

 

 منابع و مآخذ:

۱. بريه، امیل؛ تاريخ فلسفه قرون وسطی؛ ترجمه يحيی مهدوی؛ تهران، خوارزمی؛ 1377.

۲. دادگر، یدالله؛ تاریخ تحولات اندیشه اقتصادی؛ قم، انتشارات دانشگاه مفید؛ چاپ اول 1383.

۳. راسل، برتراند؛ تاریخ فلسفه غرب؛ ترجمه نجف دریابندری؛ جلد اول؛ تهران، نشر پرواز؛ چاپ پنجم 1365.

۴. ژيلسون، اتین؛ روح فلسفه قرون وسطی؛ ترجمه عليمراد داوودی؛ تهران، انتشارات علمی فرهنگی؛ 1363.

۵. ژیلسون، اتین؛ عقل و وحی در قرون وسطی؛ ترجمه شهرام پازوکی؛ تهران، گرّوس؛ چاپ دوم 1378.

۶. ساول، جورج؛ عقاید بزرگترین علمای اقتصاد؛ حسین پیرنیا؛ تهران، ابن‌سینا؛ 1333.

۷. سلیمانی آملی، حسین؛ انسان مداری راستین؛ تهران، انتشارات زوّار؛ چاپ دوم 1391.

۸. لوین؛ فلسفه یا پژوهش حقیقت؛ ترجمه دکتر سید جلال الدین مجتبوی؛ تهران، انتشارات حکمت؛ چاپ دوم 1366.

۹. نمازی، حسین؛ نظامهای اقتصادی؛ تهران، شرکت سهامی انتشار؛ چاپ پنجم 1387.

۱۰. یوگنی آلکسی یویچ، کاسمینسکی؛ تاریخ قرون وسطی؛ ترجمه صادق انصاری؛ تهران، نشر فردوس؛ ۱۳۸۶.

*********************************

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392  |
 
تصـــــــــــــــــــاویــــری از جلســـــــــــه دفـــاعیــــــــــه
 
موضوع رساله دکتری: اعتــقاد از دیــدگاه دیـویـد هیــوم 
 
زمان: ششـــم مردادماه سال هزارو سیصـــد وهشتاد ودو
مکان: دانشکده علوم انسانی واحد علوم و تحقیقات تهران
 
 
 

اساتید ارجمند از راست: دکتر محمودعبـــــــــــــادیــان- دکتر اصــــغر دادبــــــــه

- دکتر رضـــــــــــــــــــــا داوری- دکتـر غلامحسیــــن ابراهیمـــــــــــی دینـــــانــی 

 

از راست: دکترمحمود عبادیان- دکتراصغر دادبه- دکتررضا داوری- دکتردینانی

 

 

 دکتر داوری در حال معرفی اجمالی کار خویش به عنـوان استــــــاد راهنـــــمـا:

من در انتخاب موضـــــــــوع رســــــــــاله ایشان نقشی نداشتم بلکه آن را تأیید نمودم.

 

 

حسین سلیــمانی در محضــــر اســــــــاتیــــــد برای دفــاع از رســــالـه.

از راست: دکتـــــر دادبـــه- دکتـر داوری- دکتـر ابراهیمــــــی دینـــــانی

 

 

ســلیــــــمانی در حال بیان مقـدمه: شنـــــــــــاخت مبـــــــــــــــــــــــــــانی فکـری دنیــــــــــــای

 مـــــدرن و از جمله تفکـر هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم برای جامعه ما ضـــــروری است.

 

 

دکترعبـــادیــان درحال اظهــــــــــــــــار نظر راجع به نقـــاط قوت و ضعف رســـــــالـه:

شـما در بعضـــــــــــــــــــی موارد راجع به تفکــــر هیـــــــــــــــــــــــــــــــوم  تنـــــــــــاقـض گویی  کردیـد.

 

 

ســلیمــــــانی در پـاســـــــخ به اظهــــــــــــــــارات دکتــر محمــود عبـــادیــان:

من تنـــــــــاقض گویی نکردم بلکه تنــــاقض گویی های هیــــــــوم را منعکس نمودم. 

 

 

دکتر ابراهیــــمـی دینـــــانی در حال انتـــــــــقاد از  مجمـــوع مطـالب رســــاله:

من معتــقدم آنچــــــه هیـــــــــوم در باب اعتـــــقادشـــنــــــــاسی گفته، شــــــِرّ و ور است.

متأســفانه مـردم ما بـدون اینکه هیـــــــــوم را بشناسنـــد هیـــــومی فکر می کننــــــــــد.

 

 

سلیمـــــانی در پاســخ به انتقـاد دکتـــر غلامحسیـن ابراهیـمــــی دینــــــــانـــی:

استـــــــاد، اتفاقاً همین شِرّ و ورها بوده که جهـان بدون آلتـرناتیو غـرب را ساخته

 است و اکنون بسیاری از مردم آرزوی داشتن چنین جهانی را در سرمی پرورانند.

هیـــــــومی اندیشیــدن مهـــــــم نیست مبــــانی فکـری هیـــــــوم را شـنـــاختن مهــم است.

 

 

 

اظهــارات دکتــر دادبــــــه در باب مطالــب رســــــالـه و عقیـــــــده هیـــــــــــوم:

 آیا هیوم واقعی را منعکس نمودید یا هیوم  دیگری را که مخلــوق ذهن شماست؟

 

 

سلیـمـــــانی در پاســــــــــــــــخ بـه اظهــــــــــــارات دکتـــــر اصـــــغـر دادبــــــه :

 نمی دانم ولی فکرمی کنم هیوم واقعی باشد نه هیومی که مخلوق ذهن من است.

 

 

 

 

 قیـام اساتید برای اعلام نمـره رساله توسط دکتر داوری: نمـــره ۱۸ با رتبــه عالی به

 رسـاله دکترای حسین سلیمانی با عنوان " اعتقاد از دیدگاه هیوم" تعلق گرفته است.

 

 

قیـــــــــــــــــــــــام و تشـــــویـــق حاضـــــریــن در جلســــــــــــــــــــــــــه دفـــاعیــــه

 

**************************************

 

 

|+| نوشته شده توسط حسین سلیمانی آملی در جمعه بیست و ششم اسفند 1390  |
 
 
بالا