
آیا دانشگاه آزاد اسلامی ایران حق دارد
از رکود علمی مدرسانش سخنی بگوید؟
1. دانشگاهی که بر بنیاد پول و جیب داوطلبان و دانشجویانش استواراست تا آن جا که امروزه کمیت، جای کیفیت را گرفته است و هر نوع داوطلبی را از هر قشری می پذیرد تا به پول بیشتری دست یابد که چرخ مجموعه هایش بگردد، داوطلبانی اعم از کارمند و شاغل و کشاورز و مستعد و غیرمستعد و نظایر آن، و خود این دانشگاه سرچشمه تولید و صدور مدرک های میان تهی است، آیا حق دارد از رکود علمی مدرسانش سخنی بگوید که چرا به مرتبه دانشیاری یا استادی نایل نشدند؟؟؟!!!
2. آیا دانشگاهی که به منظور جلوگیری از افزایش حق مرتبه علمی مدرسانش که مبادا به هر مدرسی بابت ارتقای رتبه علمی اش از استادیاری به دانشیاری و از دانشیاری به استادی پولی اضافه تر پرداخت کند، هزارگونه ترفند و شگرد و بهانه بکار می آورد و آن را تقریبا احاله به محال می کند و فقط به برخی از کسانی که از ما بهتران هستند (چون هم نفوذ خوبی دارند و هم از قدرت مافیایی خوبی برخوردارند)، به آسانی رتبه دانشیاری و استادی اعطاء می کند، حق دارد که نامه رکود علمی برای مدرسانش صادر کند؟؟؟!!!
3. آیا دانشگاهی که در آن حتی در همان مجلات به اصطلاح علمی و پژوهشی باید اسم و عکس و نوشتار کسی ثبت گردد که الفبای علم و دانش را نمی داند و دغدغه ای برای علم و دانش ندارد ولی باید چنین فرایندی صورت گیرد که مجله مجوز چاپ بگیرد، چون آن شخص از قدرت اجرایی و نفوذ مافیایی برخورداراست، حق دارد از رکود علمی مدرسانش سخنی بگوید؟؟؟!!!
4. این حقیر عددی نیست ولی تا این امروز صاحب 10 کتاب و چندین مقاله است که در همین وبلاگ اجمالا معرفی شده است و مقالات تألیفی و ترجمه ای بنده را استاد فرهیخته ام جناب دکتر رضا داوری اردکانی ریاست وقت فرهنگستان علوم، در فصلنامه نامه فرهنگ به چاپ رسانیده بود. ایشان و استاد دیگرم جناب دکتر غلامرضا اعوانی ریاست محترم انجمن حکمت پای مدارکم را برای دریافت رتبه علمی دانشیاری امضا کرده بودند که حدود 5 سال پیش اقدام کرده بودم، ولی فرهیختگان برتر از اساتیدم در دانشگاه آزاد اسلامی که گویی از کره مریخ مدرک گرفته اند، رتبه دانشیاری به بنده ندادند و گفتند مقاله علمی و پژوهشی ندارید.
اگر در سال سوم راهنمایی ام انقلاب اسلامی شکل نمی گرفت و توفیق حضور در سیستم دانشگاهی شاهنشاهی را پیدا می کردم (که دانش آموز ممتاز همان نظام بودم)، و آنوقت کتاب های کنونی ام را در همان نظام دانشگاهی به هیئت ممیزه مثلاً دانشگاه تهران ارائه می نمودم الان به رتبه استادی تمام رسیده بودم؛ ولی بهانه دانشگاه آزاد اسلامی این است که چرا مثلا همانند صاحبان قدرت مافیایی، مقالات کذایی در مجلات علمی و پژوهشی کذایی ندارید که به شما رتبه های کذایی اعطاء کنیم. البته این امر، بهانه ای بیش نیست.
5. آری ای برادر، درد ما یکی و دو تا نیست، چون تناقضات آشکار در این جامعه اسلامیِ قابل شمارش نیست. در جامعه ای زندگی می کینم که از یکسو پای مردم را با غل و زنجیر محکم می بندند و از سوی دیگر انتظار دارند که با سوت داور همه بتواند در مسابقه دو شرکت کنند. از یکسو بی عدالتی و تبعیض اجتماعی در آن بیداد می کند و نظام به مردم فقط چهره عبوس و خشن را نشان می دهد و از سوی دیگر انتظار دارد که مردم عاشق او باشند و هر وقت از مردم کمک خواست و مثلا فرمان داد که پای صندوق های آراء حاضر شوند، آنها بگویند لبیک آماده ایم و آمده ایم. در دانشگاهی بسر می بریم که از یکسو هزار بهانه می آورد تا به کسی که بیش از 16 سال سابقه تدریس در مرتبه استادیاری دارد، رتبه دانشیاری و استادی ندهند که مبادا از پول دانشگاه آزاد کاسته شود و از سوی دیگر نامه رکود علمی می زند. از یکسو جان و توان و انرژی هر استادی را با 15 ساعت کار موظفی در هفته می کشند و از سوی دیگر انتظار تولید فکرو دانش دارند. استادی که علاوه بر 15 ساعت موظفی ناچار است ساعاتی نیز اضافه کار کند که مبادا در این وضعیت رقت بار و نفس گیر زندگی حقوقش وسط برج تمام شود و خانواده اش گرسنه بماند.
همه استادان باید دعا کنند که سلامت و تندرستی خودشان و اعضای خانواده شان حفظ شود چرا که اگر خدای ناکرده مبتلا به بیماری حادی شوند نه پول دکتر و دارو و درمان را دارند و نه پول مراسم کفن و دفن و مجالس ترحیمشان را (حالا ناتوانی در اقدام به امر خیر مانند عروسی و جشن و خرید مسکن و ماشین برای فرزندان بماند). المفلس فی امان الله.
تو خود بخوان حدیث مفصل
حسین سلیمانی آملی
بیست و ششم اسفندماه هزارو سیصدو نود وپنج خورشیدی
**********************************
اينجانب حسين سليمانی (آملی) در پنجم فروردين سال 1342 در روستای تازه آباد هرازپی شهرستان آمل، در يك خانواده مذهبی از پدری كشاورز و مادری خانه دار، و هردو بدون سواد متولد شدم. تحصيلات ابتدايی را تا پايه سوم در حسينيه اين روستا تحت تعليم سپاهيان دانش و تا پايه پنجم در دبستان كسرای روستای رودبار در فاصله پنج كيلومتری زادگاهم، بدون هيچگونه وسيله نقليه ای به پايان رساندم. آنگاه در سال 1355 برای ادامه تحصيلاتم در دو مقطع راهنمايی و سپس متوسطه به شهرستان آمل نقل مكان نمودم و هر سال به سبب ضعف مالی پدرم در اتاقی كوچك و کم نور و گلی و قدیمی استيجاری و در شرايطی بسيار سخت بسر بردم. در اينجا بايد از زحمات پدر دلسوز و مادر مهربان و مرحومه ام يادی بكنم كه بيشتر اوقات به نوبت برای تهيه خوراك و پوشاك و ساير مايحتاجم، با من در همان اتاق كوچك و ناهنجار زندگی می كردند و هیچ آرزویی جز به ثمر رسیدن تلاش و زحمات من در مسیر علم نداشتند.